ندانستن اختیاریست. من انتخاب کرده ام که ندانم. وقتی همه چیز قابل تحلیل می شوند ، وقتی حکمت هر چیزی را می دانم ، کلافه می شوم. دیوانه کنندست وقتی بدانی نظم پشت بعضی چیز های کوچک چیست؟ وقتی پیش بینی کنی و وقتی آدم های دور و برت تکراری شوند… اینجا ، آدم ندانستن را انتخاب می کند. من نمیخواهم بدانم آدم های تکراری ، واقعیت را چگونه پشت دروغ ها پنهان می کنند. سخت است وقتی بعضی ها دروغ اند. وقتی آدم های دوست داشتنی ، معمولی می شوند. وقتی آنها هم مثل بقیه مرا دور می زنند. “ نه “ شنیدن ناراحتم می کند ولی نه نگفتن و آخرش بعد از کلی دروغ و چیز های زشت که به زور سعی می کنند ، زیبا نشانشان بدهند ، “ نه “ فهماندن ، دیوانه ام میکند.
پس همان بهتر که ندانم و همان بهتر که دروغ ها ماهرانه ، راست ، نشان داده شوند …
کسی هست که اذیتم می کند این روز ها. گاه با تمام وجود انکارش می کنم و گاه همه ی ذهنم درگیرش است. اینجا ، فرقی بین ندانستن و دانستن وجود ندارد. من انتخاب میکنم و آدم دوست داشتنی خودم را می سازم. همه ی “ نه “ ها را هم حتی ، “بله” میشنوم. همه ی نشانه ها بر وفق مراد است و نمیتوانم خودم را با واقعیتی رو به رو کنم که تلخ است و دوست نداشتنی. او باید همانی باشد که من ساخته ام. ( بی نشان از واقعیت های دوست نداشتنی ). لطفا …
خدا را بگویید که همه چیز را می داند. … ، دیوانه نمی شود؟ هر چند ، وقتی مثل خدا ، از هر چند میلیون آدم روی زمین ، چند تایی را برای خودت انتخاب کنی و همان گونه که میخواهی بسازی ، همان قدر دوست داشتنی … دیگر جای دیوانگی ندارد که …!
* صبر ایوب بباید …
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر