اصلا دلم میخواهد تلخ بنویسم و تلخ باشم و لوس. نوشتن که دیگر این حرف ها را ندارد. هر چه میخواهد دل تنگم ، می گویم. می نویسم.
هر چند این ها تلخی نیست ، این ها را می نویسم تا شما هم خوانده باشید ، تا شما هم بدانید من کجای دایره معطلم. خوب بشناسیدم اگر ، می دانید که تلخ نیستم. اصلا مگر می شود به عمق فاجعه پی برد؟ و بعدش هم تلخ شد؟ تا وقتی من منم و اینجا همین جاست ، خبری از تلخی نیست و فقط خبر از تلخیست. یعنی خبر تلخی هست ولی خود تلخی نیست! حالا دیگر خود دانید …
* نمی دانم خدا این همه نامرد را میخواهد برای کجا؟
“این نه آن آب است کآتش را کند خاموش.
با تو گویم ، لولی لول گریبان چاک!
آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را ،
زآن زلال تلخ شورانگیز،
تاکزاد پاک آتشناک”
مفهوم؟ من آبم. تلخ.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر