یادگاری ها خیلی خوبند. حتی اگر دوستشان نداشته باشی، باز هم خوبند. خوبند چون همیشه به تو یادآوری می کنند، به تو که بدون یادگاری ها ، هرگز یاد گذشته ها نمی افتی. یادگاری ها جز همان چیز های کوچک دوست داشتنی هستند که از آن لبخند ها روی لبانت می آورند. از آنها که برای یک لحظه از همه چیز جدایت می کند. از همان ها که دوست داری خودت را از دور ببینی. از آن لبخند ها که شاید اشکت را هم درآورد.
یادگاری ها همیشه تغییر را به خوبی نشان می دهند. یادگاری ها گاه باورکردنی نیستند. گاه فکر میکنی هرگز آنجا نبوده ای. هرگز آن “من” آن موقع نبوده ای. هرگز … اما یادگاری ها سر جایت می شنانند و باید سکوت کنی. سکوت کنی چرا که می دانی چند وقت دیگر ، یک یادگاری دیگر چیزی خواهد داشت برای گفتن به تو. برای اینکه باز هم وجود “من” قبلی ات را انکار خواهی کرد. کسی چه میداند … شاید یک روز هم ، “من” تازه را انکار کردی، وقتی خوب خوب بزرگ شدی … شاید بعضی ها هم باشند که دیگران را انکار کنند. اما به هر حال یادگاری ها هستند. همیشه هستند. بعضی اوقات این یادگاری های فراموش شده را به دستت می رسانند. این یادگاری ها شیرین ترند … این جور یادگاری ها نشانت می دهند که یک کس دیگر هم هست. این یعنی فقط خودت نیستی که باید انکار کنی. باید “من” او هم انکار کنی. باید برای او هم لبخند بزنی.
نوشتن هم یک یادگاریست. یک یادگاری سخت و گران.
.
.
.
* تازگی ها ، باز هم با آدم های سخت درگیری پیدا کرده ام. این همه پیچیدگی هایشان را نمی فهمم. این همه فکر های عجیب و نا آشنا تنم را می لرزاند.
خدا به دادتان برسد … به دادم برسد … به داد رسد …
* بعضی ها انگار از موقعیت خوبی برخوردارند. انگار آن بالا ها ایستاده اند و همه چیز را می بینند … انگار همه چیز را میدانند … انگار همه چیز را میفهمند … انگار زیادی پیر شده اند ، دیگر …
* تازگی ها فکر میکنم اگر بعضی ها را از صفحه ی روزگارم پاک کنم چقدر همه چیز فرق خواهد کرد … چقدر بعضی ها عجیبند… چقدر عجیب … انصاف است خدا ما را با عجایب خلقت تنها بگذارد؟! آن هم الان؟ اینجا؟