وقتی همیشه بگویی آدم ها هرچه سرشان بیاید ، خوب یا بد ، لایقش هستند و وقتی بگویی همه چیز پاداش یا مجازات کرده های خودت است ، همیشه کارها درست از آب در می آیند به جز حالا … به جز وقتی که نمی دانی آنها چه کرده اند که باید معلول باشند … معلول علت های تلخ … معلول معلولیت های تلخ …
اینجا دو جور با قضیه می شود برخورد کرد :
یا هنوز آنقدر به خوبی دنیا ایمان داری که همه چیز را بیندازی گردن ندانستنی های خودت و امیدوار باشی که یک نفر هست که عادلانه از آن بالا قضاوت کرده است … از همان اول تا ته تهش … تا اینجایش که من میبینم …
یا باز هم به خاطر همان ایمان به ندانستن ، این معلولیت ها را هم میگذاری پای خوبی او .
او …
گزینه ی دیگری در کار نیست. غیر از این می شود زندگی تلخ و پوچ و بیهوده و شاید تدینی که برایم قابل درک نیست … تدینی ندانستنی …
بی انصافی ست ! با تمام وجود بی انصافیست اگر کسی بگوید اینها برای بعد از مرگ است …
لعنت …
…
همه ی سعی ام را کردم تا دستم دستانشان را لمس کند … با گرمی … دلم میخواست همه چیز دراماتیک باشد. بی نشانی از تراژدی. باید لبخند میزدم. از لبخند متنفرم دیگر … باید در چشم های تک تکشان نگاه می کردم و همه شان مرا می راندند از نگاه. چقدر تاریک است وقتی این آنها هستند که نمیخواهند ما برنجیم؟ چقدر تاریک … چقدر درد وقتی خیره می ماندم به نبودنی ها و نداشتن ها و باید لبخند میزدم به به اجبار بودنشان و و لبخند میزدم به چشم های خسته شان که دیگر انگار کافی بود دیدن. و دیگر نوبت دم نزدن بود و انتظار … و دیوانه کردن یک مشت “ من “ . و رسیدن به همان آرزوی کودکی ها که ای کاش در کودکی بمیرم ، می مردم ، و وقتی فرشته شوم ، همه ی سوال هایم را از خدا بپرسم. آرزوی مرگ برای دانستن … برای به زور خوب بودن همه چیز … برای اینکه فرشته باشم و همه چیز را بدانم … همه ی این “ حکمت “ ها را … و شاید فقط “ پیش خدا بودن” را …
سخت است وقتی خودت را به آسانی جای آنها بگذاری و بمیری از نبودن. بمیری از زندگی. مردن از. از چیزی مردن. از بودن مردن. از نبودن مردن. از مردن مردن.
ای کاش آن موقع که حرف می زدی ، گوش هایم می شنید و حالا ، الان ، اسیر نگاهت نمی شدم …
ای کاش دعا نمی کردی … نامرد.
* من بدجنس باز هم اینجاست. باز هم از خواب زمستانی بیدارش کردی … پست
* من میدانم. میدانم که هیچ چیز را به اندازه ی دانستن طلب نکرده بودم تا به حال … خوبت شد؟