۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

دیوانه ی تنها

* این پست برای خیلی هاست اما یک نفر از همه ی شما خوانندگان باید با دقت بخواند. باید خوب حواسش را جمع کند. دلخورم …

خیلی وقت ها باید آدم ها را تنها گذاشت. تنهایی خوب است برای اینکه شاید به یاد بعضی از آدم ها بیفتند. شاید یک روز ، میان بی نهایت فکر بی سر و تهشان ، سر و کله ی تو هم پیدا شود. شاید یاد تو هم بیفتند. شاید یادشان بیفتد که گاهی اوقات هم آنها باید دست به کار شوند. یک بار هم که شده آنها باید تو را خوشحال کنند. آنها باید کسانی باشند که به یاد تو می افتند و دلشان هوای تو را می کند. نه اینکه همیشه تو باشی که دلتنگ شوی …

هرچند نمی دانم. شاید تو حق این خوبی را نداشته باشی. شاید باید مثل همیشه بود. باید همیشه به صورت های زندان پایبند بود. همیشه به این واقعیت پایبند بود که تویی که دلتنگی. تویی که دلت چیز های خوب می خواهد ، پس خودت هم باید آغازش کنی. نباید منتظر دیگران ها و دیگر چیز ها بود …

مثل همیشه باید به معجزه امید داشت اما نباید برایش روزشماری کرد.

( بی انصاف نباشم : یادم نمی رود که انتظار معجزه خودش گاه کافیست …)

من … به گمانم ، آدم صبوری نیستم. شاید هم موضوع صبوری نیست. متاثر از کتاب های دینی ، من کسی هستم که همه ی فکر و ذکرم این شده که شاید این آخر کار باشد. همیشه گفته ام و باز هم می گویم : من که چیزی از دست نمی دهم ، آمدیم و روزگار امان نداد ، آن وقت بیشتر غصه میخورم یا حالا؟

جواب این سوال انگار دیگر از غریزه ام می آید. دیگر جای درنگ و ابهامی نیست.

حالا من خیلی دلتنگم. گفتم بدانی. گفتم بدانی من اهل منتظر نشستن نبوده ام و نیستم. من اهل مثل خیلی ها بودن ، نیستم. گفتم بدانی من هر کار که بخواهم میکنم. بدون فکر کردن به عواقبش. بدون فکر کردن به اینکه شاید لوس شوی یا فکر های بد بکنی. حالا هم اگر این ها را می گویم شاید برای این باشد که دلتنگی ام از حد گذشته. شاید هم چون خسته ام. شاید هم چون دیوانه شده ام …

“ من اینجا بس دلم تنگ است … “

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر