سلام
به خیال بعضی ها همیشه جای انتخاب هست. همیشه اختیار راه خودش را باز می کند. اما اینجا … حالا … نمیدانم باید گفت جبر یا اختیار. باید گفت غفلت یا بیماری. نمی دانم …
بعضی از آدم ها ( شاید از جمله من ) هستند که اگر آب رودخانه جاری باشد ، آنها هم جاری اند. اینکه جریان مخالف باشد یا موافق ، در هر صورت آنها حرکت می کنند.
ما … از همه چیز و همه کس می گذریم.این وسط اگر پای سنگ یا شاخه ای هم در میان باشد ، ما باز هم می گذریم. شاید با کمی درنگ. شاید با تردید. با کمی وقت کشی. اما در نهایت باید گذشت.
این گذشتن ها خیلی وقت ها خوبند. برای آدم های خودخواهی مثل من همیشه خوبند. اما تازگی ها… کار از شاخه و سنگ گذشته است و من حالا با آدم ها سر و کار دارم. آدم ها … موجوداتی که همیشه حق به جانب آنهاست. بی چون و چرا. عدل ، منطق و هر چیز دیگری که در مقام قضاوت باشد ، حتی وجدان من ، حق را به آنها می دهد. به همان آدم ها که در جریان آب جلوی چشمت سبز می شوند و تو برای مدتی کوتاه یا بلند ، به همان اندازه که زمان لازم باشد تا خوب لمسشان کنی ، می مانی و بعد باز هم می گذری …
بین اینها که گاه بهشان دل می بندی ، بعضی ها هستند که حتی اگر از جنس تو هم نباشند ، با گذشتن آشنا هستند. یا می مانند و رفتنت را نگاه می کنند یا همراهت می شوند. تا اینجای قضیه مشکلی نیست. این آدم ها ، همان دوستان عزیز و دوست داشتنی ات می شوند که … از گذشتن هایت می گذرند … هر چند گاه نگاهشان سنگینی می کند … هرچند گاه بعضی حرف ها دلت را می لرزانند …
و اما بعضی ها که شاید از جنس خاکند. از جنس ریشه کردن. که نمی گذرند و طبیعت همیشه با آنهاست. همیشه حق به جانب آنهاست. اینجاست که بین زمین و هوا می مانی …
اولین بار که ریشه ها دست و پایت را می بندند ، به خودت می آیی و باز هم بین درست و غلط سرگردان می شوی. چرا؟
به همه چیز شک می کنی. حتی گاه به جبر یا اختیار!
تو همیشه کارت گذشتن بوده و می دانی که این چنین خواهد بود. چون شاید رسیدن در رفتن باشد. ولی به چه ارزشی؟ من یکی که نمی دانم …
من همیشه گذشته ام. بعد از این هم میگذرم. اما کم کم … اما تازگی ها این گذشتن ها دارند گران تمام می شوند. به قیمت شک و تردید. شک به نفس گذشتن.
* باید به ریشه ها حق داد … اما من …
* گاه فکر می کنم که شاید از همان اول که راه افتادم باید قید آدم ها را می زدم. یک خط قرمز دورشان … گاه فکر میکنم تنهایی سخت است ولی آن هم برای خودش عالمی دارد!
* هنوز نمیدانم نوشتن به چه درد می خورد. هنوز بیهوده بودنش را می دانم. اما انگار باید نوشت …
* این روزها تخیلاتم پر پر می زنند …
* این روزها ، ساختار شکنی میکنم. من هم مرثیه می نویسم حالا.من هم تلخ …