۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

نوبتی هم که باشد نوبت من است.

هیچ وقت گمانش هم به سرم نمی زد که یک روز شک کنم به اینکه نکند خودم هم یک صورتکم؟ یک صورتک بزرگ قرمز که یک نفر دیگر به راحتی از کنارم بگذرد … که شیشه این بار برای یک نفر دیگر بشکند و من حتی خودم هم خبر نداشته باشم که شیشه را شکسته ام … چه ترسناک. حالا دلم برای صورتک ها می سوزد ولی هم چنان حق مال آنها نیست. همیشه حق با آب است. ریشه ها باید بسوزند. آب اگر آب باشد ، دلبسته هم که شود ، راه خودش را باز می کند.

خوشم می آید در جریان گذشتن ، خدا از هیچ چیز و هیچ کس برایم کم نمی گذارد.

سنگ و خاک و ریشه و حالا هم یک سد … ازین سد های چوبی که معلوم نیست ، کی به آن طرفش راه پیدا کنم. تهش اینست که خرابش می کنم دیگر …

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر