۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه

من و …

شازده کوچولو …

باز هم شازده کوچولو خواندم. و یادم آمد که چقدر اهلی بودم. اهلی شازده کوچولو و اهلی خیلی های دیگر. یادم آمد که روباه به من هم گفته بود که باید پای چیزهایی که اهلی میکنم بایستم. به من هم گفته بود که آدم ها فراموش کار شده اند و این یکی را هم فراموش کرده اند. به من هم گفته بود که باید همیشه به یاد گل سرخم باشم. شازده کوچولو خواندم و یادم آمد که راوی هنوز منتظر نامه ی من است. نامه ای که باید برایش بنویسم و از شازده کوچولو برایش بگویم. از ستاره ی بالای سرم. از گل سرخی که میبینمش. از همان گل سرخی که تیغ دارد و این برایش کافی ست.

شازده کوچولو یادم آورد که هنوز راه درازی مانده تا به همان جایی برسم که در آن فرود آمده بودم. هنوز مانده تا مار نیشم بزند … هنوز مانده تا سیاره های همسایه ام را ببینم. تا زمین را بگردم …

ماهی سیاه کوچولو … این یکی را هم خواندم. وقتی دیکر از ماهی سیاه کوچولو خبری نشد ، من شدم ماهی قرمز. من شب نخوابیدم و به دریا فکر کردم. ماهی های دریا در خواب و بیداری به من گفتند که باید زودتر حرکت کنم. من که هنوز به آبشار هم نرسیده ام… باید زودتر راه بیفتم و خنجر را بگیرم و مرغ ماهیخوار مرا ببلعد تا ماهی ریزه ها را نجات دهم. تا شاید ماهی سیاه کوچولو را ببینم. تا شاید دیگر از من هم خبری نشود و یکی بشود ماهی قرمز … و این بار او به دسته ماهی های دریا که رسید ، هوس دریاگردی به سرش نزند. و آخرسر همه ی تور ها پاره شوند … و ماهی ریزه ها خنجر داشته باشند و از ماهی سیاه کوچولو خبری نشود … هیچ وقت.

درخت بخشنده ، این یکی خواندن نمیخواست. نقاشی هایش همه جا هست. من و درختم … نمیدانم الان کجای داستانم. الان آنجاست که درخت را خیلی دوست دارم و با شاخه هایش تاب میخورم یا آنجا که پیر شده ام و درخت یک کنده ی مهربان است برای نشستن من … نمیدانم … این راه را بار ها رفته ام و رفته اند … بی نهایت درخت هست که با شاخه هایشان می شود تاب خورد و آخر سر کنده ای خواهند شد برای نشستن. الان شاید قایقی ساخته باشم از درخت بخشنده. شاید … نمی دانم …

 

* این روز ها میخواهم یک زیردریایی داشته باشم که تمامااز جنس شیشه باشد … میخواهم برو م ته ته ته اقیانوس … و شیشه فعلا نشکند …

The-Giving-Tree

And the boy loved the tree …

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر