۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

نوبتی هم که باشد نوبت من است.

هیچ وقت گمانش هم به سرم نمی زد که یک روز شک کنم به اینکه نکند خودم هم یک صورتکم؟ یک صورتک بزرگ قرمز که یک نفر دیگر به راحتی از کنارم بگذرد … که شیشه این بار برای یک نفر دیگر بشکند و من حتی خودم هم خبر نداشته باشم که شیشه را شکسته ام … چه ترسناک. حالا دلم برای صورتک ها می سوزد ولی هم چنان حق مال آنها نیست. همیشه حق با آب است. ریشه ها باید بسوزند. آب اگر آب باشد ، دلبسته هم که شود ، راه خودش را باز می کند.

خوشم می آید در جریان گذشتن ، خدا از هیچ چیز و هیچ کس برایم کم نمی گذارد.

سنگ و خاک و ریشه و حالا هم یک سد … ازین سد های چوبی که معلوم نیست ، کی به آن طرفش راه پیدا کنم. تهش اینست که خرابش می کنم دیگر …

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

به رنگ آدم

آخرین شیشه که شکست ، منتظر صورتک پشت شیشه نماندم. چشم هایم را بستم تا آدم پشت شیشه ، همان آدم قبلی بماند. نمیخواستم او هم بشود یک صورتک قرمز دیگر که باید از کنارش می گذشتم. میخواستم یک آدم داشته باشم برای خودم.

از کنارش که می گذشتم ، چشم هایم را بسته بودم اما به یاد داشتم که آدم پشت شیشه ، همیشه کجا می ایستاد. قدم هایم را جوری برداشتم تا درست از کنارش رد شوم. نفسم را حبس کرده بودم. دلم نمیخواست بداند هنوز نفس می کشم. دلم میخواست مرا هم مثل خودش یک صورتک ببیند، یک صورتک با چشم های بسته. اما او مرا نمی دید. می دانستم که نگاهم نمی کند. مطمئن بودم.

یاد صورتک آبی افتادم. نمی دانم آدم چندم بود. منظورم صورتک است ، یادم نیست چندمینشان بود. صورتک آبی هم نگاهم نمی کرد.

صورتک آبی را خیلی دوست داشتم. اما وقتی شیشه شکست ، بلد نبودم چشم هایم را ببندم. آن موقع نمی دانستم صورتک آبی می توانست همان آخرین آدم باشد ... . شیشه که شکست ، مات و مبهوت بودم. خیره شده بودم به صورتک آبی. آبی همیشه رنگ مورد علاقه ام بود. صورتک آبی تنها صورتکی بود که می دانست شیشه ها جلوی چشمان من می شکنند ... اولش تنها آدمی بود که می دانست که من از کنار همه ی صورتک های قرمز گذشته ام. نگاهش میکردم. با خودم گفتم شاید نباید از کنار صورتک های آبی گذشت ... ماه ها به صورتک آبی نگاه کردم. از کنارش نگذشتم. دلم نمی آمد. صورتک سبز را هم که دیده بودم ، دلم نمی آمد از کنارش بگذرم.

صورتک سبز فیلسوف بود. وقتی آدم بود را می گویم. آدم فیلسوفی بود. آدم که بود ، همیشه می گفت بعضی آدم ها رفتنی اند. می گفت بعضی آدم ها از جنس آب اند. می گفت ریشه ها نباید جلوی دست و پایشان را بگیرند. می گفت باید گذشتنشان را نگاه کرد. می گفت خودش هم از این جور آدم هاست ... آدم که بود ، خیلی شبیه بودیم. همیشه فکر می کردم او هم مثل من از صورتک های قرمز می گذرد. فکر می کردم ریشه ها برایش دورند. شاید. شاید بر خلاف صورتک زرد ریشه ها از این یک نفر دور بودند...

صورتک زرد از جنس ریشه بود. صورتک زرد اولین صورتک بود. اولین شیشه که شکست ، یک صورتک زرد داشت مرا نگاه می کرد.

اولین شیشه که شکست ، ترسیدم. نگاهم را از صورتک زرد دزدیدم ولی خوب می دانستم که او نگاهم می کرد. می دانستم چون او ریشه بود. او از اولش هم ریشه بود ... اینجا بود که از ترس گذشتم. فرار کردم. قبل از اینکه صورتک زرد بخواهد دستم را بگیرد ، گذشتم. از ترس. ترس از اینکه گذشتن فراموش شود. من قبلا هم میگذشتم. بدون شکستن شیشه ها حتی. گذشتن تنها کاری بود که بلد بودم. تنها راه بقا. تنها راهی بود که می توانستم روح بدجنسم را از دست ریشه ها حفظ کنم. گذشتن برای من تنها راه پشیمان نبودن ، بود. تنها راهی که میشد بدون انتخاب کردن ، انتخاب کرد. تنها راه.

از کنار صورتک زرد که گذشتم ، پشت سرم را نگاه نکردم. فقط گذشتم. بعد ها که یک آدم دیگر سر راهم سبز شد ، پشت سرم را نگاه کردم. می خواستم مطمئن باشم خبری از ریشه ها نیست. آن پشت سر ، در آن گذشته ها ، همان چیز ها که ازشان گذشته بودم ، یک چیز قرمز دیده می شد. به گمانم یک صورتک قرمز بود. شاید ...

وقتی باز هم شیشه ها شکستند ... وقتی باز هم پشت سرم را نگاه کردم تا خبری از ریشه ها نباشد ، صورتک قرمز را می دیدم ...

صورتک قرمز دیگر یادم می انداخت که باید بگذرم. یادم می انداخت که گذشتن چقدر برایم گران تمام شده. شیشه ی صورتک سبز که شکست ، صورتک قرمز پشت سرم بود.

از کنار صورتک سبز که گذشتم ، دستم را نگرفت. فقط گذشتنم را نگاه کرد. همان طور که خودش گفته بود. شیشه اش که شکست ، فهمیدم زیاد هم از ریشه ها دور نبوده. از صورتک سبز که گذشتم ، باز هم صورتک قرمز پشت سرم بود. قرمز تر از قبل.

صورتک قرمز آن موقع ها که به صورتک آبی خیره بودم هم ، نگاهم می کرد. پشت سرم بود.

از صورتک آبی که گذشتم ، صورتک قرمز ایستاد. او هم به صورتک آبی خیره مانده بود. او هم دلش نمی آمد از آبی بگذرد.

از آبی که گذشتم دیگر پشت سرم را نگاه نکردم. میخواستم صورتک آبی همیشه آبی بماند.

آخرین شیشه که شکست ، با چشم های بسته گذشتم. این بار ، از کنار تنها آدمی که برایم مانده بود ، گذشتم ...

و حالا من ایستاده ام ، با چشم های بسته و گذشته ای به رنگ قرمز ، شاید هم به رنگ آدم.

من ایستاده ام و دیگر چیزی نیست برای گذشتن. دیگر ریشه ای نیست برای لگدمال کردن. دیگر صورتکی نیست برای قرمز بودن.

من ایستاده ام ...

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

I'm tired of talking to an empty space
Of silences keeping me awake

* مرگ بر …! وبلاگ من کو؟!

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

نامرد!

اصلا دلم میخواهد تلخ بنویسم و تلخ باشم و لوس. نوشتن که دیگر این حرف ها را ندارد. هر چه میخواهد دل تنگم ، می گویم. می نویسم.

هر چند این ها تلخی نیست ، این ها را می نویسم تا شما هم خوانده باشید ، تا شما هم بدانید من کجای دایره معطلم. خوب بشناسیدم اگر ، می دانید که تلخ نیستم. اصلا مگر می شود به عمق فاجعه پی برد؟ و بعدش هم تلخ شد؟ تا وقتی من منم و اینجا همین جاست ، خبری از تلخی نیست و فقط خبر از تلخیست. یعنی خبر تلخی هست ولی خود تلخی نیست! حالا دیگر خود دانید …

* نمی دانم خدا این همه نامرد را میخواهد برای کجا؟

“این نه آن آب است کآتش را کند خاموش.

با تو گویم ، لولی لول گریبان چاک!

آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را ،

زآن زلال تلخ شورانگیز،

تاکزاد پاک آتشناک”

مفهوم؟ من آبم. تلخ.

 

 

عشق

IMG_0770 - Copy

 

مرگ ، عشق ؛ مرگ ، عشق …

فقط برای خاطر دوست …

* عاشقم من …

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

“ از بی کفنی زنده مانده ایم … ”

17 سال.

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

 

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

جان می لرزد … باز؟

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

باران دیده ام ، همدم شبم یار آن چنان است

جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است

ای باران ای باران از غصه ام آگاهی

بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی

از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی

بوی ماهم کشان ابر خاکش ، ابر باران

شاید ، شاید هم نه. شک. همه چیز نسبی است. الان شاید ، فردا شاید نه. او شاید ، شاید هم دیگری. وقت هایی که آدم منتظر است ، منتظر یک چیز خوب ، زمان آنقدر دیر می گذرد تا تو فرصت کافی برای شک کردن به همه چیز را داشته باشی. تا بعدا اگر از حرفت برگشتی ، کسی خرت را بگیرد که “ هووووو ، تو حق برگشتن را نداری … تو به همه چیز شک کردی و باز هم ، مثل همیشه ، گذشتی. “

:)

آب روشنی و روشنایی باشد بهتر است یا آگاهی؟

هر دو شان یک چیز را می رسانند ولی روشنایی دوست داشتنی تر نیست؟

این روز ها از یک چیز “خواندن” خوشم می آید. از اینکه تو آزادی هر چه میخواهی از نوشته و آدم های توی نوشته ها بسازی. مثل پدرخوانده ی عروسک گردان خودمان …

یا شاید هم نویسنده بیشتر از خواننده پدرخوانده باشد. به هر حال ، من هر چه می خواهم می بینم این روز ها … حتی اگر نویسنده همه ی زورش را بزند تا با توصیف و تصویر دست و پایم را ببندد.

این ماجرا بسیار بسیار قابل تعمیم است. فقط کافیست نویسنده را یک کس دیگر ببینی … نوشته را یک تحمیل شدنی دیگر …

تو می توانی یک خواننده ی سمج باشی. یک خواننده که فقط زبان کلمه هایی که دوست دارد را می فهمد. یک خواننده که پایان بسته ترین داستان ها را هم باز می پندارد تا شاید روزی برای آخر داستان یک تصویر دوست داشتنی پیدا شود … وقتی همه ی ندانستنی ها را دانست …

این روز ها ، دور زدن نویسنده ها و تک تک نوشته هایشان برایم آسان است … این روز ها منتظر پایان خوش یک داستان کوتاهم.

یک داستان کوتاه که اگر نویسنده و چند چیز دیگر در داستانش ، صلاح بدانند و موافقت کنند ، می خواهم پایان خوشش همان “ هیچ وقت تمام نشدن” اش باشد. همان” بلند ترین داستان دنیا بودن “اش.

امید …

* “از من افسانه ای به جا خواهد ماند … ”

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

به به!

کتاب “ چنین گفت زرتشتنیچه!

woooooooooah!

                                  :

“ خرد ما را این گونه می خواهد : بی خیال ، سخره گیر ، پرخاش جوی …

او زن است و همواره جنگاوران را دوست می دارد و بس. “

این چند خط به اندازه ی همه ی اعتقادات و دانسته های من حرف دارد برای گفتن. نباید اشتباه تخمین زد.  خیلی بیشتر از این ها. راستش فکر کنم،این هم جز همان حقیقت هایی باشد که اگر درکش کنی ارزش مرگ اختیاری را داشته باشد …

باید خیلی خیلی بی خیال بود … باید لبخند زد ، از دور …

 

 

* کس ندارد خبر از دل زارم … (دلکش وار بخوانید.)

معامله

دارم دست به کار بزرگی می زنم. از تهش می ترسم مثل همیشه. اما این ترس کافی نیست برای متوقف شدن!

اینجا می نویسمش تا ثبت شود. تا هوایم را داشته باشد ، داشته باشید ، داشته باشم …

این هم از استخاره:

گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

میخواهم با دم شیر بازی کنم این بار …

امید که نه جگر ما دریده شود و نه دم شیر لگدمال …

تجدید خاطرات

بین دانستن

و ندانستن

تا جهان باقی ست مرزی هست

همچنان بوده ست

تا جهان بوده ست

 

 

* “ جنون هیچ گاه بی بهره از خرد نیست … “

* من آب هستم. همین …

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

عزل

عزل شدم. خیلی وقت است که عزل شده ام. بی خبر.

جنگ … جنگ … جنگ … باید همان موقع ها بو می بردم. همان وقت که شنیدم “ خسته نمی شود از نجنگیدن … “

جنگ از یادم رفته. یادم رفته آن وقت ها که جنگجو بودم و می جنگیدم … خیلی وقت است فکر می کنم همین که خودم را سرباز صدا کنم کافیست. همین که مثل خیلی های دیگر تسلیم خیلی چیز ها نشوم کافیست. اما انگار نه.

از همان موقع که اولین شیشه شکست ، عزل شدم به گمانم. همان موقع که جز فرار هیچ نکردم. یا شاید هم آن موقع نبود. شاید وقتی عزل شدم که شیشه ی دوم شکست و به جای فرار ، تصمیم گرفتم بمانم ، برای اینکه شیشه ی دوم برایم خیلی عزیز بود. اما حیف که انگار ماندن هم اشتباه بود. حیف که انگار فرار را بهتر از ماندن یاد گرفته بودم. حیف که نمیدانستم کدامش جنگیدن است.

بعضی وقت ها شک میکنم که شاید از همان اولش هم جنگجو نبودم.

شاید از همان موقع که فراموشی گرفتم عزل شدم. از همان موقع که پنبه در گوشم گذاشتم و چشمانم را بستم. از همان موقع که ترسو شدم و همه ی تلاشم برای نرسیدن شد. برای فرار کردن. برای خوابیدن. شاید آن موقع که منتقل شدم به سلول انفرادی بی پنجره. همان موقع که دنبال نور لا به لای نرده ها نمی گشتم دیگر. همان موقع که بی رحم شدم. و تلخ …

اما انصاف نیست. دلم نمیخواهد دیگر سرباز نباشم. قرار نبود عزل شوم. قرار نبود من هم بمیرم. قرار نبود من هم بشوم جز همان ها که دشمنم بودند. قرار نبود فرمانده مرا معلق رها کند. قرار نبود تمام مدت سربازش را ببیند و هیچ نگوید. قرار نبود …

بی انصافی است …

همیشه ی همیشه ، سرباز فرمانده ماندم. به خیال خودم …

همیشه فکر میکردم چیز هایی هست که سرباز ها باید زیر پای خود له کنند. و همیشه چیز هایی هست که باید با آنها جنگید. فکر می کردم چیز هایی برای یک سرباز عزیز است. چیز هایی بین او و فرمانده اش. چیز هایی هست که باید از آنها دوری کرد.فکر می کردم برای سرباز بودن همین که در یک چیز کوچک با بقیه فرق داشته باشی کافیست.اما یک چیز دیگر هم هست انگار. یک چیز دیگر که من باید فراموشش کرده باشم. یک ندانستنی بزرگ.

فکر نمی کردم اوضاع به این خرابی ها باشد. فکر نمی کردم غافل شده باشم. فکر نمی کردم فرمانده دلگیر شده باشد. فکر نمی کردم نجنگیدن انقدر ها هم خسته کننده باشد و تلخ …

لعنت بر ندانستنی ها … لعنت بر بی انصافی ها …

تازگی ها فکر می کردم همین که سر جایم بایستم ، برای سرباز بودنم کافیست. همین که منتظر بمانم کافیست …

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

فجر

فکر کنم عاشق خودم شدم.

تبخال. باورم نمیشه. بدنم ازین بهتر نمیتونست ابراز وجود کنه.

من هیچ وقت کشف نشدم.

فیلم

لطفا …

خواب ، بی خواب.

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

دوست

از آخر داستان شروع می کنم. شیشه ، شکستن شیشه …

بعضی وقت ها آدم ها خیلی ناگهانی از بعضی آدم های دیگر زده می شوند. می تواند به خاطر یک شنیدنی باشد یا برای یک دیدنی. یک حرف یا عمل.یا حتی یک حس بی منطق. یا هر چیز دیگری. در هر صورت این اتفاق خیلی وقت ها می افتد.

و این تنها زمانی است که انسان توانا ، کم می آورد و دیگر قادر به ادامه دادن نیست. اینکه چه بشود که تو از دیگری زده شوی بستگی به نقطه ی ضعف خودت دارد. نقطه ی ضعف ، از نظر من ، جایی است در روان ، که اگر کسی دست رویش بگذارد یا قصد نزدیک شدن به آن را بکند یا شاید هم در حد نگاه چپ و این ها ، کار تمام است … و شیشه می شکند.

شیشه شکستن یعنی اگر بین تو و شخص دوست داشتنی مقابل ، یک شیشه وجود داشته ، حالا دیگر ندارد …

یعنی حالا دیگر تو ، او را همان “او” نمی بینی. یعنی حالا دیگر تو از او “مثلا” زده شده ای. نمی دانم. شاید زده نشده باشی. ولی هرچه هست آن “او” باید برود … باید برود …

من … من بدجنس و دوست بدجنسم … هر دو از این –اسمش را می گذاریم بیماری – رنج می بریم. هر دو با نقطه ضعف های متفاوت ، که البته تا حدی هر دو آنها به “روابط انسانی “ مرتبط اند ، دیوانه وار مرتکب گناه می شویم.

ما ، صاحبان این درد مشترک ، بی توجه به همه چیز ، آدم ها را ترک می کنیم. می گذاریمشان کنار …

من و دوست دیوانه ام ، تازگی ها ، به تکرار ، صدای شکستن شیشه ها را می شنویم.

و مدام آدم ها ، بی توجه به نقاط حساس روح بدجنس ما ، به حریم ما تجاوز می کنند و پا روی نقطه ی ضعف می گذارند و … شیشه درست جلوی چشم ما خرد می شود. انقدر خرد که شک می کنیم از همان اولش هم شیشه ای در کار بوده یا نه …

من و دوست بدجنسم … بدجنسیم و تلخ. ناراحتیم و متاسف. اما نمیتوانیم پشیمان باشیم … هرگز نمی توانیم …

ای کاش شیشه ها دست از شکستن بردارند. ای کاش هیچ کس پنبه ی گوش مرا در نیاورد تا هرگز صدای شکستن شیشه ها را نشنوم.

این روز ها ، چشم هایم را بسته ام … تا نبینم که آدم ها ، بی گناه ، بی خبر ، بی فکر ، خودشان را به نقطه ی ضعف نزدیک می کنند …        حیف.

تازگی ها ، انقدر جلوی چشمانمان شیشه شکسته که دیگر جای انکار نیست. انقدر که دیگر جایی برای پشیمانی نیست و نه برای سرزنش.

حقیقت تلخ است . واقعیت هم.

معجزه شاید اینجا ، این بار ، بودن کسی باشد که حتی اگر پا روی روان ما هم بگذارد ، شیشه ای شکسته نشود … شاید …

سخت بود. بازگو کردن این حقیقت تلخ کهنه خیلی سخت بود.  

                    فقط برای دوست عزیزم …

 

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

اعتراف

بعضی وقت ها آدم بدجوری حسودیش می شود وقتی احساس می کند کسی … دیگران ها را بیشتر از او دوست دارد. من حسود خیلی خیلی ناراحت است.

من بدجنس حسود ، تو را که می بیند ناراحت میشود. انگار بد است وقتی از دور ببینم که خوشحالی. خیلی بد است وقتی خودت از ته دل آرزوی خوشحالی کسی را بکنی ولی تاب خوشحال دیدنش را نداشته باشی.

دچار یاس عاطفی شده ام. :)

* یادم باشد از نقطه ضعف ، حرف بزنم … هر وقت شد … از درد مشترک خودم و یک کس دیگر. از شکستن شیشه … و صدایش که مدام می شنوم این روز ها … از تلخی …

نشکن . نشکن . نشکن .

 

دلم نمیخواهد آنی باشم که بقیه می گویند. نه به آن بدی و تلخی …

ترس

تازگی ها انگار به این نتیجه رسیده ام که اینکه خودت با چیزی که از آن میترسی رو به رو شوی ، آنقدر ها هم ترسناک نیست. عذاب آور تر از آن ، دیدن دیگریست که دارد با بزرگ ترین ترس هایش دست و پنجه نرم میکند. ببینی و اول و آخر داستان را هم از حفظ باشی ولی …

هیچ جایی برای تو نیست. در دنیای دیگران برای تو جایی نیست ، گاه.

* یک چیز بسیار بسیار خوب خوانده ام … :

“… {او هنگام رد شدن از پل }از روی تنها تخته ای رد شد که سر و صدا می کرد.همیشه از روی آن رد می شد. هیچ وقت نتوانسته ام از این قضیه سر در بیاورم. خیلی فکر کرده ام که چرا همیشه از روی همان تخته رد می شود ، چطور هیچ وقت اشتباه نمیکند …

{هنگام برگشت} از روی پل رد شد و البته از روی همان تخته ای که سال ها پیش ساخته شده و هیچ راهی برای تعمیرش وجود ندارد. و بعد رفت و تخته بی صدا شد.

می توانم صد ها بار از روی آن پل رد شوم ، بی آن که پایم را روی آن تخته بگذارم ، اما {او} همیشه از روی آن رد می شود… “

 

دیوانه ی تنها

* این پست برای خیلی هاست اما یک نفر از همه ی شما خوانندگان باید با دقت بخواند. باید خوب حواسش را جمع کند. دلخورم …

خیلی وقت ها باید آدم ها را تنها گذاشت. تنهایی خوب است برای اینکه شاید به یاد بعضی از آدم ها بیفتند. شاید یک روز ، میان بی نهایت فکر بی سر و تهشان ، سر و کله ی تو هم پیدا شود. شاید یاد تو هم بیفتند. شاید یادشان بیفتد که گاهی اوقات هم آنها باید دست به کار شوند. یک بار هم که شده آنها باید تو را خوشحال کنند. آنها باید کسانی باشند که به یاد تو می افتند و دلشان هوای تو را می کند. نه اینکه همیشه تو باشی که دلتنگ شوی …

هرچند نمی دانم. شاید تو حق این خوبی را نداشته باشی. شاید باید مثل همیشه بود. باید همیشه به صورت های زندان پایبند بود. همیشه به این واقعیت پایبند بود که تویی که دلتنگی. تویی که دلت چیز های خوب می خواهد ، پس خودت هم باید آغازش کنی. نباید منتظر دیگران ها و دیگر چیز ها بود …

مثل همیشه باید به معجزه امید داشت اما نباید برایش روزشماری کرد.

( بی انصاف نباشم : یادم نمی رود که انتظار معجزه خودش گاه کافیست …)

من … به گمانم ، آدم صبوری نیستم. شاید هم موضوع صبوری نیست. متاثر از کتاب های دینی ، من کسی هستم که همه ی فکر و ذکرم این شده که شاید این آخر کار باشد. همیشه گفته ام و باز هم می گویم : من که چیزی از دست نمی دهم ، آمدیم و روزگار امان نداد ، آن وقت بیشتر غصه میخورم یا حالا؟

جواب این سوال انگار دیگر از غریزه ام می آید. دیگر جای درنگ و ابهامی نیست.

حالا من خیلی دلتنگم. گفتم بدانی. گفتم بدانی من اهل منتظر نشستن نبوده ام و نیستم. من اهل مثل خیلی ها بودن ، نیستم. گفتم بدانی من هر کار که بخواهم میکنم. بدون فکر کردن به عواقبش. بدون فکر کردن به اینکه شاید لوس شوی یا فکر های بد بکنی. حالا هم اگر این ها را می گویم شاید برای این باشد که دلتنگی ام از حد گذشته. شاید هم چون خسته ام. شاید هم چون دیوانه شده ام …

“ من اینجا بس دلم تنگ است … “

یک ندانستنی بزرگ

خصوصی :

تو ، همیشه برایم یک ندانستی بزرگ بودی. خودت هم این را خوب می دانی ولی حالا … یک خواهش کوچک ازت دارم … برای مدتی کوتاه ، خودت نباش. چیز دیگری باش. الان نباید همان توی ناشناخته ی ساکت باشی. نباید همان تویی باشی که همیشه در جنگ با دیگران پایش را پس می کشد مبادا دشمن تلفات بدهد. می فهمی؟! فقط برای مدتی کوتاه … این نگفتنی هات …

و تو … توی دوم … باز هم معذرت. هزار بار معذرت … معذرت. معذرت. معذرت. ای کاش ببخشی. من پستم … پست بودم … و همیشه خواهم بود شاید. معذرت خواهی میکنم اما به دیگران هم بگو که نمیتوانم پشیمان باشم. نمی توانم چون هنوز هم برای آن گناه بزرگ چاره ای پیدا نکرده ام. هنوز هم اگر دوباره باشی … مجبورم پست باشم.

ولی تو ببخش …

درک

مراسم اربعین مدرسه ی امسال چیزی با خودش داشت که همیشه دنبالش بودم. سخنران مراسم با همه ی حرف های عجیب یک چیز را به من فهماند که برای لحظه ای هم که شده احساس کردم همه ی ندانستنی ها را دیگر می دانم. شاید هم برایم یادآوری کرد. این حقیقت تلخ و دوست داشتنی را یادآوری کرد که آدم ها وقتی دیگران درکشان نمی کنند ، گریه شان می گیرد … هنوز هم باور نمی کنم که حقیقتی به این بزرگی بوده و من هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم. اما حالا خیلی از چیز های این روزها و تازگی ها برایم قابل توجیه است. حالا دیگر خیلی دل خوشم به این حقیقت ساده و دوست داشتنی. و به اینکه شاید دلیل گریه خواستن هایم را دیگر بدانم. دلیل دیوانگی هایم. دلیل ندانستن هایم …

من خیلی ها را درک نمی کنم. اما همیشه فکر می کردم که اسمش درک نکردن نیست. می گفتم درک می کنمشان. می فهمیدم اگر خیلی ها مثل من نبودند و درک می کردم وقتی زمین تا آسمان تفاوت داشتند. هیچ وقت برایم عجیب نبود که بعضی از آدم ها خیلی جور ها بودند. به قول خانم معلم فیزیک ، همیشه معتقد بودم که انسان تواناست … همین هم کافی بود برای اینکه از کنار این همه تفاوت بگذرم. فقط گاه شاید کنجکاو میشدم. وقتی با ناشناخته ها روبرو می شدم ، یک حس دوست داشتنی به وجود می آمد و به وجود می آید که شاید خیلی ها در مقابل چیز های کشف نشده داشته باشندش!

خیلی ها هم شاید مرا درک نکنند. از این بابت ناراحت نیستم. بعضی وقت ها خوشحال می شوم از اینکه میفهمم دیگران درکم نمی کنند یا وقتی می گویند من عجیبم یا غیر قابل درک. این تفاوت را همیشه دوست داشته ام. گاه خوب است وقتی دیگران از کارت سر در نیاورند. وقتی مرموز و مشکوک باشی. وقتی هنوز ناشناخته باشی و پنهان. حیف که ممکن است این درک نشدن به گریه ام بندازد. هرچند به خوبی اش می ارزد ، به گمانم …

“Don’t know why
There’s no sun up in the sky
Stormy weather
Keeps raining all of the time

Life is bare
Gloom and misery everywhere
Stormy weather, stormy weather
And I just can't get my poor self together”