باز هم یک دوست دیگر دارم حالا که از او به دشمن خواهم التجا بردن … ! یک دوست دور دیگر. که دیر یا زود ، به صورتک های قرمز پشت سرم ملحق می شود. ( البته اگر تا همین حالا نرفته باشد … )
من ، این روزها آرزوی داشتن چنین دوستی را می کنم. در نهایت خودخواهی ، دوستم را انتخاب کرده ام و منتظرم. از این سنگ تر می شود بود؟ من هستم.
بعضی چیز ها از دور خوبند و وقتی بالای سرت باشند. وقتی یادت دهند که چگونه جایت را با آنها عوض کنی و همه چیز را از چشم های آنها ببینی. مقدس اند. وقتی آدم ها پایین می کشاندشان ، حالم به هم می خورد. وقتی آنها هم مثل تو احمق می نمایند ، دیگر دوستشان ندارم.
حالا نوبت سکولاریسم است ، باز. این بار قطع نامه علیه اسلام. حیف …
غم این روز هایم ، غم نخواهد بودن هستن هاست.
کاری به اینش ندارم که چه قدر خوب تر ها جای الان را می گیرند . غصه ی فراموشی و به درک واصل شدن خاطره ها را هم نمی خورم.
فکر نبودن است که ناراحتم می کند. مثل مرگ. هیچ کس از بعدش چیزی نمی داند. همه ی ناراحتی ام به خاطر همین فکری است که در لحظه در ذهنم ساکن شده. فقط خود همین لحظه . همین لحظه ای که تنها دانسته ام در موردش ، یقین نبودنش در لحظه ی بعدی است. من تا دیروز یا شاید امروز یا شاید فردا ، در یک لحظه ی بزرگم. در یک لحظه به مدت چند سال خوب. و چند ماه بعد ، یک سال دیگر ، در یک لحظه ی بزرگ دیگر خواهم بود که نمی دانم چقدر بیشتر یا کمتر از حالا دوستش خواهم داشت. مهم ، ایمانم به نبودن این لحظست و دیدن همان یک هزارم ثانیه ای که نمی شود گفت متعلق به کدام لحظه است. به حال یا به آینده ؟ بعد از این یک هزارم ثانیه دیگر همه چیز فرق می کند در عین حال که فرق نمی کند. یعنی دیگر هر چه باشد ، یک لحظه بزرگ دیگر است و تو در آن خواهی بود. بدون حسرت لحظه ی قبلی یا ترس و امید لحظه ی بعدی.
4 شنبه ، خودم را از بیرون دیدم. درون یک لحظه ی بزرگ که به پایانش نزدیک می شود به گمانم. هر چند نمی شود گفت ، من فقط تا همان یک هزارم ثانیه را می توانستم ببینم. و این “احساس” نبودن ، مرا ترساند. ترس ناراحتی می آورد. و اشک … و دلتنگی بودن ، دلتنگی لحظه ی بزرگ ، و دلتنگی آدم ها .
فکر کردن به نبودن آدم ها ترسناک است. فکر نبودن دوست داشتنی ها ، به همین سادگی و نزدیکی الان ، گریه دار است.
فقط تصور نبودن و بس. نه غم فراموشی نه غم جایگزینی نه غم تغییر … فقط فکر کن هر چیز ساده و کوچکی که هست دیگر نباشد.
صفر و یک. صفر و یک.
010101010101010101010101010101010101010101000000000000000000000000000000000000000000
__________________________________________
دل می رود ز دستم …
*شاهنامه ، خیام ، من.
* خوبی این همه فلسفه بافی ها این بود که فهمیدم چقدر بعضی ها برایم عزیزند و من چقدر فراموش کرده ام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر