از تو و تو متنفرم
۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه
گجسته دژ
“ ما همه مان تنهاییم. نباید گول خورد، زندگی یک زندان است. زندان های گوناگون. ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را سرگرم می کنند. بعضی ها می خواهند فرار بکنند ، دستشان را بیهوده زخم میکنند و بعضی ها هم ماتم می گیرند. ولی اصل کار اینست که باید خودمان را گول بزنیم ، همیشه باید خودمان را گول بزنیم ، ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود …”
صادق هدایت
۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه
آفرینگان
“زندگی روی زمین مثل افسانه ای به نظر می آید که مطابق فکر یک دیوانه ساخته شده باشد … “
محشر نیست؟!
۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه
۱۳۸۹ دی ۲۸, سهشنبه
سخن تلخ
تلخ : (تَ) [ په . ] (ص .)
1 - دارای مزة غیرمطبوع ، بدمزه .
2 - زننده ، سخت ، سخن تلخ .
3 - تندخو، بدخلق .
تلخ می نویسم. تلخ می نوشتم. شاید هم خواهم نوشت. هیچ وقت دوست نداشتم تلخ بنویسم. هیچ وقت هم تصور نمی کردم واقعیت انقدر تلخ باشد که با فهمیدنش امانم ببرد. شاید تلخ نوشتن زیاد هم بد نباشد. می گویید : خوب (قید) تلخ می نویسی. تلخ نوشتن گاه خوب است اما تلخی و چه به من …
حال الانم شبیه کسانی است که برای اولین بار بعد از سال ها می فهمند که بچه ی واقعی پدر و مادرشان نیستند. دقیقا همین طور است. همه ی آنها آخرش خواهند فهمید این خیلی بهتر از یتیم یتیم بودن است و یادشان می آیند که چقدر پدر و مادر الانشان را دوست دارند اما اولش خونشان به جوش می آید چون هر احدی از پدر و مادر واقعی نداشتن، ناراحت می شود. بعدش هم تمام سعیشان را می کنند تا دلیل و مدرک پیدا کنند.
خلاصه ، دلم از خودم گرفت که تلخ شده ام و تلخ می نویسم. اول برای خودم ، برای اینکه دوست ندارم تلخ باشم و تلخ بنویسم و برای اینکه واقعیت از تصوراتم کمی بیش از انتظار دور بود. بعدش هم به خاطر دیگران. برای القای تلخی به دیگران ،وقتی خودم واقعا زیاد هم احساس تلخی نمیکنم. البته به جز خود الان که واقعا احساس تلخی می کنم.
حالا که بیشتر دقیق می شوم می بینم تلخم. و همیشه تلخی هایم را به همان تلخی که به دهنم مزه کرده ،نوشته ام. چه بد …
فعلا فقط مولا نا …
هر چه گويي تو اگر تلخ و اگر شور خوش است
گوهر ديده و دل جاني و جان افزايي
مولانا
- تلخ بود؟
- متاسفانه آره!
- الان چی کار کنم؟! چرا این جوریه؟!
- هااان؟!
- تو می دونی؟!
- سه نقطه
نمی خواهم تلخ بنویسم. باشد؟
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
سکوت ساکت ماند سرانجام …
“همه چیز زشت است ، زشت است ، زشت است
و هیچ چیز همه چیز نیست …”
همه چیز زشت است چون از آنی که فکرش را هم میکردم و انتظارش را هم داشتم ، زشت تر از آب درآمد. زشت است چون وقتی آدم مرتکب یک گناهی می شود عذاب وجدان کافی است و احتیاجی به سکوت دیگران نیست. زشت است چون وقتی آدم راه دیگری نداشته ، دیگران باید از گناهش بگذرند. زشت است چون تو هنوز هم درگیری. چون دیگران ها از من بیزار میشوند وقتی تو را میبینند. وقتی تو به خاطر گناه من دیگر خوب نیستی … دیگر خودت نیستی. من میدانم این ها را و میدانم همه ی زشتی های دنیا باید برای من باشد نه برای تو. ولی باور کن دیگر نمیشد. باور کن من نمیتوانستم و نمی توانم … ای کاش که خوب باشی و خوب شوی … ای کاش تو هم خاکش کنی … ای کاش انقدر … .
هنوز هم سنگدلم اما تازگی ها برف که می آید سنگدلیم را یادآوری میکند. برف که می آید ، همه چیز را می پوشاند و بعد که آب میشود همه چیز را میبرد الا همین سنگدلی های من …
اول و آخر کار، من نمیدانم. تا ته تهش هم که ازم بپرسی من همچنان نخواهم دانست و نخواهم فهمید. نگران نباش ، این بار سر جایم میمانم. شانه خالی نمیکنم تا تکیه گاهی داشته باشی برای گذاشتن سرت. فهمیدی؟! بیا. به شانه ام تکیه بده. من میخواهم همیشه بشنوم. سکوتت را برای خودت نگه دار نه برای من و چشم های من …
من دوست های خوبی دارم که باید همیشه باشند. تا ابد. حواست باشد پنهانی دست درازی نکنی … نکنید … نکنم …
* آخرین سفر مدرسه خوب بود. مثل خورشید. گرم و روشن …
دوستش داشتم حتی وقتی که گرمایش از حد گذشت و دست هایم را سوزاند. حتی وقتی که روشنایی اش چشم هایم را زد …
۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه
جنگ رجز می خواند این روز ها …
آوردگاه بس ترسناک شده است … دلمان آتش بس میخواهد اما نه به قیمت عقب نشینی یا صلح مصلحتی …
نمی دانم چرا همیشه وقتی فقط یک چیز روی زمین مانده باشد که ازش بترسی ، همان یک چیز شبیخون می زند و اعلام جنگ می کند …
حیف که همیشه جنگ بر سر چیز های عزیز است ، حیف که همیشه حق با چیز های عزیز است و نمی شود هم آن چیز های عزیز را داشت و هم در جنگ پیروز بود …
می ترسم باز هم ، آخر جنگ ، قید چیز های عزیزم را بزنم … بدی اش اینجاست که هنوز نمی دانم در ازای این چیز های عزیز چه به دست می آورم … فقط می دانم از دست دادنی ها زیادند و من همیشه از دستشان داده ام. چون همیشه از یک چیز … یک چیز عزیز می ترسیدم و می ترسم ….
جنگ شبیه این مارپیچ های تو در توست که درست قبل از رسیدن ، حس میکنی که می دانی چه چیزی منتظرت است ، مثل اینکه قبل از رسیدن پرواز کنی و از بالا همه ی راه و مقصد را ببینی ، و از اینجا به بعد است که همه ی سعیت را میکنی تا راه را گم کنی ، تا هیچ وقت در واقعیت واقعیت به حقیقت نرسی … و با همه ی خود گم کنی ها ، … ، باز هم می رسی. از همین جای داستان است که بدم می آید. که همیشه باید ترسید … که باید همین جای جنگ ، از دست دادنی ها را از دست داد و همیشه حسرت به دل ماند … حسرت به دل ماند چون یا باید حسرت به دل ماند یا باید آن چیز ترسناک را با آغوش باز پذیرفت و به پایشان نشست …
اما من … همیشه از دست می دهم …