۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

لعنت

وقتی همیشه بگویی آدم ها هرچه سرشان بیاید ، خوب یا بد ، لایقش هستند و وقتی بگویی همه چیز پاداش یا مجازات کرده های خودت است ، همیشه کارها درست از آب در می آیند به جز حالا … به جز وقتی که نمی دانی آنها چه کرده اند که باید معلول باشند … معلول علت های تلخ … معلول معلولیت های تلخ …

اینجا دو جور با قضیه می شود برخورد کرد :

یا هنوز آنقدر به خوبی دنیا ایمان داری که همه چیز را بیندازی گردن ندانستنی های خودت و امیدوار باشی که یک نفر هست که عادلانه از آن بالا قضاوت کرده است … از همان اول تا ته تهش … تا اینجایش که من میبینم …

یا باز هم به خاطر همان ایمان به ندانستن ، این معلولیت ها را هم میگذاری پای خوبی او .

او …

گزینه ی دیگری در کار نیست. غیر از این می شود زندگی تلخ و پوچ و بیهوده و شاید تدینی که برایم قابل درک نیست … تدینی ندانستنی …

بی انصافی ست ! با تمام وجود بی انصافیست اگر کسی بگوید اینها برای بعد از مرگ است …

لعنت …

همه ی سعی ام را کردم تا دستم دستانشان را لمس کند … با گرمی … دلم میخواست همه چیز دراماتیک باشد. بی نشانی از تراژدی. باید لبخند میزدم. از لبخند متنفرم دیگر … باید در چشم های تک تکشان نگاه می کردم و همه شان مرا می راندند از نگاه. چقدر تاریک است وقتی این آنها هستند که نمیخواهند ما برنجیم؟ چقدر تاریک … چقدر درد وقتی خیره می ماندم به نبودنی ها و نداشتن ها و باید لبخند میزدم به به اجبار بودنشان و و لبخند میزدم به چشم های خسته شان که دیگر انگار کافی بود دیدن. و دیگر نوبت دم نزدن بود و انتظار … و دیوانه کردن یک مشت “ من “ . و رسیدن به همان آرزوی کودکی ها که ای کاش در کودکی بمیرم ، می مردم ، و وقتی فرشته شوم  ، همه ی سوال هایم را از خدا بپرسم. آرزوی مرگ برای دانستن … برای به زور خوب بودن همه چیز … برای اینکه فرشته باشم و همه چیز را بدانم … همه ی این “ حکمت “ ها را …  و شاید فقط “ پیش خدا بودن” را …

سخت است وقتی خودت را به آسانی جای آنها بگذاری و بمیری از نبودن. بمیری از زندگی. مردن از. از چیزی مردن. از بودن مردن. از نبودن مردن. از مردن مردن.

ای کاش آن موقع که حرف می زدی ، گوش هایم می شنید و حالا ، الان ، اسیر نگاهت نمی شدم …

ای کاش دعا نمی کردی … نامرد.

* من بدجنس باز هم اینجاست. باز هم از خواب زمستانی بیدارش کردی … پست

* من میدانم. میدانم که هیچ چیز را به اندازه ی دانستن طلب نکرده بودم تا به حال … خوبت شد؟

 

۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

 

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یک دم برآسایم ز دنیا و شر و شورش

 

۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه

من و …

شازده کوچولو …

باز هم شازده کوچولو خواندم. و یادم آمد که چقدر اهلی بودم. اهلی شازده کوچولو و اهلی خیلی های دیگر. یادم آمد که روباه به من هم گفته بود که باید پای چیزهایی که اهلی میکنم بایستم. به من هم گفته بود که آدم ها فراموش کار شده اند و این یکی را هم فراموش کرده اند. به من هم گفته بود که باید همیشه به یاد گل سرخم باشم. شازده کوچولو خواندم و یادم آمد که راوی هنوز منتظر نامه ی من است. نامه ای که باید برایش بنویسم و از شازده کوچولو برایش بگویم. از ستاره ی بالای سرم. از گل سرخی که میبینمش. از همان گل سرخی که تیغ دارد و این برایش کافی ست.

شازده کوچولو یادم آورد که هنوز راه درازی مانده تا به همان جایی برسم که در آن فرود آمده بودم. هنوز مانده تا مار نیشم بزند … هنوز مانده تا سیاره های همسایه ام را ببینم. تا زمین را بگردم …

ماهی سیاه کوچولو … این یکی را هم خواندم. وقتی دیکر از ماهی سیاه کوچولو خبری نشد ، من شدم ماهی قرمز. من شب نخوابیدم و به دریا فکر کردم. ماهی های دریا در خواب و بیداری به من گفتند که باید زودتر حرکت کنم. من که هنوز به آبشار هم نرسیده ام… باید زودتر راه بیفتم و خنجر را بگیرم و مرغ ماهیخوار مرا ببلعد تا ماهی ریزه ها را نجات دهم. تا شاید ماهی سیاه کوچولو را ببینم. تا شاید دیگر از من هم خبری نشود و یکی بشود ماهی قرمز … و این بار او به دسته ماهی های دریا که رسید ، هوس دریاگردی به سرش نزند. و آخرسر همه ی تور ها پاره شوند … و ماهی ریزه ها خنجر داشته باشند و از ماهی سیاه کوچولو خبری نشود … هیچ وقت.

درخت بخشنده ، این یکی خواندن نمیخواست. نقاشی هایش همه جا هست. من و درختم … نمیدانم الان کجای داستانم. الان آنجاست که درخت را خیلی دوست دارم و با شاخه هایش تاب میخورم یا آنجا که پیر شده ام و درخت یک کنده ی مهربان است برای نشستن من … نمیدانم … این راه را بار ها رفته ام و رفته اند … بی نهایت درخت هست که با شاخه هایشان می شود تاب خورد و آخر سر کنده ای خواهند شد برای نشستن. الان شاید قایقی ساخته باشم از درخت بخشنده. شاید … نمی دانم …

 

* این روز ها میخواهم یک زیردریایی داشته باشم که تمامااز جنس شیشه باشد … میخواهم برو م ته ته ته اقیانوس … و شیشه فعلا نشکند …

The-Giving-Tree

And the boy loved the tree …