۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

سلام.

آورده اند که …

شیطان یا چیزی شبیه به آن ، آدم بده ی داستان ، و حتی خدا ، همیشه بهترین ها را انتخاب میکنند برای بردن. منظورم مرگ نیست … آدم های خیلی خوب انتخاب می شوند برای آنکه به دیگران ها فهمانده شود که حتی بهترین ها هم می افتند … می لغزند …

برای این بهترین ها زنده ماندن سخت است . شاید زندگی کردن هم برایشان سخت باشد. این بهترین ها ، این آدم خوب ها ، ترجیح می دهند یک آدم خوب بمیرند تا اینکه آنقدر زنده بمانند تا با چشم های خودشان ببینند که به آدم بد تبدیل شده اند!! میبینید؟! همه می ترسند … نمی گویم ترس چیز بدی است . لزومش را هم انکار نمی کنم.فقط می خواهم دیگر بهشان حق بدهم. به ترس حق می دهم. باید حق بدهم …

بگذریم از ترس … داشتم می گفتم … خوب ها … آدم خوب ها یا آنها هستند که ما لیاقتشان را داریم یا آنها که نیازمندشانیم! خوبه نه؟!! آدم خوب های این دنیا … بیشتر از جنس دومند … که ما به آنها احتیاج داریم. از رئیس جمهور گرفته تا خیلی های دیگر ، آدم خوب هایی هستند که باید باشند. و آدم خوب های جنس اول همان اسطوره ها و قهرمان های داستان های تراژدی اند … همان ها که دیگر ما زیادی پیر شده ایم برای داشتنشان. زیادی ترسو شده ایم برای تحملشان.

هیچ وقت به این فکر کرده بودید که چرا این آدم خوب های جنس اول همیشه فراموش شدنی ترند … همیشه می میرند …؟ که آدم خوب های جنس دوم جایشان را میگیرند ؟!

این هم مثل یک جنگ می ماند … پایاپای یا غیر آنش را نمی دانم ولی هر چه هست همیشه یک پیروز دارد و آن هم اسطوره ها هستند … اسطوره هایی که با انتخاب می روند … انتخاب خودشان … می روند چون حقیقت همیشه به اندازه ی کافی خوب نیست … چون مردم بیش از اینها لیاقت دارند … چون سرنوشت باید روزی به مردم روی خوب نشان بدهد …این می شود که آدم خوب هایی که ما لیقاتشان را داریم اما نیازمندشان نیستیم باید بروند … باید فرار کنند و ما مثلا همیشه در لا به لای تاریخ و ادبیات و … به دنبالشان بگردیم و خیلی وقت ها اسمشان را در لیست آدم بد ها پیدا کنیم …

* خیلی وقت است فیلم ها انقدر تاثیرگذار شده اند یا من تاثیرپذیر شده ام؟!

* موسیقی : کالین!!

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

نقل قول

سخنانی از گوشه و کنار دنیای ما ،زنده ها ، برای شما! مرده های دوست داشتنی :

- بعضی وقت ها تنها چیزی که نیاز داریم تا بتوانیم تنهایی راه خودمان را برویم ، مردگانی اند که دیوار هایی را که محصورمان کرده اند ، می لرزانند.

- آنها از آن چه واقعا هستند می هراسند ، ایشان مردگان اند.

- باید راهی باشد، حتما باید راهی باشد ، که تا به حال به فکرمان نرسیده ، چه کسی این مغز را به من داد؟ که می گرید ، که می خواهد ، و می گوید که هنوز امیدی هست ، و نمی گوید … نه!!

                                                         …

                                      کلهم اجمعینشون از

                                                ریچارد براتیگان + کّ ( تحبیب شدید )

                                                                                                   بودند.

زندان

سلام.

چیزایی که میگم مال من نیست … یعنی شنیدمشون و میخوام شما هم بشنوین …

آدم … بعضی از آدم ها … چیزایی که میبینن رو قبول میکنن برای اینکه انتظار دارن تا بیدار شن! این حرف خیلی سادست مگه نه؟! تعبیرش شاید این باشه که این دنیا یه خوابه … که این یه امید نیست … آدما مطمئنن از چیزی که چشمشون میبینه و منتظر آخرشن( وقتی بیدار شن ازین خواب.) چه کابوس چه رویا.

آدم … بعضی از آدم ها … به سرنوشت اعتقاد ندارن … چون اعتقاد به سرنوشت براشون یعنی اینکه تو زیر کنترل یه چیز یا یه کس دیگه باشی … پس کل این زندگی یه سری انتخابه. که تو خیلی وقت پیش انجامشون دادی یا شاید مرتکبشون شدی … و الان تو این دنیا تو فقط باید بفهمی که کی و چی رو انتخاب کردی … اگر بفهمی که خب … می رسی … اگر هم نه … نمیدونم! لابد به پوچی میرسی!

آدم … بعضی از آدم ها … میگن این دنیا … این نوشته … این ! یه زندانه … یه زندان سرد و تاریک برای ذهن تو … اینجا دیگه کار به جاهای باریک میکشه و خب … من نمیدونم! شاید باید ازش خلاص شی شاید هم نه … من موافق آزادیم! ولی انقدر زندانش بزرگه و سخت که نمیتونم ازش بیام بیرون. شاید هنوز خیلی خیلی زوده. به هر حال … فعلا تمام سعیمو میکنم تا از لای میله های سلولم کمی بیرونو دید بزنم. یواشکی …

و اما … نمیدونم مشکل چیه …؟ خرداد به خرداد یه بیماری … یه مرض واگیردار شیوع پیدا میکنه و نامرد … هرچی گیرش بیادو میکشه. نابود نابود … مرده ها دارن باز زیاد میشن. هرچی بیشتر میگذره تشخیصشون از مرده نما ها سخت تر میشه. خدا رو شکر زنده ها و زنده نما ها در اقلیت قرار گرفتن و مشکل زیادی برای تفتیش ایجاد نمیکنن … بدترین و بزرگ ترین مشکل اینجاست که تو میخوای کمک کنی ولی یه پزشک نیستی …!

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

فراموشی

 

من یقین دارم. فراموشی گرفته ام. نمیدانم در حد یک بیماری هست یا نه. اما هست.

من فراموش کرده ام. چیزهایی به قدمت تاریخ. و چیزهایی به اهمیت زندگی.

فراموشی از فکر کردن به پوچی بعد از مرگ هم ترسناک ترست.

فراموشی از سستی و ناتوانی آدمیزاد در برابر پرستش خدا هم ، بی پایه تر است. و شاید زورش بیشتر باشد.

فراموشی از معلوم های مجهول نما ، خطرناک تر ، شاید از مجازات اشتباه ناخواسته هم زجرآور تر باشد.

و از اینکه بعد از چند سال بفهمی ، بهترین دوستت ، یک آدم خیالی ساختگی متولد ذهنت ، بیش نبوده ، هم ، خرد ترت میکند.

هیولای ترسناک اوهام در جنگ با فراموشی شکست میخورد. و راه پیروزی … فراموش کردن فراموشیست شاید …

هنوز نمیدانم بن بست قرار است نهایت باشد یا فراموشی … این را هم نمیدانم که صورتک میتواند کمک کند اینجا؟

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

دلتنگی

اینکه بگن زندگی تو این دنیا مثه زندگی تو رحم مامانت میمونه چیز جدیدی نیست ولی اینکه میگن آدم تو خودش زندگی میکنه تا شاید این یه جور مرگ اختیاری باشه … این تازگی داره برام.

نمیدونم لزوما این همونه یا همون نیست. یعنی نمیدونم این یه مرگه یا نه. ولی میدونم که خیلی از ماها، از جمله خودم تو خودمون زندگی میکنیم.

اون آدما که اسمشو میذارن مرگ اختیاری یه چیزای دیگه هم میگن. میگن هر کی هر چی میگه از خودشه. یعنی … تو هرچی میگی … هرچی … از خودته و فقط گاهی وقتا ممکنه به زبون کس دیگه ای باشه.

اون آدما میگن وقتی خواب بد ببینی یعنی داری میجنگی. یعنی هنوز زنده ای. اما وقتی خوابای خوبت شروع شن ، باید نگران بشی …

اگه بیایم بگیم زندگی هم یه خوابه … اون وقت ما باید خوشحال باشیم از اینکه هر روز کابوس میبینیم. به هر حال همه ی ما زود یا دیر میمیریم. احتمالا هم یه بهشتی در کاره که تو هر چقدر هم گناه کار باشی بالاخره ته تهش میری بهشت. پس اینکه آدما آرزوی یه زندگی آرمانی و بی غم و غصه و یه جور مرگو داشته باشن ، منطقی نیست. چون تو از وقتی پا تو بذاری تو بهشت تا نهایت بی نهایت قراره تو خوبی و خوشی جاودان بمونی. پس چرا زندگی این دنیاتم همش ناراحت باشی که چرا انقدر بده؟ من میگم باید کار کرد و جنگید تا بهتر بشه ولی اینکه یه گوشه بشینی و بگی خسته شدم یا دیگه نمیخوام نمیتونم … اینا رو قبول ندارم. اینکه بخوای مدام از رنج و درد بنالی و گریه کنی و … لزوما بد نیست. اتفاقا لازمه. اما … مخاطبان گرام! زیاده روی نفرمایین!

این روزها که اسمشو گذاشتن سالگرد … من سرگردانم. نمیدونم قضیه چیه؟ یعنی میدونم که اتفاقای خیلی بدی افتاده . اما نمیدونم راه حل چیه؟! اگه کسی جوابی برای این سوال داره بگه. چون من در حال حاضر به پوچی ای رسیدم که احساس میکنم هر کاری که بتونم انجام بدم مثه یه جور دست و پا زدن تو دریاست که فقط شاید کلی سر و صدا راه بندازه . ولی اینجوری نه خودم شنا یاد میگیرم نه میتونم دیگرانو نجات بدم. پس … کمک!

یادداشت : از اونجاییکه همه رو برق میگیره و ما رو خاطرات سگ ادیسون!! حاصلت امتحانامون هم این شد که به جای ابتدای بردار مکان بگیم مبتدای بردار مکان!! خلاصه اینکه امتحاناست و اگه سیم ها اتصالی میکنن … ببخشین.

* موسیقی متن مثلا یه جور موسیقی محلی ژاپنه که من عاشقشم!