تازگی ها انگار به این نتیجه رسیده ام که اینکه خودت با چیزی که از آن میترسی رو به رو شوی ، آنقدر ها هم ترسناک نیست. عذاب آور تر از آن ، دیدن دیگریست که دارد با بزرگ ترین ترس هایش دست و پنجه نرم میکند. ببینی و اول و آخر داستان را هم از حفظ باشی ولی …
هیچ جایی برای تو نیست. در دنیای دیگران برای تو جایی نیست ، گاه.
* یک چیز بسیار بسیار خوب خوانده ام … :
“… {او هنگام رد شدن از پل }از روی تنها تخته ای رد شد که سر و صدا می کرد.همیشه از روی آن رد می شد. هیچ وقت نتوانسته ام از این قضیه سر در بیاورم. خیلی فکر کرده ام که چرا همیشه از روی همان تخته رد می شود ، چطور هیچ وقت اشتباه نمیکند …
{هنگام برگشت} از روی پل رد شد و البته از روی همان تخته ای که سال ها پیش ساخته شده و هیچ راهی برای تعمیرش وجود ندارد. و بعد رفت و تخته بی صدا شد.
می توانم صد ها بار از روی آن پل رد شوم ، بی آن که پایم را روی آن تخته بگذارم ، اما {او} همیشه از روی آن رد می شود… “
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر