۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود

این روز ها ، دور خودم را حصار کشیده ام. به گمانم باید با انتخاب خودم بوده باشد. و با دستان خودم.

حصارم ، مرز من و دیگران هاست. دیگران های دوست داشتنی ام که دلم برایشان تنگ شده و می شود. دیگران ها از کنارم می گذرند و من پشت حصارم. حصار ، صورتک . همان صورتکی که همیشه سرش پایین است و حواسش پرت.و من پشت صورتک. از پشت چشم های صورتک ، همه را با تمام دقت نگاه می کنم. و با صدای بلند صدایشان می زنم. ولی صورتک همه چیز را در خود نگه می دارد و کسی بو نمی برد. و هیچ کدام از شما دیگران ها نمی فهمید وقتی از کنارتان می گذرم ، با همه ی ندیدنم ، چقدر نگاهتان می کنم. با همه ی سکوت و یا همهمه ی صورتک ، همه ی حرف هایم را برایتان می گویم. همه ی دلتنگی هایم را. از پشت صورتک ، به همه گفته ام که من هستم ، با همه ی نبودن هایم. در پشت صورتک ، من هستم ، تلخ. من پشت صورتک ، دیگر ناتوان است.ناتوان است از زندگی کردن همه ی نبودن ها. از اینکه همه ی بودنش ، یعنی ، نبودن بودن های گذشته.

ای کاش ، شما گول صورتک را نمی خوردید و ای کاش به صورتک چنگ می زدید. ای کاش گوش هایش کر میشد و چشم هایش کور.ای کاش به جای یک صورتک که کارش نبودن است ، بی شمار صورتک می بود برای خود من بودن من. و برای دست بودن برای دست درازی های من.

حصارم ، تو خالی نیست. باور کنید. من از پشت حصار ، هنوز ، همه ی دوست داشتنی هایم را دوست دارم.

* ای کاش ، زود دیر نمیشد. نشود.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر