۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

فعلا …

منتقل شد :

http://known0twhat.blog.com/

 

عمرا هاش که به پای اینجا برسد. فقط برای مدت فیلتر بودنت …

۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

نظر خواننده

باور صورتک برای دیگران، سخت تر است از ساختن همین صورتک برای خودت. کاش کنار می گذاشتی که این همه ترس و لرز نصیب دیگرانِ اطرافت نمی شد. کاش به همین آسانی می شد چنگ زد و این صورتک را کَند از صورتت که بشود خیلی حرف ها را با خود خودت زد... اما انگار این صورتک قالب صورتت شده. سفت و سخت چسبیده و دیگران هم جرئت ندارند چیزی را که این قدر به خودت نزدیک است، چنگ بزنند. می ترسند که خودت باشی و آن وقت زخم برداری و... . بهانه می گیری. به گمانم خودت بیش از هر دیگری، می پرستی این صورتک را و بی خود از خودت حرف می زنی، از زیر چشمی حواست بودن ها، از دورادور هوا داشتن ها. تو هم شاید دروغ بهانه می گیری. دروغ اگر نباشد، پس برای همه نیست. و این، اصلاً برای آن دیگرانی که بیرون "همه" ی تو زندگی می کنند، قشنگ نیست.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

خبری (نقطه)

باز هم یک دوست دیگر دارم حالا که از او به دشمن خواهم التجا بردن … ! یک دوست دور دیگر. که دیر یا زود ، به صورتک های قرمز پشت سرم ملحق می شود. ( البته اگر تا همین حالا نرفته باشد … )

من ، این روزها آرزوی داشتن چنین دوستی را می کنم. در نهایت خودخواهی ، دوستم را انتخاب کرده ام و منتظرم. از این سنگ تر می شود بود؟ من هستم.

بعضی چیز ها از دور خوبند و وقتی بالای سرت باشند. وقتی یادت دهند که چگونه جایت را با آنها عوض کنی و همه چیز را از چشم های آنها ببینی. مقدس اند. وقتی آدم ها پایین می کشاندشان ، حالم به هم می خورد. وقتی آنها هم مثل تو احمق می نمایند ، دیگر دوستشان ندارم.

حالا نوبت سکولاریسم است ، باز. این بار قطع نامه علیه اسلام. حیف …

غم این روز هایم ، غم نخواهد بودن هستن هاست.

کاری به اینش ندارم که چه قدر خوب تر ها جای الان را می گیرند . غصه ی فراموشی و به درک واصل شدن خاطره ها را هم نمی خورم.

فکر نبودن است که ناراحتم می کند. مثل مرگ. هیچ کس از بعدش چیزی نمی داند. همه ی ناراحتی ام به خاطر همین فکری است که در لحظه در ذهنم ساکن شده. فقط خود همین لحظه . همین لحظه ای که تنها دانسته ام در موردش ، یقین نبودنش در لحظه ی بعدی است. من تا دیروز یا شاید امروز یا شاید فردا ، در یک لحظه ی بزرگم. در یک لحظه به مدت چند سال خوب. و چند ماه بعد ، یک سال دیگر ، در یک لحظه ی بزرگ دیگر خواهم بود که نمی دانم چقدر بیشتر یا کمتر از حالا دوستش خواهم داشت. مهم ، ایمانم به نبودن این لحظست و دیدن همان یک هزارم ثانیه ای که نمی شود گفت متعلق به کدام لحظه است. به حال یا به آینده ؟ بعد از این یک هزارم ثانیه دیگر همه چیز فرق می کند در عین حال که فرق نمی کند. یعنی دیگر هر چه باشد ، یک لحظه بزرگ دیگر است و تو در آن خواهی بود. بدون حسرت لحظه ی قبلی یا ترس و امید لحظه ی بعدی.

4 شنبه ، خودم را از بیرون دیدم. درون یک لحظه ی بزرگ که به پایانش نزدیک می شود به گمانم. هر چند نمی شود گفت ، من فقط تا همان یک هزارم ثانیه را می توانستم ببینم. و این “احساس” نبودن ، مرا ترساند. ترس ناراحتی می آورد. و اشک … و دلتنگی بودن ، دلتنگی لحظه ی بزرگ ، و دلتنگی آدم ها .

فکر کردن به نبودن آدم ها ترسناک است. فکر نبودن دوست داشتنی ها ، به همین سادگی و نزدیکی الان ، گریه دار است.

فقط تصور نبودن و بس. نه غم فراموشی نه غم جایگزینی نه غم تغییر … فقط فکر کن هر چیز ساده و کوچکی که هست دیگر نباشد.

صفر و یک. صفر و یک.

010101010101010101010101010101010101010101000000000000000000000000000000000000000000

__________________________________________

دل می رود ز دستم …

*شاهنامه ، خیام ، من.

* خوبی این همه فلسفه بافی ها این بود که فهمیدم چقدر بعضی ها برایم عزیزند و من چقدر فراموش کرده ام.

 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

carpe diem

ترسناک است وقتی جاده باریک و باریک تر می شود. وقتی فاصله ی تو با دوست داشتنی هایت بیشتر و بیشتر می شود.

* هیچ مدان …!

تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود

این روز ها ، دور خودم را حصار کشیده ام. به گمانم باید با انتخاب خودم بوده باشد. و با دستان خودم.

حصارم ، مرز من و دیگران هاست. دیگران های دوست داشتنی ام که دلم برایشان تنگ شده و می شود. دیگران ها از کنارم می گذرند و من پشت حصارم. حصار ، صورتک . همان صورتکی که همیشه سرش پایین است و حواسش پرت.و من پشت صورتک. از پشت چشم های صورتک ، همه را با تمام دقت نگاه می کنم. و با صدای بلند صدایشان می زنم. ولی صورتک همه چیز را در خود نگه می دارد و کسی بو نمی برد. و هیچ کدام از شما دیگران ها نمی فهمید وقتی از کنارتان می گذرم ، با همه ی ندیدنم ، چقدر نگاهتان می کنم. با همه ی سکوت و یا همهمه ی صورتک ، همه ی حرف هایم را برایتان می گویم. همه ی دلتنگی هایم را. از پشت صورتک ، به همه گفته ام که من هستم ، با همه ی نبودن هایم. در پشت صورتک ، من هستم ، تلخ. من پشت صورتک ، دیگر ناتوان است.ناتوان است از زندگی کردن همه ی نبودن ها. از اینکه همه ی بودنش ، یعنی ، نبودن بودن های گذشته.

ای کاش ، شما گول صورتک را نمی خوردید و ای کاش به صورتک چنگ می زدید. ای کاش گوش هایش کر میشد و چشم هایش کور.ای کاش به جای یک صورتک که کارش نبودن است ، بی شمار صورتک می بود برای خود من بودن من. و برای دست بودن برای دست درازی های من.

حصارم ، تو خالی نیست. باور کنید. من از پشت حصار ، هنوز ، همه ی دوست داشتنی هایم را دوست دارم.

* ای کاش ، زود دیر نمیشد. نشود.

 

تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود

این روز ها ، دور خودم را حصار کشیده ام. به گمانم باید با انتخاب خودم بوده باشد. و با دستان خودم.

حصارم ، مرز من و دیگران هاست. دیگران های دوست داشتنی ام که دلم برایشان تنگ شده و می شود. دیگران ها از کنارم می گذرند و من پشت حصارم. حصار ، صورتک . همان صورتکی که همیشه سرش پایین است و حواسش پرت.و من پشت صورتک. از پشت چشم های صورتک ، همه را با تمام دقت نگاه می کنم. و با صدای بلند صدایشان می زنم. ولی صورتک همه چیز را در خود نگه می دارد و کسی بو نمی برد. و هیچ کدام از شما دیگران ها نمی فهمید وقتی از کنارتان می گذرم ، با همه ی ندیدنم ، چقدر نگاهتان می کنم. با همه ی سکوت و یا همهمه ی صورتک ، همه ی حرف هایم را برایتان می گویم. همه ی دلتنگی هایم را. از پشت صورتک ، به همه گفته ام که من هستم ، با همه ی نبودن هایم. در پشت صورتک ، من هستم ، تلخ. من پشت صورتک ، دیگر ناتوان است.ناتوان است از زندگی کردن همه ی نبودن ها. از اینکه همه ی بودنش ، یعنی ، نبودن بودن های گذشته.

ای کاش ، شما گول صورتک را نمی خوردید و ای کاش به صورتک چنگ می زدید. ای کاش گوش هایش کر میشد و چشم هایش کور.ای کاش به جای یک صورتک که کارش نبودن است ، بی شمار صورتک می بود برای خود من بودن من. و برای دست بودن برای دست درازی های من.

حصارم ، تو خالی نیست. باور کنید. من از پشت حصار ، هنوز ، همه ی دوست داشتنی هایم را دوست دارم.

* ای کاش ، زود دیر نمیشد. نشود.

 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

باش …

ای کاش حالا ، کمی زمان عقب تر بود ، تا همان جا بگذارمت در یک محفظه ی شیشه ای و اجازه ندهم به این حال بیفتی. تا دیگر نیازی به شکستن سکوت های به این غریبی نمی بود … تا همیشه بودی و همیشه می گفتی از حال عجیبت …

بالاخره

ندانستن اختیاریست. من انتخاب کرده ام که ندانم. وقتی همه چیز قابل تحلیل می شوند ، وقتی حکمت هر چیزی را می دانم ، کلافه می شوم. دیوانه کنندست وقتی بدانی نظم پشت بعضی چیز های کوچک چیست؟ وقتی پیش بینی کنی و وقتی آدم های دور و برت تکراری شوند… اینجا ، آدم ندانستن را انتخاب می کند. من نمیخواهم بدانم آدم های تکراری ، واقعیت را چگونه پشت دروغ ها پنهان می کنند. سخت است وقتی بعضی ها دروغ اند. وقتی آدم های دوست داشتنی ، معمولی می شوند. وقتی آنها هم مثل بقیه مرا دور می زنند. “ نه “ شنیدن ناراحتم می کند ولی نه نگفتن و آخرش بعد از کلی دروغ و چیز های زشت که به زور سعی می کنند ، زیبا نشانشان بدهند ، “ نه “ فهماندن ، دیوانه ام میکند.

پس همان بهتر که ندانم و همان بهتر که دروغ ها ماهرانه ، راست ، نشان داده شوند …

کسی هست که اذیتم می کند این روز ها. گاه با تمام وجود انکارش می کنم و گاه همه ی ذهنم درگیرش است. اینجا ، فرقی بین ندانستن و دانستن وجود ندارد. من انتخاب میکنم و آدم دوست داشتنی خودم را می سازم. همه ی “ نه “ ها را هم حتی ، “بله” میشنوم. همه ی نشانه ها بر وفق مراد است و نمیتوانم خودم را با واقعیتی رو به رو کنم که تلخ است و دوست نداشتنی. او باید همانی باشد که من ساخته ام. ( بی نشان از واقعیت های دوست نداشتنی ). لطفا …

خدا را بگویید که همه چیز را می داند. … ، دیوانه نمی شود؟ هر چند ، وقتی مثل خدا ، از هر چند میلیون آدم روی زمین ، چند تایی را برای خودت انتخاب کنی و همان گونه که میخواهی بسازی ، همان قدر دوست داشتنی … دیگر جای دیوانگی ندارد که …!

* صبر ایوب بباید …

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

لعنت

وقتی همیشه بگویی آدم ها هرچه سرشان بیاید ، خوب یا بد ، لایقش هستند و وقتی بگویی همه چیز پاداش یا مجازات کرده های خودت است ، همیشه کارها درست از آب در می آیند به جز حالا … به جز وقتی که نمی دانی آنها چه کرده اند که باید معلول باشند … معلول علت های تلخ … معلول معلولیت های تلخ …

اینجا دو جور با قضیه می شود برخورد کرد :

یا هنوز آنقدر به خوبی دنیا ایمان داری که همه چیز را بیندازی گردن ندانستنی های خودت و امیدوار باشی که یک نفر هست که عادلانه از آن بالا قضاوت کرده است … از همان اول تا ته تهش … تا اینجایش که من میبینم …

یا باز هم به خاطر همان ایمان به ندانستن ، این معلولیت ها را هم میگذاری پای خوبی او .

او …

گزینه ی دیگری در کار نیست. غیر از این می شود زندگی تلخ و پوچ و بیهوده و شاید تدینی که برایم قابل درک نیست … تدینی ندانستنی …

بی انصافی ست ! با تمام وجود بی انصافیست اگر کسی بگوید اینها برای بعد از مرگ است …

لعنت …

همه ی سعی ام را کردم تا دستم دستانشان را لمس کند … با گرمی … دلم میخواست همه چیز دراماتیک باشد. بی نشانی از تراژدی. باید لبخند میزدم. از لبخند متنفرم دیگر … باید در چشم های تک تکشان نگاه می کردم و همه شان مرا می راندند از نگاه. چقدر تاریک است وقتی این آنها هستند که نمیخواهند ما برنجیم؟ چقدر تاریک … چقدر درد وقتی خیره می ماندم به نبودنی ها و نداشتن ها و باید لبخند میزدم به به اجبار بودنشان و و لبخند میزدم به چشم های خسته شان که دیگر انگار کافی بود دیدن. و دیگر نوبت دم نزدن بود و انتظار … و دیوانه کردن یک مشت “ من “ . و رسیدن به همان آرزوی کودکی ها که ای کاش در کودکی بمیرم ، می مردم ، و وقتی فرشته شوم  ، همه ی سوال هایم را از خدا بپرسم. آرزوی مرگ برای دانستن … برای به زور خوب بودن همه چیز … برای اینکه فرشته باشم و همه چیز را بدانم … همه ی این “ حکمت “ ها را …  و شاید فقط “ پیش خدا بودن” را …

سخت است وقتی خودت را به آسانی جای آنها بگذاری و بمیری از نبودن. بمیری از زندگی. مردن از. از چیزی مردن. از بودن مردن. از نبودن مردن. از مردن مردن.

ای کاش آن موقع که حرف می زدی ، گوش هایم می شنید و حالا ، الان ، اسیر نگاهت نمی شدم …

ای کاش دعا نمی کردی … نامرد.

* من بدجنس باز هم اینجاست. باز هم از خواب زمستانی بیدارش کردی … پست

* من میدانم. میدانم که هیچ چیز را به اندازه ی دانستن طلب نکرده بودم تا به حال … خوبت شد؟

 

۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

 

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یک دم برآسایم ز دنیا و شر و شورش

 

۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه

من و …

شازده کوچولو …

باز هم شازده کوچولو خواندم. و یادم آمد که چقدر اهلی بودم. اهلی شازده کوچولو و اهلی خیلی های دیگر. یادم آمد که روباه به من هم گفته بود که باید پای چیزهایی که اهلی میکنم بایستم. به من هم گفته بود که آدم ها فراموش کار شده اند و این یکی را هم فراموش کرده اند. به من هم گفته بود که باید همیشه به یاد گل سرخم باشم. شازده کوچولو خواندم و یادم آمد که راوی هنوز منتظر نامه ی من است. نامه ای که باید برایش بنویسم و از شازده کوچولو برایش بگویم. از ستاره ی بالای سرم. از گل سرخی که میبینمش. از همان گل سرخی که تیغ دارد و این برایش کافی ست.

شازده کوچولو یادم آورد که هنوز راه درازی مانده تا به همان جایی برسم که در آن فرود آمده بودم. هنوز مانده تا مار نیشم بزند … هنوز مانده تا سیاره های همسایه ام را ببینم. تا زمین را بگردم …

ماهی سیاه کوچولو … این یکی را هم خواندم. وقتی دیکر از ماهی سیاه کوچولو خبری نشد ، من شدم ماهی قرمز. من شب نخوابیدم و به دریا فکر کردم. ماهی های دریا در خواب و بیداری به من گفتند که باید زودتر حرکت کنم. من که هنوز به آبشار هم نرسیده ام… باید زودتر راه بیفتم و خنجر را بگیرم و مرغ ماهیخوار مرا ببلعد تا ماهی ریزه ها را نجات دهم. تا شاید ماهی سیاه کوچولو را ببینم. تا شاید دیگر از من هم خبری نشود و یکی بشود ماهی قرمز … و این بار او به دسته ماهی های دریا که رسید ، هوس دریاگردی به سرش نزند. و آخرسر همه ی تور ها پاره شوند … و ماهی ریزه ها خنجر داشته باشند و از ماهی سیاه کوچولو خبری نشود … هیچ وقت.

درخت بخشنده ، این یکی خواندن نمیخواست. نقاشی هایش همه جا هست. من و درختم … نمیدانم الان کجای داستانم. الان آنجاست که درخت را خیلی دوست دارم و با شاخه هایش تاب میخورم یا آنجا که پیر شده ام و درخت یک کنده ی مهربان است برای نشستن من … نمیدانم … این راه را بار ها رفته ام و رفته اند … بی نهایت درخت هست که با شاخه هایشان می شود تاب خورد و آخر سر کنده ای خواهند شد برای نشستن. الان شاید قایقی ساخته باشم از درخت بخشنده. شاید … نمی دانم …

 

* این روز ها میخواهم یک زیردریایی داشته باشم که تمامااز جنس شیشه باشد … میخواهم برو م ته ته ته اقیانوس … و شیشه فعلا نشکند …

The-Giving-Tree

And the boy loved the tree …

 

۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

سقراط

تنها چیزی که می دانم این است که چیزی نمی دانم.

مثل من!

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

بودا

“ روی زمین هیچ چیز پایدار نیست. زندگی مانند شراره است که از اصطکاک چوب پیدا شده ، زمانی روشن می شود و دوباره خاموش می گردد. ولی ما نمی دانیم از کجا آمده و به کجا خواهیم رفت! “

                                      بودا

                       

*آخرین لبخند خوندم!

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

نقالی

پشت پرده ی نقال …

نقالی

نقالی

نقالی

نقالی

87

 

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

نوبتی هم که باشد نوبت من است.

هیچ وقت گمانش هم به سرم نمی زد که یک روز شک کنم به اینکه نکند خودم هم یک صورتکم؟ یک صورتک بزرگ قرمز که یک نفر دیگر به راحتی از کنارم بگذرد … که شیشه این بار برای یک نفر دیگر بشکند و من حتی خودم هم خبر نداشته باشم که شیشه را شکسته ام … چه ترسناک. حالا دلم برای صورتک ها می سوزد ولی هم چنان حق مال آنها نیست. همیشه حق با آب است. ریشه ها باید بسوزند. آب اگر آب باشد ، دلبسته هم که شود ، راه خودش را باز می کند.

خوشم می آید در جریان گذشتن ، خدا از هیچ چیز و هیچ کس برایم کم نمی گذارد.

سنگ و خاک و ریشه و حالا هم یک سد … ازین سد های چوبی که معلوم نیست ، کی به آن طرفش راه پیدا کنم. تهش اینست که خرابش می کنم دیگر …

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

به رنگ آدم

آخرین شیشه که شکست ، منتظر صورتک پشت شیشه نماندم. چشم هایم را بستم تا آدم پشت شیشه ، همان آدم قبلی بماند. نمیخواستم او هم بشود یک صورتک قرمز دیگر که باید از کنارش می گذشتم. میخواستم یک آدم داشته باشم برای خودم.

از کنارش که می گذشتم ، چشم هایم را بسته بودم اما به یاد داشتم که آدم پشت شیشه ، همیشه کجا می ایستاد. قدم هایم را جوری برداشتم تا درست از کنارش رد شوم. نفسم را حبس کرده بودم. دلم نمیخواست بداند هنوز نفس می کشم. دلم میخواست مرا هم مثل خودش یک صورتک ببیند، یک صورتک با چشم های بسته. اما او مرا نمی دید. می دانستم که نگاهم نمی کند. مطمئن بودم.

یاد صورتک آبی افتادم. نمی دانم آدم چندم بود. منظورم صورتک است ، یادم نیست چندمینشان بود. صورتک آبی هم نگاهم نمی کرد.

صورتک آبی را خیلی دوست داشتم. اما وقتی شیشه شکست ، بلد نبودم چشم هایم را ببندم. آن موقع نمی دانستم صورتک آبی می توانست همان آخرین آدم باشد ... . شیشه که شکست ، مات و مبهوت بودم. خیره شده بودم به صورتک آبی. آبی همیشه رنگ مورد علاقه ام بود. صورتک آبی تنها صورتکی بود که می دانست شیشه ها جلوی چشمان من می شکنند ... اولش تنها آدمی بود که می دانست که من از کنار همه ی صورتک های قرمز گذشته ام. نگاهش میکردم. با خودم گفتم شاید نباید از کنار صورتک های آبی گذشت ... ماه ها به صورتک آبی نگاه کردم. از کنارش نگذشتم. دلم نمی آمد. صورتک سبز را هم که دیده بودم ، دلم نمی آمد از کنارش بگذرم.

صورتک سبز فیلسوف بود. وقتی آدم بود را می گویم. آدم فیلسوفی بود. آدم که بود ، همیشه می گفت بعضی آدم ها رفتنی اند. می گفت بعضی آدم ها از جنس آب اند. می گفت ریشه ها نباید جلوی دست و پایشان را بگیرند. می گفت باید گذشتنشان را نگاه کرد. می گفت خودش هم از این جور آدم هاست ... آدم که بود ، خیلی شبیه بودیم. همیشه فکر می کردم او هم مثل من از صورتک های قرمز می گذرد. فکر می کردم ریشه ها برایش دورند. شاید. شاید بر خلاف صورتک زرد ریشه ها از این یک نفر دور بودند...

صورتک زرد از جنس ریشه بود. صورتک زرد اولین صورتک بود. اولین شیشه که شکست ، یک صورتک زرد داشت مرا نگاه می کرد.

اولین شیشه که شکست ، ترسیدم. نگاهم را از صورتک زرد دزدیدم ولی خوب می دانستم که او نگاهم می کرد. می دانستم چون او ریشه بود. او از اولش هم ریشه بود ... اینجا بود که از ترس گذشتم. فرار کردم. قبل از اینکه صورتک زرد بخواهد دستم را بگیرد ، گذشتم. از ترس. ترس از اینکه گذشتن فراموش شود. من قبلا هم میگذشتم. بدون شکستن شیشه ها حتی. گذشتن تنها کاری بود که بلد بودم. تنها راه بقا. تنها راهی بود که می توانستم روح بدجنسم را از دست ریشه ها حفظ کنم. گذشتن برای من تنها راه پشیمان نبودن ، بود. تنها راهی که میشد بدون انتخاب کردن ، انتخاب کرد. تنها راه.

از کنار صورتک زرد که گذشتم ، پشت سرم را نگاه نکردم. فقط گذشتم. بعد ها که یک آدم دیگر سر راهم سبز شد ، پشت سرم را نگاه کردم. می خواستم مطمئن باشم خبری از ریشه ها نیست. آن پشت سر ، در آن گذشته ها ، همان چیز ها که ازشان گذشته بودم ، یک چیز قرمز دیده می شد. به گمانم یک صورتک قرمز بود. شاید ...

وقتی باز هم شیشه ها شکستند ... وقتی باز هم پشت سرم را نگاه کردم تا خبری از ریشه ها نباشد ، صورتک قرمز را می دیدم ...

صورتک قرمز دیگر یادم می انداخت که باید بگذرم. یادم می انداخت که گذشتن چقدر برایم گران تمام شده. شیشه ی صورتک سبز که شکست ، صورتک قرمز پشت سرم بود.

از کنار صورتک سبز که گذشتم ، دستم را نگرفت. فقط گذشتنم را نگاه کرد. همان طور که خودش گفته بود. شیشه اش که شکست ، فهمیدم زیاد هم از ریشه ها دور نبوده. از صورتک سبز که گذشتم ، باز هم صورتک قرمز پشت سرم بود. قرمز تر از قبل.

صورتک قرمز آن موقع ها که به صورتک آبی خیره بودم هم ، نگاهم می کرد. پشت سرم بود.

از صورتک آبی که گذشتم ، صورتک قرمز ایستاد. او هم به صورتک آبی خیره مانده بود. او هم دلش نمی آمد از آبی بگذرد.

از آبی که گذشتم دیگر پشت سرم را نگاه نکردم. میخواستم صورتک آبی همیشه آبی بماند.

آخرین شیشه که شکست ، با چشم های بسته گذشتم. این بار ، از کنار تنها آدمی که برایم مانده بود ، گذشتم ...

و حالا من ایستاده ام ، با چشم های بسته و گذشته ای به رنگ قرمز ، شاید هم به رنگ آدم.

من ایستاده ام و دیگر چیزی نیست برای گذشتن. دیگر ریشه ای نیست برای لگدمال کردن. دیگر صورتکی نیست برای قرمز بودن.

من ایستاده ام ...

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

I'm tired of talking to an empty space
Of silences keeping me awake

* مرگ بر …! وبلاگ من کو؟!

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

نامرد!

اصلا دلم میخواهد تلخ بنویسم و تلخ باشم و لوس. نوشتن که دیگر این حرف ها را ندارد. هر چه میخواهد دل تنگم ، می گویم. می نویسم.

هر چند این ها تلخی نیست ، این ها را می نویسم تا شما هم خوانده باشید ، تا شما هم بدانید من کجای دایره معطلم. خوب بشناسیدم اگر ، می دانید که تلخ نیستم. اصلا مگر می شود به عمق فاجعه پی برد؟ و بعدش هم تلخ شد؟ تا وقتی من منم و اینجا همین جاست ، خبری از تلخی نیست و فقط خبر از تلخیست. یعنی خبر تلخی هست ولی خود تلخی نیست! حالا دیگر خود دانید …

* نمی دانم خدا این همه نامرد را میخواهد برای کجا؟

“این نه آن آب است کآتش را کند خاموش.

با تو گویم ، لولی لول گریبان چاک!

آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را ،

زآن زلال تلخ شورانگیز،

تاکزاد پاک آتشناک”

مفهوم؟ من آبم. تلخ.

 

 

عشق

IMG_0770 - Copy

 

مرگ ، عشق ؛ مرگ ، عشق …

فقط برای خاطر دوست …

* عاشقم من …

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

“ از بی کفنی زنده مانده ایم … ”

17 سال.

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

 

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

جان می لرزد … باز؟

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

باران دیده ام ، همدم شبم یار آن چنان است

جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است

ای باران ای باران از غصه ام آگاهی

بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی

از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی

بوی ماهم کشان ابر خاکش ، ابر باران

شاید ، شاید هم نه. شک. همه چیز نسبی است. الان شاید ، فردا شاید نه. او شاید ، شاید هم دیگری. وقت هایی که آدم منتظر است ، منتظر یک چیز خوب ، زمان آنقدر دیر می گذرد تا تو فرصت کافی برای شک کردن به همه چیز را داشته باشی. تا بعدا اگر از حرفت برگشتی ، کسی خرت را بگیرد که “ هووووو ، تو حق برگشتن را نداری … تو به همه چیز شک کردی و باز هم ، مثل همیشه ، گذشتی. “

:)

آب روشنی و روشنایی باشد بهتر است یا آگاهی؟

هر دو شان یک چیز را می رسانند ولی روشنایی دوست داشتنی تر نیست؟

این روز ها از یک چیز “خواندن” خوشم می آید. از اینکه تو آزادی هر چه میخواهی از نوشته و آدم های توی نوشته ها بسازی. مثل پدرخوانده ی عروسک گردان خودمان …

یا شاید هم نویسنده بیشتر از خواننده پدرخوانده باشد. به هر حال ، من هر چه می خواهم می بینم این روز ها … حتی اگر نویسنده همه ی زورش را بزند تا با توصیف و تصویر دست و پایم را ببندد.

این ماجرا بسیار بسیار قابل تعمیم است. فقط کافیست نویسنده را یک کس دیگر ببینی … نوشته را یک تحمیل شدنی دیگر …

تو می توانی یک خواننده ی سمج باشی. یک خواننده که فقط زبان کلمه هایی که دوست دارد را می فهمد. یک خواننده که پایان بسته ترین داستان ها را هم باز می پندارد تا شاید روزی برای آخر داستان یک تصویر دوست داشتنی پیدا شود … وقتی همه ی ندانستنی ها را دانست …

این روز ها ، دور زدن نویسنده ها و تک تک نوشته هایشان برایم آسان است … این روز ها منتظر پایان خوش یک داستان کوتاهم.

یک داستان کوتاه که اگر نویسنده و چند چیز دیگر در داستانش ، صلاح بدانند و موافقت کنند ، می خواهم پایان خوشش همان “ هیچ وقت تمام نشدن” اش باشد. همان” بلند ترین داستان دنیا بودن “اش.

امید …

* “از من افسانه ای به جا خواهد ماند … ”

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

به به!

کتاب “ چنین گفت زرتشتنیچه!

woooooooooah!

                                  :

“ خرد ما را این گونه می خواهد : بی خیال ، سخره گیر ، پرخاش جوی …

او زن است و همواره جنگاوران را دوست می دارد و بس. “

این چند خط به اندازه ی همه ی اعتقادات و دانسته های من حرف دارد برای گفتن. نباید اشتباه تخمین زد.  خیلی بیشتر از این ها. راستش فکر کنم،این هم جز همان حقیقت هایی باشد که اگر درکش کنی ارزش مرگ اختیاری را داشته باشد …

باید خیلی خیلی بی خیال بود … باید لبخند زد ، از دور …

 

 

* کس ندارد خبر از دل زارم … (دلکش وار بخوانید.)

معامله

دارم دست به کار بزرگی می زنم. از تهش می ترسم مثل همیشه. اما این ترس کافی نیست برای متوقف شدن!

اینجا می نویسمش تا ثبت شود. تا هوایم را داشته باشد ، داشته باشید ، داشته باشم …

این هم از استخاره:

گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

میخواهم با دم شیر بازی کنم این بار …

امید که نه جگر ما دریده شود و نه دم شیر لگدمال …

تجدید خاطرات

بین دانستن

و ندانستن

تا جهان باقی ست مرزی هست

همچنان بوده ست

تا جهان بوده ست

 

 

* “ جنون هیچ گاه بی بهره از خرد نیست … “

* من آب هستم. همین …

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

عزل

عزل شدم. خیلی وقت است که عزل شده ام. بی خبر.

جنگ … جنگ … جنگ … باید همان موقع ها بو می بردم. همان وقت که شنیدم “ خسته نمی شود از نجنگیدن … “

جنگ از یادم رفته. یادم رفته آن وقت ها که جنگجو بودم و می جنگیدم … خیلی وقت است فکر می کنم همین که خودم را سرباز صدا کنم کافیست. همین که مثل خیلی های دیگر تسلیم خیلی چیز ها نشوم کافیست. اما انگار نه.

از همان موقع که اولین شیشه شکست ، عزل شدم به گمانم. همان موقع که جز فرار هیچ نکردم. یا شاید هم آن موقع نبود. شاید وقتی عزل شدم که شیشه ی دوم شکست و به جای فرار ، تصمیم گرفتم بمانم ، برای اینکه شیشه ی دوم برایم خیلی عزیز بود. اما حیف که انگار ماندن هم اشتباه بود. حیف که انگار فرار را بهتر از ماندن یاد گرفته بودم. حیف که نمیدانستم کدامش جنگیدن است.

بعضی وقت ها شک میکنم که شاید از همان اولش هم جنگجو نبودم.

شاید از همان موقع که فراموشی گرفتم عزل شدم. از همان موقع که پنبه در گوشم گذاشتم و چشمانم را بستم. از همان موقع که ترسو شدم و همه ی تلاشم برای نرسیدن شد. برای فرار کردن. برای خوابیدن. شاید آن موقع که منتقل شدم به سلول انفرادی بی پنجره. همان موقع که دنبال نور لا به لای نرده ها نمی گشتم دیگر. همان موقع که بی رحم شدم. و تلخ …

اما انصاف نیست. دلم نمیخواهد دیگر سرباز نباشم. قرار نبود عزل شوم. قرار نبود من هم بمیرم. قرار نبود من هم بشوم جز همان ها که دشمنم بودند. قرار نبود فرمانده مرا معلق رها کند. قرار نبود تمام مدت سربازش را ببیند و هیچ نگوید. قرار نبود …

بی انصافی است …

همیشه ی همیشه ، سرباز فرمانده ماندم. به خیال خودم …

همیشه فکر میکردم چیز هایی هست که سرباز ها باید زیر پای خود له کنند. و همیشه چیز هایی هست که باید با آنها جنگید. فکر می کردم چیز هایی برای یک سرباز عزیز است. چیز هایی بین او و فرمانده اش. چیز هایی هست که باید از آنها دوری کرد.فکر می کردم برای سرباز بودن همین که در یک چیز کوچک با بقیه فرق داشته باشی کافیست.اما یک چیز دیگر هم هست انگار. یک چیز دیگر که من باید فراموشش کرده باشم. یک ندانستنی بزرگ.

فکر نمی کردم اوضاع به این خرابی ها باشد. فکر نمی کردم غافل شده باشم. فکر نمی کردم فرمانده دلگیر شده باشد. فکر نمی کردم نجنگیدن انقدر ها هم خسته کننده باشد و تلخ …

لعنت بر ندانستنی ها … لعنت بر بی انصافی ها …

تازگی ها فکر می کردم همین که سر جایم بایستم ، برای سرباز بودنم کافیست. همین که منتظر بمانم کافیست …

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

فجر

فکر کنم عاشق خودم شدم.

تبخال. باورم نمیشه. بدنم ازین بهتر نمیتونست ابراز وجود کنه.

من هیچ وقت کشف نشدم.

فیلم

لطفا …

خواب ، بی خواب.

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

دوست

از آخر داستان شروع می کنم. شیشه ، شکستن شیشه …

بعضی وقت ها آدم ها خیلی ناگهانی از بعضی آدم های دیگر زده می شوند. می تواند به خاطر یک شنیدنی باشد یا برای یک دیدنی. یک حرف یا عمل.یا حتی یک حس بی منطق. یا هر چیز دیگری. در هر صورت این اتفاق خیلی وقت ها می افتد.

و این تنها زمانی است که انسان توانا ، کم می آورد و دیگر قادر به ادامه دادن نیست. اینکه چه بشود که تو از دیگری زده شوی بستگی به نقطه ی ضعف خودت دارد. نقطه ی ضعف ، از نظر من ، جایی است در روان ، که اگر کسی دست رویش بگذارد یا قصد نزدیک شدن به آن را بکند یا شاید هم در حد نگاه چپ و این ها ، کار تمام است … و شیشه می شکند.

شیشه شکستن یعنی اگر بین تو و شخص دوست داشتنی مقابل ، یک شیشه وجود داشته ، حالا دیگر ندارد …

یعنی حالا دیگر تو ، او را همان “او” نمی بینی. یعنی حالا دیگر تو از او “مثلا” زده شده ای. نمی دانم. شاید زده نشده باشی. ولی هرچه هست آن “او” باید برود … باید برود …

من … من بدجنس و دوست بدجنسم … هر دو از این –اسمش را می گذاریم بیماری – رنج می بریم. هر دو با نقطه ضعف های متفاوت ، که البته تا حدی هر دو آنها به “روابط انسانی “ مرتبط اند ، دیوانه وار مرتکب گناه می شویم.

ما ، صاحبان این درد مشترک ، بی توجه به همه چیز ، آدم ها را ترک می کنیم. می گذاریمشان کنار …

من و دوست دیوانه ام ، تازگی ها ، به تکرار ، صدای شکستن شیشه ها را می شنویم.

و مدام آدم ها ، بی توجه به نقاط حساس روح بدجنس ما ، به حریم ما تجاوز می کنند و پا روی نقطه ی ضعف می گذارند و … شیشه درست جلوی چشم ما خرد می شود. انقدر خرد که شک می کنیم از همان اولش هم شیشه ای در کار بوده یا نه …

من و دوست بدجنسم … بدجنسیم و تلخ. ناراحتیم و متاسف. اما نمیتوانیم پشیمان باشیم … هرگز نمی توانیم …

ای کاش شیشه ها دست از شکستن بردارند. ای کاش هیچ کس پنبه ی گوش مرا در نیاورد تا هرگز صدای شکستن شیشه ها را نشنوم.

این روز ها ، چشم هایم را بسته ام … تا نبینم که آدم ها ، بی گناه ، بی خبر ، بی فکر ، خودشان را به نقطه ی ضعف نزدیک می کنند …        حیف.

تازگی ها ، انقدر جلوی چشمانمان شیشه شکسته که دیگر جای انکار نیست. انقدر که دیگر جایی برای پشیمانی نیست و نه برای سرزنش.

حقیقت تلخ است . واقعیت هم.

معجزه شاید اینجا ، این بار ، بودن کسی باشد که حتی اگر پا روی روان ما هم بگذارد ، شیشه ای شکسته نشود … شاید …

سخت بود. بازگو کردن این حقیقت تلخ کهنه خیلی سخت بود.  

                    فقط برای دوست عزیزم …

 

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

اعتراف

بعضی وقت ها آدم بدجوری حسودیش می شود وقتی احساس می کند کسی … دیگران ها را بیشتر از او دوست دارد. من حسود خیلی خیلی ناراحت است.

من بدجنس حسود ، تو را که می بیند ناراحت میشود. انگار بد است وقتی از دور ببینم که خوشحالی. خیلی بد است وقتی خودت از ته دل آرزوی خوشحالی کسی را بکنی ولی تاب خوشحال دیدنش را نداشته باشی.

دچار یاس عاطفی شده ام. :)

* یادم باشد از نقطه ضعف ، حرف بزنم … هر وقت شد … از درد مشترک خودم و یک کس دیگر. از شکستن شیشه … و صدایش که مدام می شنوم این روز ها … از تلخی …

نشکن . نشکن . نشکن .

 

دلم نمیخواهد آنی باشم که بقیه می گویند. نه به آن بدی و تلخی …

ترس

تازگی ها انگار به این نتیجه رسیده ام که اینکه خودت با چیزی که از آن میترسی رو به رو شوی ، آنقدر ها هم ترسناک نیست. عذاب آور تر از آن ، دیدن دیگریست که دارد با بزرگ ترین ترس هایش دست و پنجه نرم میکند. ببینی و اول و آخر داستان را هم از حفظ باشی ولی …

هیچ جایی برای تو نیست. در دنیای دیگران برای تو جایی نیست ، گاه.

* یک چیز بسیار بسیار خوب خوانده ام … :

“… {او هنگام رد شدن از پل }از روی تنها تخته ای رد شد که سر و صدا می کرد.همیشه از روی آن رد می شد. هیچ وقت نتوانسته ام از این قضیه سر در بیاورم. خیلی فکر کرده ام که چرا همیشه از روی همان تخته رد می شود ، چطور هیچ وقت اشتباه نمیکند …

{هنگام برگشت} از روی پل رد شد و البته از روی همان تخته ای که سال ها پیش ساخته شده و هیچ راهی برای تعمیرش وجود ندارد. و بعد رفت و تخته بی صدا شد.

می توانم صد ها بار از روی آن پل رد شوم ، بی آن که پایم را روی آن تخته بگذارم ، اما {او} همیشه از روی آن رد می شود… “

 

دیوانه ی تنها

* این پست برای خیلی هاست اما یک نفر از همه ی شما خوانندگان باید با دقت بخواند. باید خوب حواسش را جمع کند. دلخورم …

خیلی وقت ها باید آدم ها را تنها گذاشت. تنهایی خوب است برای اینکه شاید به یاد بعضی از آدم ها بیفتند. شاید یک روز ، میان بی نهایت فکر بی سر و تهشان ، سر و کله ی تو هم پیدا شود. شاید یاد تو هم بیفتند. شاید یادشان بیفتد که گاهی اوقات هم آنها باید دست به کار شوند. یک بار هم که شده آنها باید تو را خوشحال کنند. آنها باید کسانی باشند که به یاد تو می افتند و دلشان هوای تو را می کند. نه اینکه همیشه تو باشی که دلتنگ شوی …

هرچند نمی دانم. شاید تو حق این خوبی را نداشته باشی. شاید باید مثل همیشه بود. باید همیشه به صورت های زندان پایبند بود. همیشه به این واقعیت پایبند بود که تویی که دلتنگی. تویی که دلت چیز های خوب می خواهد ، پس خودت هم باید آغازش کنی. نباید منتظر دیگران ها و دیگر چیز ها بود …

مثل همیشه باید به معجزه امید داشت اما نباید برایش روزشماری کرد.

( بی انصاف نباشم : یادم نمی رود که انتظار معجزه خودش گاه کافیست …)

من … به گمانم ، آدم صبوری نیستم. شاید هم موضوع صبوری نیست. متاثر از کتاب های دینی ، من کسی هستم که همه ی فکر و ذکرم این شده که شاید این آخر کار باشد. همیشه گفته ام و باز هم می گویم : من که چیزی از دست نمی دهم ، آمدیم و روزگار امان نداد ، آن وقت بیشتر غصه میخورم یا حالا؟

جواب این سوال انگار دیگر از غریزه ام می آید. دیگر جای درنگ و ابهامی نیست.

حالا من خیلی دلتنگم. گفتم بدانی. گفتم بدانی من اهل منتظر نشستن نبوده ام و نیستم. من اهل مثل خیلی ها بودن ، نیستم. گفتم بدانی من هر کار که بخواهم میکنم. بدون فکر کردن به عواقبش. بدون فکر کردن به اینکه شاید لوس شوی یا فکر های بد بکنی. حالا هم اگر این ها را می گویم شاید برای این باشد که دلتنگی ام از حد گذشته. شاید هم چون خسته ام. شاید هم چون دیوانه شده ام …

“ من اینجا بس دلم تنگ است … “

یک ندانستنی بزرگ

خصوصی :

تو ، همیشه برایم یک ندانستی بزرگ بودی. خودت هم این را خوب می دانی ولی حالا … یک خواهش کوچک ازت دارم … برای مدتی کوتاه ، خودت نباش. چیز دیگری باش. الان نباید همان توی ناشناخته ی ساکت باشی. نباید همان تویی باشی که همیشه در جنگ با دیگران پایش را پس می کشد مبادا دشمن تلفات بدهد. می فهمی؟! فقط برای مدتی کوتاه … این نگفتنی هات …

و تو … توی دوم … باز هم معذرت. هزار بار معذرت … معذرت. معذرت. معذرت. ای کاش ببخشی. من پستم … پست بودم … و همیشه خواهم بود شاید. معذرت خواهی میکنم اما به دیگران هم بگو که نمیتوانم پشیمان باشم. نمی توانم چون هنوز هم برای آن گناه بزرگ چاره ای پیدا نکرده ام. هنوز هم اگر دوباره باشی … مجبورم پست باشم.

ولی تو ببخش …

درک

مراسم اربعین مدرسه ی امسال چیزی با خودش داشت که همیشه دنبالش بودم. سخنران مراسم با همه ی حرف های عجیب یک چیز را به من فهماند که برای لحظه ای هم که شده احساس کردم همه ی ندانستنی ها را دیگر می دانم. شاید هم برایم یادآوری کرد. این حقیقت تلخ و دوست داشتنی را یادآوری کرد که آدم ها وقتی دیگران درکشان نمی کنند ، گریه شان می گیرد … هنوز هم باور نمی کنم که حقیقتی به این بزرگی بوده و من هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم. اما حالا خیلی از چیز های این روزها و تازگی ها برایم قابل توجیه است. حالا دیگر خیلی دل خوشم به این حقیقت ساده و دوست داشتنی. و به اینکه شاید دلیل گریه خواستن هایم را دیگر بدانم. دلیل دیوانگی هایم. دلیل ندانستن هایم …

من خیلی ها را درک نمی کنم. اما همیشه فکر می کردم که اسمش درک نکردن نیست. می گفتم درک می کنمشان. می فهمیدم اگر خیلی ها مثل من نبودند و درک می کردم وقتی زمین تا آسمان تفاوت داشتند. هیچ وقت برایم عجیب نبود که بعضی از آدم ها خیلی جور ها بودند. به قول خانم معلم فیزیک ، همیشه معتقد بودم که انسان تواناست … همین هم کافی بود برای اینکه از کنار این همه تفاوت بگذرم. فقط گاه شاید کنجکاو میشدم. وقتی با ناشناخته ها روبرو می شدم ، یک حس دوست داشتنی به وجود می آمد و به وجود می آید که شاید خیلی ها در مقابل چیز های کشف نشده داشته باشندش!

خیلی ها هم شاید مرا درک نکنند. از این بابت ناراحت نیستم. بعضی وقت ها خوشحال می شوم از اینکه میفهمم دیگران درکم نمی کنند یا وقتی می گویند من عجیبم یا غیر قابل درک. این تفاوت را همیشه دوست داشته ام. گاه خوب است وقتی دیگران از کارت سر در نیاورند. وقتی مرموز و مشکوک باشی. وقتی هنوز ناشناخته باشی و پنهان. حیف که ممکن است این درک نشدن به گریه ام بندازد. هرچند به خوبی اش می ارزد ، به گمانم …

“Don’t know why
There’s no sun up in the sky
Stormy weather
Keeps raining all of the time

Life is bare
Gloom and misery everywhere
Stormy weather, stormy weather
And I just can't get my poor self together”

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

از تو و تو متنفرم

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

گجسته دژ

 

“ ما همه مان تنهاییم. نباید گول خورد، زندگی یک زندان است. زندان های گوناگون. ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را سرگرم می کنند. بعضی ها می خواهند فرار بکنند ، دستشان را بیهوده زخم میکنند و بعضی ها هم ماتم می گیرند. ولی اصل کار اینست که باید خودمان را گول بزنیم ، همیشه باید خودمان را گول بزنیم ، ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود …”

صادق هدایت

 

 

                           

 

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

آفرینگان

“زندگی روی زمین مثل افسانه ای به نظر می آید که مطابق فکر یک دیوانه ساخته شده باشد … “

محشر نیست؟!

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

نیشابور

*  عکسای آسمون مال من نیست.

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

سخن تلخ

تلخ : (تَ) [ په . ] (ص .)

1 - دارای مزة غیرمطبوع ، بدمزه .

2 - زننده ، سخت ، سخن تلخ .

3 - تندخو، بدخلق .

تلخ می نویسم. تلخ می نوشتم. شاید هم خواهم نوشت. هیچ وقت دوست نداشتم تلخ بنویسم. هیچ وقت هم تصور نمی کردم واقعیت انقدر تلخ باشد که با فهمیدنش امانم ببرد. شاید تلخ نوشتن زیاد هم بد نباشد. می گویید : خوب (قید) تلخ می نویسی. تلخ نوشتن گاه خوب است اما تلخی و چه به من …

حال الانم شبیه کسانی است که برای اولین بار بعد از سال ها می فهمند که بچه ی واقعی پدر و مادرشان نیستند. دقیقا همین طور است. همه ی آنها آخرش خواهند فهمید این خیلی بهتر از یتیم یتیم بودن است و یادشان می آیند که چقدر پدر و مادر الانشان را دوست دارند اما اولش خونشان به جوش می آید چون هر احدی از پدر و مادر واقعی نداشتن، ناراحت می شود. بعدش هم تمام سعیشان را می کنند تا دلیل و مدرک پیدا کنند.

خلاصه ، دلم از خودم گرفت که تلخ شده ام و تلخ می نویسم. اول برای خودم ، برای اینکه دوست ندارم تلخ باشم و تلخ بنویسم و برای اینکه واقعیت از تصوراتم کمی بیش از انتظار دور بود. بعدش هم به خاطر دیگران. برای القای تلخی به دیگران ،وقتی خودم واقعا زیاد هم احساس تلخی نمیکنم. البته به جز خود الان که واقعا احساس تلخی می کنم.

 

حالا که بیشتر دقیق می شوم می بینم تلخم. و همیشه تلخی هایم را به همان تلخی که به دهنم مزه کرده ،نوشته ام. چه بد …

 

فعلا فقط مولا   نا …

 

هر چه گويي تو اگر تلخ و اگر شور خوش است

گوهر ديده و دل جاني و جان افزايي

                                     مولانا

- تلخ بود؟

- متاسفانه آره!

- الان چی کار کنم؟! چرا این جوریه؟!

- هااان؟!

- تو می دونی؟!

- سه نقطه

نمی خواهم تلخ بنویسم. باشد؟

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

سکوت ساکت ماند سرانجام …

“همه چیز زشت است ، زشت است ، زشت است

و هیچ چیز همه چیز نیست …”

همه چیز زشت است چون از آنی که فکرش را هم میکردم و انتظارش را هم داشتم ، زشت تر از آب درآمد. زشت است چون وقتی آدم مرتکب یک گناهی می شود عذاب وجدان کافی است و احتیاجی به سکوت دیگران نیست. زشت است چون وقتی آدم راه دیگری نداشته ، دیگران باید از گناهش بگذرند. زشت است چون تو هنوز هم درگیری. چون دیگران ها از من بیزار میشوند وقتی تو را میبینند. وقتی تو به خاطر گناه من دیگر خوب نیستی … دیگر خودت نیستی. من میدانم این ها را و میدانم همه ی زشتی های دنیا باید برای من باشد نه برای تو. ولی باور کن دیگر نمیشد. باور کن من نمیتوانستم و نمی توانم … ای کاش که خوب باشی و خوب شوی … ای کاش تو هم خاکش کنی … ای کاش انقدر … .

هنوز هم سنگدلم اما تازگی ها برف که می آید سنگدلیم را یادآوری میکند. برف که می آید ، همه چیز را می پوشاند و بعد که آب میشود همه چیز را میبرد الا همین سنگدلی های من …

اول و آخر کار، من نمیدانم. تا ته تهش هم که ازم بپرسی من همچنان نخواهم دانست و نخواهم فهمید. نگران نباش ، این بار سر جایم میمانم. شانه خالی نمیکنم تا تکیه گاهی داشته باشی برای گذاشتن سرت. فهمیدی؟! بیا. به شانه ام تکیه بده. من میخواهم همیشه بشنوم. سکوتت را برای خودت نگه دار نه برای من و چشم های من …

من دوست های خوبی دارم که باید همیشه باشند. تا ابد. حواست باشد پنهانی دست درازی نکنی … نکنید … نکنم …

* آخرین سفر مدرسه خوب بود. مثل خورشید. گرم و روشن …

دوستش داشتم حتی وقتی که گرمایش از حد گذشت و دست هایم را سوزاند. حتی وقتی که روشنایی اش چشم هایم را زد …

 

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

جنگ رجز می خواند این روز ها …

آوردگاه بس ترسناک شده است … دلمان آتش بس میخواهد اما نه به قیمت عقب نشینی یا صلح مصلحتی …

نمی دانم چرا همیشه وقتی فقط یک چیز روی زمین مانده باشد که ازش بترسی ، همان یک چیز شبیخون می زند و اعلام جنگ می کند …

حیف که همیشه جنگ بر سر چیز های عزیز است ، حیف که همیشه حق با چیز های عزیز است و نمی شود هم آن چیز های عزیز را داشت و هم در جنگ پیروز بود …

می ترسم باز هم ، آخر جنگ ، قید چیز های عزیزم را بزنم … بدی اش اینجاست که هنوز نمی دانم در ازای این چیز های عزیز چه به دست می آورم … فقط می دانم از دست دادنی ها زیادند و من همیشه از دستشان داده ام. چون همیشه از یک چیز … یک چیز عزیز می ترسیدم و می ترسم ….

جنگ شبیه این مارپیچ های تو در توست که درست قبل از رسیدن ، حس میکنی که می دانی چه چیزی منتظرت است ، مثل اینکه قبل از رسیدن پرواز کنی و از بالا همه ی راه و مقصد را ببینی ، و از اینجا به بعد است که همه ی سعیت را میکنی تا راه را گم کنی ، تا هیچ وقت در واقعیت واقعیت به حقیقت نرسی … و با همه ی خود گم کنی ها ، … ، باز هم می رسی. از همین جای داستان است که بدم می آید. که همیشه باید ترسید … که باید همین جای جنگ ، از دست دادنی ها را از دست داد و همیشه حسرت به دل ماند … حسرت به دل ماند چون یا باید حسرت به دل ماند یا باید آن چیز ترسناک را با آغوش باز پذیرفت و به پایشان نشست …

اما من … همیشه از دست می دهم …