منتقل شد :
عمرا هاش که به پای اینجا برسد. فقط برای مدت فیلتر بودنت …
باور صورتک برای دیگران، سخت تر است از ساختن همین صورتک برای خودت. کاش کنار می گذاشتی که این همه ترس و لرز نصیب دیگرانِ اطرافت نمی شد. کاش به همین آسانی می شد چنگ زد و این صورتک را کَند از صورتت که بشود خیلی حرف ها را با خود خودت زد... اما انگار این صورتک قالب صورتت شده. سفت و سخت چسبیده و دیگران هم جرئت ندارند چیزی را که این قدر به خودت نزدیک است، چنگ بزنند. می ترسند که خودت باشی و آن وقت زخم برداری و... . بهانه می گیری. به گمانم خودت بیش از هر دیگری، می پرستی این صورتک را و بی خود از خودت حرف می زنی، از زیر چشمی حواست بودن ها، از دورادور هوا داشتن ها. تو هم شاید دروغ بهانه می گیری. دروغ اگر نباشد، پس برای همه نیست. و این، اصلاً برای آن دیگرانی که بیرون "همه" ی تو زندگی می کنند، قشنگ نیست.
باز هم یک دوست دیگر دارم حالا که از او به دشمن خواهم التجا بردن … ! یک دوست دور دیگر. که دیر یا زود ، به صورتک های قرمز پشت سرم ملحق می شود. ( البته اگر تا همین حالا نرفته باشد … )
من ، این روزها آرزوی داشتن چنین دوستی را می کنم. در نهایت خودخواهی ، دوستم را انتخاب کرده ام و منتظرم. از این سنگ تر می شود بود؟ من هستم.
بعضی چیز ها از دور خوبند و وقتی بالای سرت باشند. وقتی یادت دهند که چگونه جایت را با آنها عوض کنی و همه چیز را از چشم های آنها ببینی. مقدس اند. وقتی آدم ها پایین می کشاندشان ، حالم به هم می خورد. وقتی آنها هم مثل تو احمق می نمایند ، دیگر دوستشان ندارم.
حالا نوبت سکولاریسم است ، باز. این بار قطع نامه علیه اسلام. حیف …
غم این روز هایم ، غم نخواهد بودن هستن هاست.
کاری به اینش ندارم که چه قدر خوب تر ها جای الان را می گیرند . غصه ی فراموشی و به درک واصل شدن خاطره ها را هم نمی خورم.
فکر نبودن است که ناراحتم می کند. مثل مرگ. هیچ کس از بعدش چیزی نمی داند. همه ی ناراحتی ام به خاطر همین فکری است که در لحظه در ذهنم ساکن شده. فقط خود همین لحظه . همین لحظه ای که تنها دانسته ام در موردش ، یقین نبودنش در لحظه ی بعدی است. من تا دیروز یا شاید امروز یا شاید فردا ، در یک لحظه ی بزرگم. در یک لحظه به مدت چند سال خوب. و چند ماه بعد ، یک سال دیگر ، در یک لحظه ی بزرگ دیگر خواهم بود که نمی دانم چقدر بیشتر یا کمتر از حالا دوستش خواهم داشت. مهم ، ایمانم به نبودن این لحظست و دیدن همان یک هزارم ثانیه ای که نمی شود گفت متعلق به کدام لحظه است. به حال یا به آینده ؟ بعد از این یک هزارم ثانیه دیگر همه چیز فرق می کند در عین حال که فرق نمی کند. یعنی دیگر هر چه باشد ، یک لحظه بزرگ دیگر است و تو در آن خواهی بود. بدون حسرت لحظه ی قبلی یا ترس و امید لحظه ی بعدی.
4 شنبه ، خودم را از بیرون دیدم. درون یک لحظه ی بزرگ که به پایانش نزدیک می شود به گمانم. هر چند نمی شود گفت ، من فقط تا همان یک هزارم ثانیه را می توانستم ببینم. و این “احساس” نبودن ، مرا ترساند. ترس ناراحتی می آورد. و اشک … و دلتنگی بودن ، دلتنگی لحظه ی بزرگ ، و دلتنگی آدم ها .
فکر کردن به نبودن آدم ها ترسناک است. فکر نبودن دوست داشتنی ها ، به همین سادگی و نزدیکی الان ، گریه دار است.
فقط تصور نبودن و بس. نه غم فراموشی نه غم جایگزینی نه غم تغییر … فقط فکر کن هر چیز ساده و کوچکی که هست دیگر نباشد.
صفر و یک. صفر و یک.
010101010101010101010101010101010101010101000000000000000000000000000000000000000000
__________________________________________
دل می رود ز دستم …
*شاهنامه ، خیام ، من.
* خوبی این همه فلسفه بافی ها این بود که فهمیدم چقدر بعضی ها برایم عزیزند و من چقدر فراموش کرده ام.
ترسناک است وقتی جاده باریک و باریک تر می شود. وقتی فاصله ی تو با دوست داشتنی هایت بیشتر و بیشتر می شود.
* هیچ مدان …!
این روز ها ، دور خودم را حصار کشیده ام. به گمانم باید با انتخاب خودم بوده باشد. و با دستان خودم.
حصارم ، مرز من و دیگران هاست. دیگران های دوست داشتنی ام که دلم برایشان تنگ شده و می شود. دیگران ها از کنارم می گذرند و من پشت حصارم. حصار ، صورتک . همان صورتکی که همیشه سرش پایین است و حواسش پرت.و من پشت صورتک. از پشت چشم های صورتک ، همه را با تمام دقت نگاه می کنم. و با صدای بلند صدایشان می زنم. ولی صورتک همه چیز را در خود نگه می دارد و کسی بو نمی برد. و هیچ کدام از شما دیگران ها نمی فهمید وقتی از کنارتان می گذرم ، با همه ی ندیدنم ، چقدر نگاهتان می کنم. با همه ی سکوت و یا همهمه ی صورتک ، همه ی حرف هایم را برایتان می گویم. همه ی دلتنگی هایم را. از پشت صورتک ، به همه گفته ام که من هستم ، با همه ی نبودن هایم. در پشت صورتک ، من هستم ، تلخ. من پشت صورتک ، دیگر ناتوان است.ناتوان است از زندگی کردن همه ی نبودن ها. از اینکه همه ی بودنش ، یعنی ، نبودن بودن های گذشته.
ای کاش ، شما گول صورتک را نمی خوردید و ای کاش به صورتک چنگ می زدید. ای کاش گوش هایش کر میشد و چشم هایش کور.ای کاش به جای یک صورتک که کارش نبودن است ، بی شمار صورتک می بود برای خود من بودن من. و برای دست بودن برای دست درازی های من.
حصارم ، تو خالی نیست. باور کنید. من از پشت حصار ، هنوز ، همه ی دوست داشتنی هایم را دوست دارم.
* ای کاش ، زود دیر نمیشد. نشود.
این روز ها ، دور خودم را حصار کشیده ام. به گمانم باید با انتخاب خودم بوده باشد. و با دستان خودم.
حصارم ، مرز من و دیگران هاست. دیگران های دوست داشتنی ام که دلم برایشان تنگ شده و می شود. دیگران ها از کنارم می گذرند و من پشت حصارم. حصار ، صورتک . همان صورتکی که همیشه سرش پایین است و حواسش پرت.و من پشت صورتک. از پشت چشم های صورتک ، همه را با تمام دقت نگاه می کنم. و با صدای بلند صدایشان می زنم. ولی صورتک همه چیز را در خود نگه می دارد و کسی بو نمی برد. و هیچ کدام از شما دیگران ها نمی فهمید وقتی از کنارتان می گذرم ، با همه ی ندیدنم ، چقدر نگاهتان می کنم. با همه ی سکوت و یا همهمه ی صورتک ، همه ی حرف هایم را برایتان می گویم. همه ی دلتنگی هایم را. از پشت صورتک ، به همه گفته ام که من هستم ، با همه ی نبودن هایم. در پشت صورتک ، من هستم ، تلخ. من پشت صورتک ، دیگر ناتوان است.ناتوان است از زندگی کردن همه ی نبودن ها. از اینکه همه ی بودنش ، یعنی ، نبودن بودن های گذشته.
ای کاش ، شما گول صورتک را نمی خوردید و ای کاش به صورتک چنگ می زدید. ای کاش گوش هایش کر میشد و چشم هایش کور.ای کاش به جای یک صورتک که کارش نبودن است ، بی شمار صورتک می بود برای خود من بودن من. و برای دست بودن برای دست درازی های من.
حصارم ، تو خالی نیست. باور کنید. من از پشت حصار ، هنوز ، همه ی دوست داشتنی هایم را دوست دارم.
* ای کاش ، زود دیر نمیشد. نشود.
ای کاش حالا ، کمی زمان عقب تر بود ، تا همان جا بگذارمت در یک محفظه ی شیشه ای و اجازه ندهم به این حال بیفتی. تا دیگر نیازی به شکستن سکوت های به این غریبی نمی بود … تا همیشه بودی و همیشه می گفتی از حال عجیبت …
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بی خبران راه نه آنست و نه این همین.