۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

shawshank redemption

Andy Dufresne: That's the beauty of music. They can't get that from you... Haven't you ever felt that way about music?
Red: I played a mean harmonica as a younger man. Lost interest in it though. Didn't make much sense in here.
Andy Dufresne: Here's where it makes the most sense. You need it so you don't forget.
Red: Forget?
Andy Dufresne: Forget that... there are places in this world that aren't made out of stone. That there's something inside... that they can't get to, that they can't touch. That's yours.
Red: What're you talking about?
Andy Dufresne: Hope.

“ hope is a good thing, maybe the best of things, and no good thing ever dies.”

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

ماه

 41 2 3

* ماه و ستاره ، تازگی ها ، خیلی خودنمایی می کنند. بس است این همه برداشت دوست داشتنی از این اجسام!

"دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من "

هم چنان که دلمان زیر قولش زده و هوای گذشته ها را می کند ، منتظر آینده می مانیم.

هم چنان که باید صبر کرد و جور گذشته را کشید امیدمان به خوبی ها هم هست …

به خوبی ها که همین نزدیکی ها منتظر من هستند. منتظر من تنها ، تا چیزی که میبینم و باور نمی کنم را بالاخره باور کنم. از ته دل …

" چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ،

         سنگدل

                    برگزیننده ی دروغ ها. "

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

بخشش نامه

سلام

# گاه آرزوی آدم این می شود که باز هم متنفر باشد. همان قدر متنفر که دیدنش هم آزاردهنده باشد. اما حالا … لعنت … لعنت به دوری. لعنت به “ آواز دهل شنیدن از دور خوش است … “ ای کاش نزدیک بودم و متنفر می شدم … 

# بعضی ها بعضی چیز ها را در حق آدم تمام میکنند. یعنی بعضی ها خیلی خوبند. بعضی ها همیشه دوست داشتنی اند. سپاس از آن بعضی ها …

# بعضی ها آدم را منتظر چیز های خوب میگذارند و سر قولشان هم می مانند. بعضی ها تازگی ها وعده های خوبی به آدم می دهند. وعده های دوست داشتنی … بعضی ها در نهایت تنها کسی می شوند که …

# بعضی ها در این روز های نا مانوس ، کلافه اند. بعضی ها حالشان خوب نیست. بعضی ها دورند. بعضی ها با این خواستن و پس زدنشان آدم را دیوانه می کنند. بعضی ها ای کاش بیشتر بگویند …

# به یک نفر خاص :  :) همین را دارم بگویم به تو …

این # ها شخصیند. گاه لازم اند …

تازگی ها ، خیلی ها دلتنگ گذشته ها شده اند. تازگی ها نگاه دیگران سخت شده است. من همانیم که بودم. کمی خسته. اما خوشحال. بدی تازگی ها اینجاست که دیگر آن چیزهایی که دوست نداشتم نامرئی نیستند. باز هم ، دوست نداشتنی ها خودشان را به آدم نشان می دهند. قبلا ها می گذشتیم. اما حالا هر دفعه ، هر نگاه ، هر حرف ، شیشه ی صبر آدم را خورد می کند. این تازگی های لعنتی خیلی دردناکند. چون دیگر نمی توانی بگذری ، دیگران جا میخورند. وسط همه چیز یک دفعه زمان متوقف می شود و می مانند که من چه گفتم. میدانم مشکل از تازگی هاست نه از دیگران. برای همین با یک لبخند همه چیز را خاک می کنم. از تازگی ها بیشتر از اینکه خوشم بیاید ، بیزارم. می دانم تازگی ها دروغ و توهم نیستند. می دانم باید حقایق را دانست اما، حالا … که به نفعم نیست ، دوستشان ندارم. گاه ، حقیقت تلخ است. دوست ندارم بدانم بقیه چقدر آزارم می دهند و چقدر من می توانم آزار دهنده باشم. دوست ندارم حق و حقیقت ، قاضی باشد. همان بهتر که باز هم بخوابم. باز هم دلخوش.

از دیگران هم به خاطر این تازگی ها عذر میخواهم. به خاطر یادآوری حقایق تلخ ، عذر میخواهم. به خاطر تلخ بودن …

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

میخواستم پست بذارم ، وقت کم اومد. قول میدم بذارم زود.

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

خصوصی!

نمی دانم که هنوز رفتی یا نه. نمی دانم چه در سرت می گذرد اما از همین رفتن نمایی هایت خوشحالم. هم برای خودم هم برای خودت.

آدم 1 ، آدم 2 را خیلی دوست می داشت. آدم 2 هم همین طور. آدم 3 ، آدم 1 را خیلی خیلی دوست می داشت. آدم 1 ،  کمی … .

آدم 1 و آدم 3 حالا پیش همند. آدم 2 خوشحال است. آدم 3 مسلما خوشحال است. ای کاش آدم 1 هم حقیقتا خوشحال باشد …

 

* از روی اسم پست هم معلوم است خب! هرگونه تشابه اسم اتفاقی بوده است.

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

" "

Certain things … they should stay the way they are.
You ought to be able to stick them in one of those big glass cases and just leave them alone …

J.D.Salinger

The Catcher In The Rye

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

اعتصاب نوشت!

 

از سکوت خسته شدم … اعتراضی وارد نیست.

شب و روزتان خوش …

یادگاری

یادگاری ها خیلی خوبند. حتی اگر دوستشان نداشته باشی، باز هم خوبند. خوبند چون همیشه به تو یادآوری می کنند، به تو که بدون یادگاری ها ، هرگز یاد گذشته ها نمی افتی. یادگاری ها جز همان چیز های کوچک دوست داشتنی هستند که از آن لبخند ها روی لبانت می آورند. از آنها که برای یک لحظه از همه چیز جدایت می کند. از همان ها که دوست داری خودت را از دور ببینی. از آن لبخند ها که شاید اشکت را هم درآورد.

یادگاری ها همیشه تغییر را به خوبی نشان می دهند. یادگاری ها گاه باورکردنی نیستند. گاه فکر میکنی هرگز آنجا نبوده ای. هرگز آن “من” آن موقع نبوده ای. هرگز … اما یادگاری ها سر جایت می شنانند و باید سکوت کنی. سکوت کنی چرا که می دانی چند وقت دیگر ، یک یادگاری دیگر چیزی خواهد داشت برای گفتن به تو. برای اینکه باز هم وجود “من” قبلی ات را انکار خواهی کرد. کسی چه میداند … شاید یک روز هم ، “من” تازه را انکار کردی، وقتی خوب خوب بزرگ شدی … شاید بعضی ها هم باشند که دیگران را انکار کنند. اما به هر حال یادگاری ها هستند. همیشه هستند. بعضی اوقات این یادگاری های فراموش شده را به دستت می رسانند. این یادگاری ها شیرین ترند … این جور یادگاری ها نشانت می دهند که یک کس دیگر هم هست. این یعنی فقط خودت نیستی که باید انکار کنی. باید “من” او هم انکار کنی. باید برای او هم لبخند بزنی.

نوشتن هم یک یادگاریست. یک یادگاری سخت و گران.

.

.

.

* تازگی ها ، باز هم با آدم های سخت درگیری پیدا کرده ام. این همه پیچیدگی هایشان را نمی فهمم. این همه فکر های عجیب و نا آشنا تنم را می لرزاند.

خدا به دادتان برسد … به دادم برسد … به داد رسد …

* بعضی ها انگار از موقعیت خوبی برخوردارند. انگار آن بالا ها ایستاده اند و همه چیز را می بینند … انگار همه چیز را میدانند … انگار همه چیز را میفهمند … انگار زیادی پیر شده اند ، دیگر …

* تازگی ها فکر میکنم اگر بعضی ها را از صفحه ی روزگارم پاک کنم چقدر همه چیز فرق خواهد کرد … چقدر بعضی ها عجیبند… چقدر عجیب … انصاف است خدا ما را با عجایب خلقت تنها بگذارد؟! آن هم الان؟ اینجا؟

 

۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

ناامیدی

از خودم نا امید شده ام. نمی دانم البته ، شاید اسمش چیز دیگری باشد. شاید اصلا از جنس خوبی باشد. نمی دانم …

به هر حال … تازگی ها ، به برکت آب و هوا ، ذهنم و ذهن خیلی های دیگر مشغول یک سوال است. می شود گفت چندین سوال که آخر سر برای پاسخ هر کدامشان باید برگردی به همان سوال بزرگ و ترسناک. شاید بشود گفت سخت ترین سوال دنیا … البته نمی دانم جوابش هم به همان سختی است یا نه. اما حداقل پیداکردنش که انگار به همان سختی هاست.

صورت مساله اینجا متنوع است. مثلا : فلسفه ی خلقت چیست؟! هدف از آفرینش انسان (من) چیست؟! و این چیز ها دیگر. برای خیلی ها خیلی تعاریف دارد. برای من شاید بیشتر این باشد که : چی شد که اینجوری شد؟! اصلا خدا کدوم یکیه این وسط؟!!!

اینکه پاسخ این سوال ها چیست و اینکه مسیر مهم تر است یا مقصد و … را نمی دانم. خیلی وقت ها فکر میکنم بعضی آدم ها به جواب می رسند که خب ... چند دسته اند. یکی از خیلی دوست داشتنی هایشان آن نویسنده هایی هستند که آخر سر خودکشی می کنند. به نظر من هیچ چیز جز فهمیدن آن حقیقت ارزش خودکشی را ندارد. حالا اینکه هدف دقیقا فنا فی الله است (!) یا اینکه مثلا دیگر کم می آورند و طاقت دانستنش را ندارند ، معلوم نیست. اما بعید می دانم از خستگی و نرسیدن و بی طاقتی تسلیم شوند … بعضی از فلاسفه و عرفا و … هم جز این دسته اند.

بعضی ها هم که اصلا صدایش را در نمی آورند … نه کسی می فهمد،نه کسی شک می کند … هیچ. این ها از همه قابل تحسین ترند. موجودات بی تفاوت دوست داشتنی!

بعضی ها هم که نمیدانم دقیقا چرا، جار و جنجال راه می اندازند و آخرش هم به سختی می شود فهمید که کدام راست می گوید و کدام دروغ!

و اما آنهایی که به جواب نمی رسند… بعضی ها می گویند همه به هر حال می فهمند. بعضی ها می گویند هدف مدام تغییر می کند. شاید محض شگفت زده کردن هر آدم جدیدی که پایش را روی زمین می گذارد، باشد .

این به جواب نرسیدن یا شاید بشود گفت منتظر جواب ماندن هم خودش چند جور است. یعنی بستگی به نوع بشرش دارد. به شخصیت. به ستاره ها…

خیلی ها به زور هم که شده به نتایجی می رسند و دست یافته هایشان را می گذارند در کتاب دینی ما … درست و غلط معلوم نیست. شاید بعضی وقت ها نزدیک باشد … اما معمولا قانع کننده نیست … کاری به بعضی هایش ندارم ...

بعضی ها با این ندانستن که مثل خوره می افتد به جانشان کنار نمی آیند و دست به هر کاری می زنند. مثلا خودکشی.

بعضی ها هم که شاید جرئت این یکی را نداشته باشند یا به تعبیری دیگر آنقدر ها احمق نباشند، ساکن می مانند. شاید در انتظار … شاید نه … کلا عالم معلقی دارند. عین زمین بی جاذبه. بی محرک، بی اصطکاک … عالمی است برای خودش …

یک عده ی دیگر هم این وسط می ماند که ترجیح می دهند به اصطلاح “زندگی” کنند. به تلاششان ادامه بدهند. به جامعه ی بشری خدمت کنند. یا تعداد کمی شان نوع بشر را آزار دهند. در هر صورت فلسفه شان این است که : ما نمیدانیم از کجا آمده ایم و بعد از این به کجا می رویم. پس خداقل از چیزی که در حال حاضر داریم ، استفاده می کنیم. هر کسی به مدل خودش.

شاید بعضی ها هم حد تعادل این چند گروه باشند … اصلا شاید بعضی ها از یک جنس ناشناخته باشند … کسی چه می داند؟!

من یکی … من احتمالا جز همان دسته ی آخرم. البته فرقی که نمی کند. هیچ کداممان از این جای تاریک و ترسناک راه به جایی نبرده ایم … شاید من جز نوع بی تفاوت باشم. حالا که چی؟ من که نمیدانم … چرایش را نمیدانم. چگونه اش را هم نمیدانم. اما مگر فرقی می کند، وقتی نمی دانی که اصلا دانستنی در کار است یا نه … همان بهتر که بگذریم … شاید خودش از بی محلی ما به سراغمان آمد …

دوست دارمش …

DSC01644

2 سال پیش کمتر می شود ، بعد از نوروز 88 … باران می آمد …

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

نامه

متنفر بودن آنقدر ها هم کار سختی نیست.فقط کافیست یک چیز بخواهی و همان یک چیز نباشد … به همین سادگی …

من هم متنفرم …

یکی را تازگی ها، بعد از مدتی باز پیدا کرده ام که …

بعضی وقت ها آدم ها عادی نیستند. انقدر عادی نیستند که گاه تنها آرزویت این می شود که ای کاش یک بار هم که شده در چشمانت نگاه کنند و حقیقت را بگویند. حقیقت پنهان که ممکن است هر چیزی باشد. اما فقط بگویندش … رک و راست … بی مقدمه … بی مثل همیشه سکوت و نگاه برگرداندن و … این آدم ها برایم عجیبند. این آدم برایم عجیب است. گفتن ازش برایم عجیب است …

او را تازگی ها، بعد از مدتی باز پیدا کرده ام که …

دلم هم میخواست و هم نمیخواست که ببینمش.

هم ترسناک بود هم هیجان انگیز … اما آخر سر فقط سکوت … نگاه کردن هم سخت بود … نمی فهمم چگونه خیلی ها خیلی وقت ها خیلی جا ها میتوانند در چشم هم نگاه کنند … کار خیلی سختی است … نگاه خالیه خالی ، پر از سکوت واقعا سخت است …

کسی را تازگی ها، بعد از مدتی باز پیدا کرده ام که …

چقدر آدم ها سخت و پیچیدند ، گاه … چطور؟

اعتراف میکنم توقع نداشتم و اعتراف میکنم هنوز هم نمیدانم چرا؟! و اعتراف می کنم هنوز هم از ته دل می ترسم و ای کاش تمامش کنی … ای کاش ترس هایم دروغ باشند ، ای کاش بروی …

… را تازگی ها، بعد از مدتی باز پیدا کرده ام که …

خوشحالم … اول از همه ، ببخش. آخر سر هم باش ، هرچه هستی باش ، اما باش خودمان را می گویم.اگر باشی من هم دیوانه می مانم. قول می دهم … تازگی ها نتیجه گیری های خوبی کرده ام … تازگی ها فرصت بیشتری میخواهم …

دوستی را تازگی ها، بعد از مدتی باز پیدا کرده ام که …

که نمیشناسمش. به قول کسی هر آدمی برای خودش یک دنیاست … این یکی خیلی ناشناختست. نم پس نمیدهد ، لعنتی … فقط همین را میدانم که پنهان کردنی هایش و ندانسته هایم خیلی زیاد است. این را هم میدانم که باید کاری کرد …

خودم را هم تازگی ها از دور می بینم … وسط این همه آدم بدجوری دست و پا می زنم. همش به خاطر یک چیز کوچک و (…) است. قلبا مطمئنم که آخر کار دستم می دهد. آخر سر دخلم را می آورد … این هم سرنوشت من … این هم انتخاب من …

 

 

* این پست صرفا برای گفتن ناگفتنی های تازه به دوروبری ها بود … همین

 

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

*مرثیه* ی سنگدلی های یک خودخواه!!!!

سلام

به خیال بعضی ها همیشه جای انتخاب هست. همیشه اختیار راه خودش را باز می کند. اما اینجا … حالا … نمیدانم باید گفت جبر یا اختیار. باید گفت غفلت یا بیماری. نمی دانم …

بعضی از آدم ها ( شاید از جمله من ) هستند که اگر آب رودخانه جاری باشد ، آنها هم جاری اند. اینکه جریان مخالف باشد یا موافق ، در هر صورت آنها حرکت می کنند.

ما … از همه چیز و همه کس می گذریم.این وسط اگر پای سنگ یا شاخه ای هم در میان باشد ، ما باز هم می گذریم. شاید با کمی درنگ. شاید با تردید. با کمی وقت کشی. اما در نهایت باید گذشت.

این گذشتن ها خیلی وقت ها خوبند. برای آدم های خودخواهی مثل من همیشه خوبند. اما تازگی ها… کار از شاخه و سنگ گذشته است و من حالا با آدم ها سر و کار دارم. آدم ها … موجوداتی که همیشه حق به جانب آنهاست. بی چون و چرا. عدل ، منطق و هر چیز دیگری که در مقام قضاوت باشد ، حتی وجدان من ، حق را به آنها می دهد. به همان آدم ها که در جریان آب جلوی چشمت سبز می شوند و تو برای مدتی کوتاه یا بلند ، به همان اندازه که زمان لازم باشد تا خوب لمسشان کنی ، می مانی و بعد باز هم می گذری …

بین اینها که گاه بهشان دل می بندی ، بعضی ها هستند که حتی اگر از جنس تو هم نباشند ، با گذشتن آشنا هستند. یا می مانند و رفتنت را نگاه می کنند یا همراهت می شوند. تا اینجای قضیه مشکلی نیست. این آدم ها ، همان دوستان عزیز و دوست داشتنی ات می شوند که … از گذشتن هایت می گذرند … هر چند گاه نگاهشان سنگینی می کند … هرچند گاه بعضی حرف ها دلت را می لرزانند …

و اما بعضی ها که شاید از جنس خاکند. از جنس ریشه کردن. که نمی گذرند و طبیعت همیشه با آنهاست. همیشه حق به جانب آنهاست. اینجاست که بین زمین و هوا می مانی …

اولین بار که ریشه ها دست و پایت را می بندند ، به خودت می آیی و باز هم بین درست و غلط سرگردان می شوی. چرا؟

به همه چیز شک می کنی. حتی گاه به جبر یا اختیار!

تو همیشه کارت گذشتن بوده و می دانی که این چنین خواهد بود. چون شاید رسیدن در رفتن باشد. ولی به چه ارزشی؟ من یکی که نمی دانم …

من همیشه گذشته ام. بعد از این هم میگذرم. اما کم کم … اما تازگی ها این گذشتن ها دارند گران تمام می شوند. به قیمت شک و تردید. شک به نفس گذشتن.

* باید به ریشه ها حق داد … اما من …

* گاه فکر می کنم که شاید از همان اول که راه افتادم باید قید آدم ها را می زدم. یک خط قرمز دورشان … گاه فکر میکنم تنهایی سخت است ولی آن هم برای خودش عالمی دارد!

* هنوز نمیدانم نوشتن به چه درد می خورد. هنوز بیهوده بودنش را می دانم. اما انگار باید نوشت …

* این روزها تخیلاتم پر پر می زنند …

* این روزها ، ساختار شکنی میکنم. من هم مرثیه می نویسم حالا.من هم تلخ …

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

شناخت

چیزی که چند وقتی است مرا با خودش درگیر کرده ، شناخت است. اسمش و بعضی از جزئیاتش آدم را یاد بحث های روانشناسی کلاس های پرورشی می اندازد. یا تیتر کتاب هایی که با یک “چ” شروع می شوند. چگونه …

مشکلی که هست … تفاوت بین چیزیست که من می شناسم ، تصویری که از خودم در ذهنم است و چیزی که بقیه مرا می بینند … این مسئله به طرز وحشتناکی این روزها تکرار می شود و آزاردهندگیش در این است که من نمیدانم کدامش به واقعیت نزدیک تر است … احتمالا اینجا هم مثل همیشه باید گفت : نمی شود تعیین کرد … بخشی از این و بخشی از آن … همه چیز نسبی است . ( این نسبی بودن همیشه توجیه قابل فهمی بوده و هست ولی دیگر عدم قطعیت دارد امانم را می برّد!!! )

تمام این قضیه مثل این می ماند که خودت را در آینه ببینی و جلو چشمانت بقیه جور دیگری نقاشیت کنند … روی همان آینه پر شده از رنگ ها و طرح هایی که غریبه اند و بدیشان اینجاست که از دید بقیه آنها از هر چیزی به تو آشنا ترند … دیوانگی این روزها هم دیگر کارت را به جایی رسانده که همه ی رنگ ها و نقش ها را بر هم زده شده اند و حالا … یک آینه ی رنگارنگ ( شاید بدرنگ ) برایت باقی مانده که هیچ چیز در آن معلوم نیست. هیچ چیز …

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

بازگشت

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

سلام.

آورده اند که …

شیطان یا چیزی شبیه به آن ، آدم بده ی داستان ، و حتی خدا ، همیشه بهترین ها را انتخاب میکنند برای بردن. منظورم مرگ نیست … آدم های خیلی خوب انتخاب می شوند برای آنکه به دیگران ها فهمانده شود که حتی بهترین ها هم می افتند … می لغزند …

برای این بهترین ها زنده ماندن سخت است . شاید زندگی کردن هم برایشان سخت باشد. این بهترین ها ، این آدم خوب ها ، ترجیح می دهند یک آدم خوب بمیرند تا اینکه آنقدر زنده بمانند تا با چشم های خودشان ببینند که به آدم بد تبدیل شده اند!! میبینید؟! همه می ترسند … نمی گویم ترس چیز بدی است . لزومش را هم انکار نمی کنم.فقط می خواهم دیگر بهشان حق بدهم. به ترس حق می دهم. باید حق بدهم …

بگذریم از ترس … داشتم می گفتم … خوب ها … آدم خوب ها یا آنها هستند که ما لیاقتشان را داریم یا آنها که نیازمندشانیم! خوبه نه؟!! آدم خوب های این دنیا … بیشتر از جنس دومند … که ما به آنها احتیاج داریم. از رئیس جمهور گرفته تا خیلی های دیگر ، آدم خوب هایی هستند که باید باشند. و آدم خوب های جنس اول همان اسطوره ها و قهرمان های داستان های تراژدی اند … همان ها که دیگر ما زیادی پیر شده ایم برای داشتنشان. زیادی ترسو شده ایم برای تحملشان.

هیچ وقت به این فکر کرده بودید که چرا این آدم خوب های جنس اول همیشه فراموش شدنی ترند … همیشه می میرند …؟ که آدم خوب های جنس دوم جایشان را میگیرند ؟!

این هم مثل یک جنگ می ماند … پایاپای یا غیر آنش را نمی دانم ولی هر چه هست همیشه یک پیروز دارد و آن هم اسطوره ها هستند … اسطوره هایی که با انتخاب می روند … انتخاب خودشان … می روند چون حقیقت همیشه به اندازه ی کافی خوب نیست … چون مردم بیش از اینها لیاقت دارند … چون سرنوشت باید روزی به مردم روی خوب نشان بدهد …این می شود که آدم خوب هایی که ما لیقاتشان را داریم اما نیازمندشان نیستیم باید بروند … باید فرار کنند و ما مثلا همیشه در لا به لای تاریخ و ادبیات و … به دنبالشان بگردیم و خیلی وقت ها اسمشان را در لیست آدم بد ها پیدا کنیم …

* خیلی وقت است فیلم ها انقدر تاثیرگذار شده اند یا من تاثیرپذیر شده ام؟!

* موسیقی : کالین!!

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

نقل قول

سخنانی از گوشه و کنار دنیای ما ،زنده ها ، برای شما! مرده های دوست داشتنی :

- بعضی وقت ها تنها چیزی که نیاز داریم تا بتوانیم تنهایی راه خودمان را برویم ، مردگانی اند که دیوار هایی را که محصورمان کرده اند ، می لرزانند.

- آنها از آن چه واقعا هستند می هراسند ، ایشان مردگان اند.

- باید راهی باشد، حتما باید راهی باشد ، که تا به حال به فکرمان نرسیده ، چه کسی این مغز را به من داد؟ که می گرید ، که می خواهد ، و می گوید که هنوز امیدی هست ، و نمی گوید … نه!!

                                                         …

                                      کلهم اجمعینشون از

                                                ریچارد براتیگان + کّ ( تحبیب شدید )

                                                                                                   بودند.

زندان

سلام.

چیزایی که میگم مال من نیست … یعنی شنیدمشون و میخوام شما هم بشنوین …

آدم … بعضی از آدم ها … چیزایی که میبینن رو قبول میکنن برای اینکه انتظار دارن تا بیدار شن! این حرف خیلی سادست مگه نه؟! تعبیرش شاید این باشه که این دنیا یه خوابه … که این یه امید نیست … آدما مطمئنن از چیزی که چشمشون میبینه و منتظر آخرشن( وقتی بیدار شن ازین خواب.) چه کابوس چه رویا.

آدم … بعضی از آدم ها … به سرنوشت اعتقاد ندارن … چون اعتقاد به سرنوشت براشون یعنی اینکه تو زیر کنترل یه چیز یا یه کس دیگه باشی … پس کل این زندگی یه سری انتخابه. که تو خیلی وقت پیش انجامشون دادی یا شاید مرتکبشون شدی … و الان تو این دنیا تو فقط باید بفهمی که کی و چی رو انتخاب کردی … اگر بفهمی که خب … می رسی … اگر هم نه … نمیدونم! لابد به پوچی میرسی!

آدم … بعضی از آدم ها … میگن این دنیا … این نوشته … این ! یه زندانه … یه زندان سرد و تاریک برای ذهن تو … اینجا دیگه کار به جاهای باریک میکشه و خب … من نمیدونم! شاید باید ازش خلاص شی شاید هم نه … من موافق آزادیم! ولی انقدر زندانش بزرگه و سخت که نمیتونم ازش بیام بیرون. شاید هنوز خیلی خیلی زوده. به هر حال … فعلا تمام سعیمو میکنم تا از لای میله های سلولم کمی بیرونو دید بزنم. یواشکی …

و اما … نمیدونم مشکل چیه …؟ خرداد به خرداد یه بیماری … یه مرض واگیردار شیوع پیدا میکنه و نامرد … هرچی گیرش بیادو میکشه. نابود نابود … مرده ها دارن باز زیاد میشن. هرچی بیشتر میگذره تشخیصشون از مرده نما ها سخت تر میشه. خدا رو شکر زنده ها و زنده نما ها در اقلیت قرار گرفتن و مشکل زیادی برای تفتیش ایجاد نمیکنن … بدترین و بزرگ ترین مشکل اینجاست که تو میخوای کمک کنی ولی یه پزشک نیستی …!

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

فراموشی

 

من یقین دارم. فراموشی گرفته ام. نمیدانم در حد یک بیماری هست یا نه. اما هست.

من فراموش کرده ام. چیزهایی به قدمت تاریخ. و چیزهایی به اهمیت زندگی.

فراموشی از فکر کردن به پوچی بعد از مرگ هم ترسناک ترست.

فراموشی از سستی و ناتوانی آدمیزاد در برابر پرستش خدا هم ، بی پایه تر است. و شاید زورش بیشتر باشد.

فراموشی از معلوم های مجهول نما ، خطرناک تر ، شاید از مجازات اشتباه ناخواسته هم زجرآور تر باشد.

و از اینکه بعد از چند سال بفهمی ، بهترین دوستت ، یک آدم خیالی ساختگی متولد ذهنت ، بیش نبوده ، هم ، خرد ترت میکند.

هیولای ترسناک اوهام در جنگ با فراموشی شکست میخورد. و راه پیروزی … فراموش کردن فراموشیست شاید …

هنوز نمیدانم بن بست قرار است نهایت باشد یا فراموشی … این را هم نمیدانم که صورتک میتواند کمک کند اینجا؟

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

دلتنگی

اینکه بگن زندگی تو این دنیا مثه زندگی تو رحم مامانت میمونه چیز جدیدی نیست ولی اینکه میگن آدم تو خودش زندگی میکنه تا شاید این یه جور مرگ اختیاری باشه … این تازگی داره برام.

نمیدونم لزوما این همونه یا همون نیست. یعنی نمیدونم این یه مرگه یا نه. ولی میدونم که خیلی از ماها، از جمله خودم تو خودمون زندگی میکنیم.

اون آدما که اسمشو میذارن مرگ اختیاری یه چیزای دیگه هم میگن. میگن هر کی هر چی میگه از خودشه. یعنی … تو هرچی میگی … هرچی … از خودته و فقط گاهی وقتا ممکنه به زبون کس دیگه ای باشه.

اون آدما میگن وقتی خواب بد ببینی یعنی داری میجنگی. یعنی هنوز زنده ای. اما وقتی خوابای خوبت شروع شن ، باید نگران بشی …

اگه بیایم بگیم زندگی هم یه خوابه … اون وقت ما باید خوشحال باشیم از اینکه هر روز کابوس میبینیم. به هر حال همه ی ما زود یا دیر میمیریم. احتمالا هم یه بهشتی در کاره که تو هر چقدر هم گناه کار باشی بالاخره ته تهش میری بهشت. پس اینکه آدما آرزوی یه زندگی آرمانی و بی غم و غصه و یه جور مرگو داشته باشن ، منطقی نیست. چون تو از وقتی پا تو بذاری تو بهشت تا نهایت بی نهایت قراره تو خوبی و خوشی جاودان بمونی. پس چرا زندگی این دنیاتم همش ناراحت باشی که چرا انقدر بده؟ من میگم باید کار کرد و جنگید تا بهتر بشه ولی اینکه یه گوشه بشینی و بگی خسته شدم یا دیگه نمیخوام نمیتونم … اینا رو قبول ندارم. اینکه بخوای مدام از رنج و درد بنالی و گریه کنی و … لزوما بد نیست. اتفاقا لازمه. اما … مخاطبان گرام! زیاده روی نفرمایین!

این روزها که اسمشو گذاشتن سالگرد … من سرگردانم. نمیدونم قضیه چیه؟ یعنی میدونم که اتفاقای خیلی بدی افتاده . اما نمیدونم راه حل چیه؟! اگه کسی جوابی برای این سوال داره بگه. چون من در حال حاضر به پوچی ای رسیدم که احساس میکنم هر کاری که بتونم انجام بدم مثه یه جور دست و پا زدن تو دریاست که فقط شاید کلی سر و صدا راه بندازه . ولی اینجوری نه خودم شنا یاد میگیرم نه میتونم دیگرانو نجات بدم. پس … کمک!

یادداشت : از اونجاییکه همه رو برق میگیره و ما رو خاطرات سگ ادیسون!! حاصلت امتحانامون هم این شد که به جای ابتدای بردار مکان بگیم مبتدای بردار مکان!! خلاصه اینکه امتحاناست و اگه سیم ها اتصالی میکنن … ببخشین.

* موسیقی متن مثلا یه جور موسیقی محلی ژاپنه که من عاشقشم!

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

زندگی

سلام

اخیرا ها یه جمله پیدا کردم که بیشتر از یه جمله حرف داره برای گفتن … راجع بهش زیاد فکر کردم و خب … نتایجی هم داشت که خواهم گفت بعدا ها …

اما جدا از اون … خوبه که شما هم بهش فکر کنین … :

زندگی …

تا همیشه به صورتش نگاه کنی ( رو در رو ) و تا بدونیش و تا در آخر دوسش داشته باشی به خاطر اون چیزی که هست و بعد تا  … تا کنارش بذاری …

* ترجمش بود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

آشیان بود آن ، که در هم ریخت ، ویران کرد ، با خود برد ...
آیا هیچ داند باد؟!

اخوان

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

داستانک؟!

آدم ها سر آخرین جلسه ی انشا نشسته اند. یک معلم هم از دور به چشم می خورد. چیزی خوانده می شود. یک جنگجو ی دیوانه در میان جمع است. حس خاصی ندارد. از دور و برش هیچ برداشتی نمی کند. خسته ... نجنگیدن ... همین 2 کلمه شنیده می شود.
- تو مردی. دیگه نمی جنگی ...
جنگجوی دیوانه فکر میکرد جنگجویانه زندگی می کند. حالا ... حقیقت رو شده بود. رویارویی با حقیقت برای هر کسی آسان نیست. برای همین هیتلر خودش را کشت.
فردای آن روز جسد پیدا شد. بی آنکه توهمی در کار باشد این بار.


* گفتم آدم باید جرئت رویارویی با پوچیو داشته باشه تا بعد نفس کشیدن فراموشش بشه ... من یا خیلی وقته جرئتشو پیدا کردم و نفس کشیدنم فراموشم شده ... یا کلا باید اول نفس کشیدن فراموشت شه تا بعد با پوچی رو به رو شی. که در هر صورت ... من نفس کشیدن فراموشم شده.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

مرگ

باورم نمیشه مردن انقدر کاربرد داره. انقدر که بیشتر نوشته ها اخیرا ها فقط راجع به مردن حرف میزنن.
زنده بگور ... هیجان انگیز نیست که آدم فراموش کنه نفس بکشه؟! فراموش کردن که کار سختی نیست. ما آدم ها خیلی راحت فراموش میکنیم و راحت تر از اون فراموش میشیم. چطوره طی یه جنبش دسته جمعی و همگانی ، همه با هم در یک لحظه فراموشش کنیم. زندگیو میگم. فراموش کنیم که نفس بکشیم. اونوقت همه چی تموم میشه. منم خیلی زود میتونم بفهمم بعد مرگ چه بلایی قراره سرم بیاد. خیلی زود میفهمم که بعد مرگ قراره چقدر پوچ باشه. از الان پوچ تر؟
راستش ... به نظر من پوچی زیادم بد نیست. یه جور سادگیه. مثل این که شما بخواین یه معمای پیچیده رو حل کنین. وقتی حل شه ، خب خیلی خوبه. زندگی به این پیچیدگی و هیجان انگیزی هم اگه حل شه ... باید پوچ به نظر بیاد ولی شاید خوب باشه.
من میترسم. اگه یه روز جرئت رویارویی با پوچیو پیدا میکردم ... مطمئنا همون روز نفس کشیدن هم فراموشم میشد ...
چه هیجان انگیز ...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

این اشکهاتان را
بر من های بی کس مانده تان نثار کنید
من های بی پناه خود را مرثیت بخوانید
...
ما خسته ایم آخر
ما خوابمان می آید دیگر
ما را به حال خود بگذارید
اینجا سرای سرد سکوت است
...

( زیاد جدی نگیرین)

فرار

خیلی از آدم ها فراریند. زندانی فراری. دختر فراری. سرباز فراری.
من هم فراری شدم. اخیرا ها. تازگی ها. من از خودم و فکرام فرار میکنم. یه ماهی میشه که به هیچی فکر نکردم. وقتی میگم هیچی یعنی هیچی به جز این :
چیست اما ساده تر از این ، که در باطن
تار و پود هیچی و پوچی همآهنگ ست
...
به این خیلی فکر کردم ولی انقدر از فکر هام فرار کردم و میکنم که این جمله هم دیگه برام مفهومی نداره. بعد از این همه مدت هنوز نمیفهمم میخواد چی بهم بگه.
بگذریم ...
فرار ... خیلی از آدم ها از خیلی چیزا فرار میکنن. اینکه بخوای از زندگی فرار کنی یا از خونت یا از مدرسه یا آدم های دیگه چیز مهمی نیست. منظورم اینه که همه به این حقیقت عادت کردن. به اینکه یه هو برگردن و پشتشونو نگاه کنن و ببینن خیلیا نیستن. جا موندن. فرار کردن و الان هم خبری ازشون نیست. این عادیه. من عادت کردم. امید که برگردن. همین
و اما خودم ... من هم دارم فرار میکنم. از خیلی چیزا. ولی یکیش که تازگیا متحولم کرده و نمیذاره نه بنویسم نه فک کنم نه ... اینه :
مثلا شما یه آدمین در مرکز یه دایره. همه ی آدما مرکز یه دایرن که خب خیلی وقتا این دایره ها تو یه نقطه بر هم مماس میشن. یا متقاطع یا شاید هم منطبق.
من یه دایره ی خیلی خیلی کوچیکم که واسه همین بین خیلی از دایره ها گیر میکنه و باهاشون برخورد داره. میشه اینجوریم بهش نگاه کرد. ذهن شما مثل یه چهار راه میمونه که هر چیزی ، هرجوری ممکنه از روش رد شه. هر آدمی ، هر اتفاقی. چه چراغای 4راتون با پلیس کنترل بشه ، چه اتوماتیک . چه شلوغ باشه ، چه خلوت. به هر حال رفت و آمد هست. معمولا آدمایی که بد موقع میان وسط چهار راه یا اونایی که میخوان رو یه نقطه بمونن یا موتورسوارا رو اعصابتونن.
اصل مطلب اینجاست که من به عنوان این 4 راه یا بعنوان مرکز اون دایره ی کوچیک ظرفیت زیادی ندارم . اگه یکی بخواد زیادی به مرکز نزدیک بشه دیوونه میشم. یا وقتی یکی که یه خط راسته و میاد طرفم نمیدونم چی کار باید بکنم؟ یاد نگرفتم چه جوری حرکت کنم که بدون اینکه دقیقا از وسطم رد شه ، بگذره. چرا بعضی از این اشکال هندسی عجیب و غریب میچسبن بهت و سعی میکنن قطعه ی گم شدت باشن. وقتی تو اصلا دنبال قطعه ی گم شدت نمیگردی؟! این بی انصافیه وقتی تو نخوای یکی شعاع دایرت باشه و چون کاری جز فرار کردن بلد نیستی ، از دستت ناراحت بشه ...
یه چیز دیگه هم خیلی آزار دهندست. اونم وقتیه که تو نمیخوای اون شکل هندسی مزاحم چسبنده باشی ولی همه فک میکنن هستی. شاید تو فقط میخوای یه دایره ی کوچیک بمونی. یه دایره که داره با سرعت ثابت حرکت میکنه و نمیخواد زیادی به مرکز شکلی نزدیک بشه. یا اینکه دست بذاره رو نقطه ی تقارن شکل یا هر جای حساس دیگش. ولی همین که هستی و تصادفا گاهی اوقات از نزدیکیه بعضی شکلا رد میشی کافیه برای بدنامیت تا آخر عمر. جو این صفحه شطرنجی که ماها روشیم اصلا خوب نیست. هیچ حرکت و هیچ حالتی تعریف واقعی خودش رو نداره. خیلی وقته که آدما دیگه فرق بین دو تا مثلث هم نهشت و دو تا مثلث متشابه رو نمیدونن.
من هم خیلی چیزا رو نمیدونم. خیلی از تعاریف. خیلی از قضیه ها. من هم مطمئن نیستم هنوز که یه دایره ی کوچیکم یا یه خط شکسته.
...
( کلی حرف دیگه هم بود. چون گفتین همه پستات طولانین. و چون قضیه رو نباید زیادی هندسیش کرد وگرنه کار به جاهای باریک میکشه ، همینا رو میگم . تا بعدا ... )

آرشیو



Friday, April 30, 2010
مرگ یه بار
شیونم یه بار
Posted by Panthea at 12:24 AM 0 comments
Thursday, April 29, 2010
خطر

تا حالا شده احساس خطر کنین؟ از دست بعضی آدم ها. خطری که شاید از جنس بدی نباشد. ولی همین که شما دوستش نداشته باشین یا ازش بترسین کافیه برای اینکه احساس خطر کنین. و فقط 2 راه جلوی پایتان است. که هر دو تقریبا یکیند. شما در هر دو عرصه را خالی میکنید. چون میترسید از اتفاقات وحشتناک که حضورشان را چند وقتی است حس میکنید و شاخک هایتان خبر های خوبی نمیدهند. یا باید به طرز واضحی فرار کنید و برای همیشه فراموش شوید یا باید بمانید و بگذارید تا ازتان متنفر بشوند به شرط آزادی خودتان. و یک راه که من عمرا طرفش هم نمیروم آنست که بمانید و جلو بروید. پا به پای آن آدم سخت. من یکی نه جرئتش را دارم نه توانایی ریسک کردن. چون اگر یک درصد فقط یک درصد همان چیزی شود که ازش میترسیدم ، دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. و من نمیتوانم. نمیتوانم پا بر پلی بگذارم که جز بو و رنگ های بد و ناخوشایند چیز دیگری از آن طرفش ، از مقصد نمیدانم
Posted by Panthea at 7:45 AM 0 comments
Wednesday, April 28, 2010
آدم ها
اردیبهشت پارسال و امسال اتفاقات مهم ، جالب ، هیجان انگیز و سختی افتاد. یک اتفاق نسبتا مشترک. آدم ها بعضی وقتا زیادی سخت میشن. فرقی نمیکنه در چه راستایی. فقط سخت میشن. این همیشه بد نیست. دلیلش واضحه مگه نه؟ این کلمه یعنی "سخت" خیلی به درد من میخوره. آدم هایی که به تازگی سخت شدن ، آزارم میدن. ترجیح میدم نباشم. شاید بعضی وقتا هم آرزوی نبودن اونا رو بکنم. فرقی نمیکنه.این آدم های سخت غیر قابل درکن. من نمیفهمم. و هیچی بدتر از این نیست. هیچی سخت تر از این هم نیست. گاهی ترجیح میدم انقدر بد باشم تا ازم متنفر بشن و پایان. بی رحمانست ولی میشه. اینجاست که بازم نظریه ی همون فیلمه جواب میده. اینکه آدمای دور و برت اگه قرار بود تو یه کوله پشتی باشن و تو میخواستی حرکت کنی ، مسلما نمیتونستی. آدم های سخت خیلی سنگینن. پس چه خوب میشه اگه کوله پشتیتو هی کوچیک و کوچیک تر کنی! من هرچی میگذره و هرچی بیشتر بقیه و دیگران و آدم ها رو میبینم بیشتر احساس میکنم که باید کوله پشتیمو کوچیک کنم و سبک. هرچند اینو میدونم که دور و بریای من انقدر خوبن و انقدر من کم ازین آدم ها دیدم و شنیدم که اصلا دلیلی برای درد کمر و عدم توانایی راه رفتن وجود نداره. ولی پیشگیری بهتر از درمانه و این حرفا.راستی ، من به تازگی برای چند لحظه ( چند لحظه خیلی زیاده هاااا ) احساس زندگی بهم دست داد و هیجان. خیلی خوب بود اون لحظه ها . خوبیش به این بود که من همون لحظه فهمیدم که الان یکی ازون لحظه هاست و ازش رد نشدم. به هر حال. من دارم یه چیزای خاصیو حس میکنم. احتمالا حس همه گیری نیست. به قول یکی شاخکای من خرابه. ولی گفتم بدونین. در جریان باشین.
Posted by Panthea at 8:29 AM 0 comments
Friday, April 23, 2010
محدودیت
واقعا که این محدودیت ها سختند. و چه ماهرانه پوشانده میشوند. انقدر که تا برای مدت زیادی بیرونشان نباشی ، نمیفهمی آن فرشته های زیبا و دوست داشتنی چه در پس خودشان پنهان کرده بودند. ای کاش هیچ پرنده ای قفس نداشت. ای کاش ما هم مثل خیلی ها نبودیم که هرجور عادتمان بدهند ، رشد کنیم و فقط همان را ببینیم. کاش بال و پرمان آنقدر قوی و هوشمند بود که بتوانیم پرواز کنیم و همه جا را ببینیم. کاش غریزتا هم که شده میدانستیم بی نهایت چیست. میدانستیم بهشت کجاست. میدانستیم آسمان چه شکلیست. اینجوری هیچ وقت فریب نمیخوردیم. هیچ وقت در رویا های دور از واقعیت که فایده ای جز خراب کردن وجودمان را ندارند ، غرق نمیشدیم. ای کااااش ...
شاید هم همه میدانیم نهایت کجاست و خودمان را به ندانستن میزنیم.شاید چون نمیخواهیم همین داشته هامان را هم از دست بدهیم
. شاید چون پرواز واقعی که خیلی خیلی سخته ارزشش را نداشته باشد. شاید هم چون تعداد اندکیمان از دست خودشان خارج شده. دیگر حق انتخاب نداریم شاید. چه حیف ...
ادامه دارد. به زودی
Posted by Panthea at 4:24 AM 0 comments
Friday, April 16, 2010
انتخاب
سلام
4)
میدانید مشکل کجاست؟! مشکل من کجاست؟! من همه ی عمر دلخوش بودم به اینکه همه ی آدم ها هر چه هستند از صدقه سری کرده ها و نکرده های خودشان است. دلخوش به اینکه این دنیا هرچه هست ، آن بالا هر که هست ، چه فرقی میکند؟ روزگار و قضا و قدر جبر است یا اختیار، به هر حال بهترین شکل زمین بازی ست تا تو خودت را به همه نشان دهی. به همه یا به خودت. بازی یا جنگ یا زندگی. این را قبول دارم که شاید این انصاف نباشد که این زمین مانور ، برای کسی مثل من با برای کسی مثل شما فرق داشته باشد ... اما پس این آدم ها که در طول تاریخ از بین لجن زار ها و مرداب های فرهنگی ، اقتصادی ، ... سر در آوردند ، چه؟ مگه جز این است که آنها با انتخاب های خودشان جایی که الان هستند ، رسیده اند. شما هم میدانید که این آدم ها کم نبودند و نیستند.
من هنوزم دلخوشم. دلخوش به اینکه خودم خواستم الان ، در 16 سالگی از بودن بعضی آدم ها و از گفتن حرف هایشان زجر بکشم. از اتفاقات روزمره ای که بعضی ها آرزویش را دارند ، خسته شوم. و از تحمل این همه چیز ها که من " دوستشان ندارم " ناتوان شوم. من همه ی این "خسته شوم ، ناتوان شوم " ها را خودم خواسته ام. همه ی این بدی ها. اما با این همه ، هنوز هم اگر واقعا خسته شوم ، آرزوی مرگ آدم دیگری را میکنم. آرزوی نبودنش. آرزوی نبودن خودم. و ازین بابت ناراحتم. من خیلی ناراحتم که میدانم و نمیتوانم ... و تنها آرزویم این روزها ، توانستن دوستانم ست چه بدانند چه نه ...
هرچند ، اصلا به من چه؟ من که زندگی تلخ و شیرین خودم را میکنم و به هیچ احدی هم هیچ کاری ندارم. اما مگه زندگی جز اینست که اگر از دهر بپرسی کابین تو چیست ؟ بگوید : دل خرم تو کابین منست ... مگه جز اینه که این چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است؟!
( من اینا رو نمیگم که ادای آدماییو دربیارم که خودم پای ثابت نصیحتاشونم . من اینا رو میگم که شما ها جواب منو بدین. که بگین : هوووووو ... داری تند میری ... خوشی زده زیر دلت ... )
جواب)
فکر می کنم این جور خود را به مرگ زدن ها از دو ناحیه سرچشمه می گیرد: یا تنبلی و بیکارگی.. بی مصرفی و بیهودگی را خوش داشتن و دست به هیچ کاری نزدن به بهانه های رنگارنگ پوچ.. و یا عدم شناخت، بسته بودن چشم ها ، بی خبری .. بی خبری بیداد می کند.. بی خبری ریشه می سوزاند.. بی خبری همزاد مر گ است. بی خبری خودِ خودِ مرگ است..
توصیه ی اخلاقی : همه ی آدم هایی که واژه ی م ر گ برایتان آشناست ...! تاریخ بخوانید. ت ا ر ی خ
Posted by Panthea at 12:02 AM 0 comments
Thursday, April 15, 2010
مرگ
سلام
1)
می نویسم ... حتی الان که نوشتن سخت شده ... مثل قلمی میمونه که تا چند وقت پیش فقط باید هرچند مدت یکبار جوهریش میکردی تا بنویسه اما این روزها دیگه جوهری وجود نداره ... بهتر بگم ... با هیچ جوهری رنگ نمیگیره ... شاید فقط رنگ سکوت.
مینویسم که بگم زندم و مهم تر از اون زندگی میکنم ... مینویسم که بگم من زندم و زندگی میکنم به امید اینکه رنگ جوهرو ببینم به امید اینکه یه روزی بر اثر فعل و انفعالات شیمیایی ، متافیزیکی یا هر چیز دیگه ای ، رنگ جوهرم دیده بشه مثل آبلیمویی که اگه بهش حرارت بدی معلوم میشه. شاید یه روزی نوشته های من هم رنگی بشن شاید اونا هم منتظر گرمان ... شاید آتش ... آب ... شاید منتظر معجزند! همون چیزی که من به امیدش زندگی میکنم ...
چند سال پیش تو سریال مدار 0 درجه حبیب به سارا گفت : " خدا نمرده ، دلهای ماست که مرده " اینو گفت که بگه اگه الان معجزه ای اتفاق نمی افته واسه اینه که دلهامون مرده ... ازون موقع بود که گفتم دل من باید زنده بمونه ... من منتظر معجزه میمونم.
این روزها یکنواختی ، نیفتادن اتفاقای خیلی خیلی خوب و ... حال و هوای مردن دارن! دوستای من دارن میمیرن. بعضیاشون خیلی وقته که مردن. من میترسم ... من نباید بمیرم ... اما (!) ... دوست ندارم حرفیو بزنم که بعدا پشیمون بشم از گفتنش ... پشیمون از اینکه شاید اگه یه همچین روزی من اسمشو نمی اوردم الان اینجوری نمیشد ... پس نمیگم
نمیدونم شما هم منتظرش هستین؟! شما هم میترسین؟! یا انقدر مطمئنین که نمیترسین ازین که نیاد ، نشه ، ... از اینکه دلتون زندست و زنده میمونه چی؟
فعلا
... به امید اینکه این حال و هوای مه گرفته باز شه ... باز باز ... امید که وقتی مه رفت
کنار ... من باشم و معجزه ... دل من باشه و دل آدما و معجزه
2)
مینویسم که بگم نور دیدم. معجزه نزدیکه ... شاید
من ، دلم ، هنوز زندست ... زنده ، زنده ی بیدار ...
آدمای دیگه بهتر شدن ... از مرگ فاصله گرفتن به جز اوناییشون که خیلی وقته مردن ...
یکی هست که میگه مرده ... کالبدشکافی و همه ی شواهد و مدارک هم حاکی از اینن که اون واقعا مرده! بی چون و چرا
اما اون آدم قبلا ها خیلی زنده بود انقدر که من همیشه فکر میکردم اون یکی از معدود آدماییه که میجنگه ... که خیلی براش سخته ... شرایطش با همه فرق داشت و با همه ی اینها اون زنده بود ... و من ، حالا ، نمیتونم باور کنم که او مرده باشه ، که او دیگه نجنگه ...
این انصاف نیست ... نمیتونم راضیش کنم که باز هم بجنگه اما دلم هم نمیاد که بگم : خب! تسلیم بمون! من نمیخوام ... اون باید زنده بمونه ... اون یکی از کسایی بود که به من یاد داد تا بجنگم تا زنده بمونم تا زندگی کنم اما حالا ...
میدونم وقتی میگه مرده یعنی خیلی چیزا شده که دیگه نمیتونه اما آیا واقعا نمیتونه؟! هیچ امیدی نیست؟
اینا رو گفتم که بگم راهی هست که زنده بشه ... یه معجزه شاید بتونه ... من معلقم ... دلم میخواد کمک کنم اما نمیدونم چه جوری ... اون میگه : نمیشه ... نمیتونم ... نمیتونی ...
اما اون خودش قبلا ها میگفت : نه ، نمیشه ، نمیتونم و چیزهایی ازین قبیل برای یک جنگجو معنی ندارن!
امید که شما این روز ها خوب باشین ... زنده ...
جواب)
مرده که زیاده. تا دلت بخواد آدم نماهایی که آدم در می مونه که باید ازشون دوری کنه تا مبادا بوی تعفنشون مشام آدمو نسوزونه یا نه مثل صمد بهرنگی بره طرفشون و باور داشته باشه که می شه چشماشونو باز کرد.
باور دارم که ایمان ماندگاره. باور دارم که تعهد را نمی شه پشت چند تا حادثه ی تلخ ( که در جامعه ی ما مثل نقل و نبات ریخته) فراموش کرد یا پشت مشکلات روزمره ی زندگی به فراموشی سپرد.
می گم مردن نباید به این راحتی ها باشه. می گم مردن از جنس ترسیدنه. می گم ترسو می میره. می گم تا فرصت داریم، تا چیزهایی خوندیم و فهمیدیم که خیلیا نخوندن و بلد نیستن، حق نداریم به خودمون اجازه ی کنار کشیدن و دست روی دست گذاشتن بدیم.
می گم زیبایی در ساختن معنا می شه. و جهان هنوز چیزهای بسیاری داره که ما ندیدیم. چه راه های بسیار که هنوز نرفتیم...
شب که آوایی نمی آید
از درونِ خامشِ نی زارهای آبگیرِ ژرف،
من امیدِ روشنم را همچو تیغِ آفتابی می سرایم شاد.
3)
نمیدونم چرا حالا که من 16 سالم است و حالا که من انقدر زندگی را دوست دارم همه هوس مردن به سرشان میزند. نمیدانم چرا فقط آنها که واقعا دوستشان دارم وحداقل در ظاهر هم که شده ، آنقدر قوی و ورزیده هستند که ارزش زنده ماندن را بدانند و تن به مرگ ندهند ، میمیرند. اسمش نباید مردن باشد. این خودکشی است. خودکشی همگانی. باز هم صد رحمت به مرام نهنگ ها که میدانند هدفشان چیست و چرا باید بمیرند. این چه بساطی است که اسم قرن بیست و یک رویش گذاشته اند و فقط معدود آدم هایی دوستش دارند و فقط بعضی ها هر چند وقت یکبار بد و بیراه بارش نمیکنند. خیلی وقت است به این نتیجه رسیده ام که من چه قدر خوش خیالم. چه قدر کور و کر. چه قدر کور که هیچ یک از چیزهایی که آنها میبینند را من نمیبینم. واقعا نمیبینم. شاید هم خودم را به ندیدن میزنم. ولی هر چه هست من به این راحتی ها نمیتوانم این نفهمیدن ها را به قول کسی که خودش هم به تازگی قصد جان خود را کرده ، هضم کنم. به قول شما مگر آنها چه دیده اند؟ که من از تجربه کردنش محرومم. به قول شما نمیشود که این همه زنده ها و زندگی ها را کنار گذاشت به خاطر تلخی هایی که در این قرن بیست و یک و در این جامعه ی جهان سومی به وفور دیده میشوند. بی رحمی هم حدی دارد. حس عجیبی است. برای خودم و اندکی از آدم ها که هنوز از زنده بودنشان مطمئنم ، نگرانم. نگران اینکه نکند زندگی آن است و ما گرد جهان میگردیم؟! نکند واقعا چیزی را میدانند که من هم اگر میدانستم خیلی زودتر از اینها کم می آوردم. به هر حال هر چه هست ... اگر مقتضای سنم یا مقتضای شرایطم یا مقتضای ندیدن ها و نفهمیدن هایم هست ... من این اجازه را حالا حالا ها به خودم نمیدهم. ای کاش آنها هم انقدر ها س خ ت ی نکشیده بودند و انقدر ها شرایطشان بد نبود و انقدر ها ظرفیتشان پر نمیشد که حالا تسلیم مردن شوند. با آنها که مرده اند و خودشان را زنده فرض میکنند هم هستم. آی شما هایی که مرده اید یا به هر نحوی با پدیده ی مرگ درارتباطید، من را خوب روشن کنید. اگر انقدر خسته اید و انقدر از بدی دنیا مطمئنید که از دایره اش پاتان را عقب میکشید ، من یکی را هم روشن کنید. من که به قول شما تاریکم و بی درد.
من میترسم. من مطمئنم خیلی بیشتر از بعضی از این به ظاهر سختی کشیده ها و رنجیده ها و ... دیده ام. من میدانم این دنیا رویایی نیست. من هم کودکان خیابانی و آدم کش های سیستان را دیده ام. من هم به این چیز ها فکر میکنم. من هم طعم تنفر و دوست نداشته شدن را چشیده ام. من هم بدخلقی کرده ام. من هم غم و غصه داشته ام. ولی این چه وضعیست؟ چرا اینجوری ... چرا انقدر خودشان را دست کم میگیرند و مدام آدم هایی میشوند که انگار به ته خط رسیده اند. آدم هایی که خودکشی رویای هر شبشان است. آدم هایی که مدام میگویند : همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم ... شاید مشکل منم .واقعا مشکل منم. مشکل حافظه ی ضعیف من است و مشکل دلخوشی هاست. دلخوشی ها که به قول کسی فقط دلخوشیند و بس.
شماره ی 1 و 2 و 3 حرفای من بودند تو زمانهای مختلف به یه شخص خاص . و اون قسمت " جواب " بخشی از جواب اون شخص خاص بود به من.