از خودم نا امید شده ام. نمی دانم البته ، شاید اسمش چیز دیگری باشد. شاید اصلا از جنس خوبی باشد. نمی دانم …
به هر حال … تازگی ها ، به برکت آب و هوا ، ذهنم و ذهن خیلی های دیگر مشغول یک سوال است. می شود گفت چندین سوال که آخر سر برای پاسخ هر کدامشان باید برگردی به همان سوال بزرگ و ترسناک. شاید بشود گفت سخت ترین سوال دنیا … البته نمی دانم جوابش هم به همان سختی است یا نه. اما حداقل پیداکردنش که انگار به همان سختی هاست.
صورت مساله اینجا متنوع است. مثلا : فلسفه ی خلقت چیست؟! هدف از آفرینش انسان (من) چیست؟! و این چیز ها دیگر. برای خیلی ها خیلی تعاریف دارد. برای من شاید بیشتر این باشد که : چی شد که اینجوری شد؟! اصلا خدا کدوم یکیه این وسط؟!!!
اینکه پاسخ این سوال ها چیست و اینکه مسیر مهم تر است یا مقصد و … را نمی دانم. خیلی وقت ها فکر میکنم بعضی آدم ها به جواب می رسند که خب ... چند دسته اند. یکی از خیلی دوست داشتنی هایشان آن نویسنده هایی هستند که آخر سر خودکشی می کنند. به نظر من هیچ چیز جز فهمیدن آن حقیقت ارزش خودکشی را ندارد. حالا اینکه هدف دقیقا فنا فی الله است (!) یا اینکه مثلا دیگر کم می آورند و طاقت دانستنش را ندارند ، معلوم نیست. اما بعید می دانم از خستگی و نرسیدن و بی طاقتی تسلیم شوند … بعضی از فلاسفه و عرفا و … هم جز این دسته اند.
بعضی ها هم که اصلا صدایش را در نمی آورند … نه کسی می فهمد،نه کسی شک می کند … هیچ. این ها از همه قابل تحسین ترند. موجودات بی تفاوت دوست داشتنی!
بعضی ها هم که نمیدانم دقیقا چرا، جار و جنجال راه می اندازند و آخرش هم به سختی می شود فهمید که کدام راست می گوید و کدام دروغ!
و اما آنهایی که به جواب نمی رسند… بعضی ها می گویند همه به هر حال می فهمند. بعضی ها می گویند هدف مدام تغییر می کند. شاید محض شگفت زده کردن هر آدم جدیدی که پایش را روی زمین می گذارد، باشد .
این به جواب نرسیدن یا شاید بشود گفت منتظر جواب ماندن هم خودش چند جور است. یعنی بستگی به نوع بشرش دارد. به شخصیت. به ستاره ها…
خیلی ها به زور هم که شده به نتایجی می رسند و دست یافته هایشان را می گذارند در کتاب دینی ما … درست و غلط معلوم نیست. شاید بعضی وقت ها نزدیک باشد … اما معمولا قانع کننده نیست … کاری به بعضی هایش ندارم ...
بعضی ها با این ندانستن که مثل خوره می افتد به جانشان کنار نمی آیند و دست به هر کاری می زنند. مثلا خودکشی.
بعضی ها هم که شاید جرئت این یکی را نداشته باشند یا به تعبیری دیگر آنقدر ها احمق نباشند، ساکن می مانند. شاید در انتظار … شاید نه … کلا عالم معلقی دارند. عین زمین بی جاذبه. بی محرک، بی اصطکاک … عالمی است برای خودش …
یک عده ی دیگر هم این وسط می ماند که ترجیح می دهند به اصطلاح “زندگی” کنند. به تلاششان ادامه بدهند. به جامعه ی بشری خدمت کنند. یا تعداد کمی شان نوع بشر را آزار دهند. در هر صورت فلسفه شان این است که : ما نمیدانیم از کجا آمده ایم و بعد از این به کجا می رویم. پس خداقل از چیزی که در حال حاضر داریم ، استفاده می کنیم. هر کسی به مدل خودش.
شاید بعضی ها هم حد تعادل این چند گروه باشند … اصلا شاید بعضی ها از یک جنس ناشناخته باشند … کسی چه می داند؟!
من یکی … من احتمالا جز همان دسته ی آخرم. البته فرقی که نمی کند. هیچ کداممان از این جای تاریک و ترسناک راه به جایی نبرده ایم … شاید من جز نوع بی تفاوت باشم. حالا که چی؟ من که نمیدانم … چرایش را نمیدانم. چگونه اش را هم نمیدانم. اما مگر فرقی می کند، وقتی نمی دانی که اصلا دانستنی در کار است یا نه … همان بهتر که بگذریم … شاید خودش از بی محلی ما به سراغمان آمد …