مراسم اربعین مدرسه ی امسال چیزی با خودش داشت که همیشه دنبالش بودم. سخنران مراسم با همه ی حرف های عجیب یک چیز را به من فهماند که برای لحظه ای هم که شده احساس کردم همه ی ندانستنی ها را دیگر می دانم. شاید هم برایم یادآوری کرد. این حقیقت تلخ و دوست داشتنی را یادآوری کرد که آدم ها وقتی دیگران درکشان نمی کنند ، گریه شان می گیرد … هنوز هم باور نمی کنم که حقیقتی به این بزرگی بوده و من هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم. اما حالا خیلی از چیز های این روزها و تازگی ها برایم قابل توجیه است. حالا دیگر خیلی دل خوشم به این حقیقت ساده و دوست داشتنی. و به اینکه شاید دلیل گریه خواستن هایم را دیگر بدانم. دلیل دیوانگی هایم. دلیل ندانستن هایم …
من خیلی ها را درک نمی کنم. اما همیشه فکر می کردم که اسمش درک نکردن نیست. می گفتم درک می کنمشان. می فهمیدم اگر خیلی ها مثل من نبودند و درک می کردم وقتی زمین تا آسمان تفاوت داشتند. هیچ وقت برایم عجیب نبود که بعضی از آدم ها خیلی جور ها بودند. به قول خانم معلم فیزیک ، همیشه معتقد بودم که انسان تواناست … همین هم کافی بود برای اینکه از کنار این همه تفاوت بگذرم. فقط گاه شاید کنجکاو میشدم. وقتی با ناشناخته ها روبرو می شدم ، یک حس دوست داشتنی به وجود می آمد و به وجود می آید که شاید خیلی ها در مقابل چیز های کشف نشده داشته باشندش!
خیلی ها هم شاید مرا درک نکنند. از این بابت ناراحت نیستم. بعضی وقت ها خوشحال می شوم از اینکه میفهمم دیگران درکم نمی کنند یا وقتی می گویند من عجیبم یا غیر قابل درک. این تفاوت را همیشه دوست داشته ام. گاه خوب است وقتی دیگران از کارت سر در نیاورند. وقتی مرموز و مشکوک باشی. وقتی هنوز ناشناخته باشی و پنهان. حیف که ممکن است این درک نشدن به گریه ام بندازد. هرچند به خوبی اش می ارزد ، به گمانم …
“Don’t know why
There’s no sun up in the sky
Stormy weather
Keeps raining all of the time
Life is bare
Gloom and misery everywhere
Stormy weather, stormy weather
And I just can't get my poor self together”
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر