آخرین شیشه که شکست ، منتظر صورتک پشت شیشه نماندم. چشم هایم را بستم تا آدم پشت شیشه ، همان آدم قبلی بماند. نمیخواستم او هم بشود یک صورتک قرمز دیگر که باید از کنارش می گذشتم. میخواستم یک آدم داشته باشم برای خودم.
از کنارش که می گذشتم ، چشم هایم را بسته بودم اما به یاد داشتم که آدم پشت شیشه ، همیشه کجا می ایستاد. قدم هایم را جوری برداشتم تا درست از کنارش رد شوم. نفسم را حبس کرده بودم. دلم نمیخواست بداند هنوز نفس می کشم. دلم میخواست مرا هم مثل خودش یک صورتک ببیند، یک صورتک با چشم های بسته. اما او مرا نمی دید. می دانستم که نگاهم نمی کند. مطمئن بودم.
یاد صورتک آبی افتادم. نمی دانم آدم چندم بود. منظورم صورتک است ، یادم نیست چندمینشان بود. صورتک آبی هم نگاهم نمی کرد.
صورتک آبی را خیلی دوست داشتم. اما وقتی شیشه شکست ، بلد نبودم چشم هایم را ببندم. آن موقع نمی دانستم صورتک آبی می توانست همان آخرین آدم باشد ... . شیشه که شکست ، مات و مبهوت بودم. خیره شده بودم به صورتک آبی. آبی همیشه رنگ مورد علاقه ام بود. صورتک آبی تنها صورتکی بود که می دانست شیشه ها جلوی چشمان من می شکنند ... اولش تنها آدمی بود که می دانست که من از کنار همه ی صورتک های قرمز گذشته ام. نگاهش میکردم. با خودم گفتم شاید نباید از کنار صورتک های آبی گذشت ... ماه ها به صورتک آبی نگاه کردم. از کنارش نگذشتم. دلم نمی آمد. صورتک سبز را هم که دیده بودم ، دلم نمی آمد از کنارش بگذرم.
صورتک سبز فیلسوف بود. وقتی آدم بود را می گویم. آدم فیلسوفی بود. آدم که بود ، همیشه می گفت بعضی آدم ها رفتنی اند. می گفت بعضی آدم ها از جنس آب اند. می گفت ریشه ها نباید جلوی دست و پایشان را بگیرند. می گفت باید گذشتنشان را نگاه کرد. می گفت خودش هم از این جور آدم هاست ... آدم که بود ، خیلی شبیه بودیم. همیشه فکر می کردم او هم مثل من از صورتک های قرمز می گذرد. فکر می کردم ریشه ها برایش دورند. شاید. شاید بر خلاف صورتک زرد ریشه ها از این یک نفر دور بودند...
صورتک زرد از جنس ریشه بود. صورتک زرد اولین صورتک بود. اولین شیشه که شکست ، یک صورتک زرد داشت مرا نگاه می کرد.
اولین شیشه که شکست ، ترسیدم. نگاهم را از صورتک زرد دزدیدم ولی خوب می دانستم که او نگاهم می کرد. می دانستم چون او ریشه بود. او از اولش هم ریشه بود ... اینجا بود که از ترس گذشتم. فرار کردم. قبل از اینکه صورتک زرد بخواهد دستم را بگیرد ، گذشتم. از ترس. ترس از اینکه گذشتن فراموش شود. من قبلا هم میگذشتم. بدون شکستن شیشه ها حتی. گذشتن تنها کاری بود که بلد بودم. تنها راه بقا. تنها راهی بود که می توانستم روح بدجنسم را از دست ریشه ها حفظ کنم. گذشتن برای من تنها راه پشیمان نبودن ، بود. تنها راهی که میشد بدون انتخاب کردن ، انتخاب کرد. تنها راه.
از کنار صورتک زرد که گذشتم ، پشت سرم را نگاه نکردم. فقط گذشتم. بعد ها که یک آدم دیگر سر راهم سبز شد ، پشت سرم را نگاه کردم. می خواستم مطمئن باشم خبری از ریشه ها نیست. آن پشت سر ، در آن گذشته ها ، همان چیز ها که ازشان گذشته بودم ، یک چیز قرمز دیده می شد. به گمانم یک صورتک قرمز بود. شاید ...
وقتی باز هم شیشه ها شکستند ... وقتی باز هم پشت سرم را نگاه کردم تا خبری از ریشه ها نباشد ، صورتک قرمز را می دیدم ...
صورتک قرمز دیگر یادم می انداخت که باید بگذرم. یادم می انداخت که گذشتن چقدر برایم گران تمام شده. شیشه ی صورتک سبز که شکست ، صورتک قرمز پشت سرم بود.
از کنار صورتک سبز که گذشتم ، دستم را نگرفت. فقط گذشتنم را نگاه کرد. همان طور که خودش گفته بود. شیشه اش که شکست ، فهمیدم زیاد هم از ریشه ها دور نبوده. از صورتک سبز که گذشتم ، باز هم صورتک قرمز پشت سرم بود. قرمز تر از قبل.
صورتک قرمز آن موقع ها که به صورتک آبی خیره بودم هم ، نگاهم می کرد. پشت سرم بود.
از صورتک آبی که گذشتم ، صورتک قرمز ایستاد. او هم به صورتک آبی خیره مانده بود. او هم دلش نمی آمد از آبی بگذرد.
از آبی که گذشتم دیگر پشت سرم را نگاه نکردم. میخواستم صورتک آبی همیشه آبی بماند.
آخرین شیشه که شکست ، با چشم های بسته گذشتم. این بار ، از کنار تنها آدمی که برایم مانده بود ، گذشتم ...
و حالا من ایستاده ام ، با چشم های بسته و گذشته ای به رنگ قرمز ، شاید هم به رنگ آدم.
من ایستاده ام و دیگر چیزی نیست برای گذشتن. دیگر ریشه ای نیست برای لگدمال کردن. دیگر صورتکی نیست برای قرمز بودن.
من ایستاده ام ...