عزل شدم. خیلی وقت است که عزل شده ام. بی خبر.
جنگ … جنگ … جنگ … باید همان موقع ها بو می بردم. همان وقت که شنیدم “ خسته نمی شود از نجنگیدن … “
جنگ از یادم رفته. یادم رفته آن وقت ها که جنگجو بودم و می جنگیدم … خیلی وقت است فکر می کنم همین که خودم را سرباز صدا کنم کافیست. همین که مثل خیلی های دیگر تسلیم خیلی چیز ها نشوم کافیست. اما انگار نه.
از همان موقع که اولین شیشه شکست ، عزل شدم به گمانم. همان موقع که جز فرار هیچ نکردم. یا شاید هم آن موقع نبود. شاید وقتی عزل شدم که شیشه ی دوم شکست و به جای فرار ، تصمیم گرفتم بمانم ، برای اینکه شیشه ی دوم برایم خیلی عزیز بود. اما حیف که انگار ماندن هم اشتباه بود. حیف که انگار فرار را بهتر از ماندن یاد گرفته بودم. حیف که نمیدانستم کدامش جنگیدن است.
بعضی وقت ها شک میکنم که شاید از همان اولش هم جنگجو نبودم.
شاید از همان موقع که فراموشی گرفتم عزل شدم. از همان موقع که پنبه در گوشم گذاشتم و چشمانم را بستم. از همان موقع که ترسو شدم و همه ی تلاشم برای نرسیدن شد. برای فرار کردن. برای خوابیدن. شاید آن موقع که منتقل شدم به سلول انفرادی بی پنجره. همان موقع که دنبال نور لا به لای نرده ها نمی گشتم دیگر. همان موقع که بی رحم شدم. و تلخ …
اما انصاف نیست. دلم نمیخواهد دیگر سرباز نباشم. قرار نبود عزل شوم. قرار نبود من هم بمیرم. قرار نبود من هم بشوم جز همان ها که دشمنم بودند. قرار نبود فرمانده مرا معلق رها کند. قرار نبود تمام مدت سربازش را ببیند و هیچ نگوید. قرار نبود …
بی انصافی است …
همیشه ی همیشه ، سرباز فرمانده ماندم. به خیال خودم …
همیشه فکر میکردم چیز هایی هست که سرباز ها باید زیر پای خود له کنند. و همیشه چیز هایی هست که باید با آنها جنگید. فکر می کردم چیز هایی برای یک سرباز عزیز است. چیز هایی بین او و فرمانده اش. چیز هایی هست که باید از آنها دوری کرد.فکر می کردم برای سرباز بودن همین که در یک چیز کوچک با بقیه فرق داشته باشی کافیست.اما یک چیز دیگر هم هست انگار. یک چیز دیگر که من باید فراموشش کرده باشم. یک ندانستنی بزرگ.
فکر نمی کردم اوضاع به این خرابی ها باشد. فکر نمی کردم غافل شده باشم. فکر نمی کردم فرمانده دلگیر شده باشد. فکر نمی کردم نجنگیدن انقدر ها هم خسته کننده باشد و تلخ …
لعنت بر ندانستنی ها … لعنت بر بی انصافی ها …
تازگی ها فکر می کردم همین که سر جایم بایستم ، برای سرباز بودنم کافیست. همین که منتظر بمانم کافیست …
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر