از آخر داستان شروع می کنم. شیشه ، شکستن شیشه …
بعضی وقت ها آدم ها خیلی ناگهانی از بعضی آدم های دیگر زده می شوند. می تواند به خاطر یک شنیدنی باشد یا برای یک دیدنی. یک حرف یا عمل.یا حتی یک حس بی منطق. یا هر چیز دیگری. در هر صورت این اتفاق خیلی وقت ها می افتد.
و این تنها زمانی است که انسان توانا ، کم می آورد و دیگر قادر به ادامه دادن نیست. اینکه چه بشود که تو از دیگری زده شوی بستگی به نقطه ی ضعف خودت دارد. نقطه ی ضعف ، از نظر من ، جایی است در روان ، که اگر کسی دست رویش بگذارد یا قصد نزدیک شدن به آن را بکند یا شاید هم در حد نگاه چپ و این ها ، کار تمام است … و شیشه می شکند.
شیشه شکستن یعنی اگر بین تو و شخص دوست داشتنی مقابل ، یک شیشه وجود داشته ، حالا دیگر ندارد …
یعنی حالا دیگر تو ، او را همان “او” نمی بینی. یعنی حالا دیگر تو از او “مثلا” زده شده ای. نمی دانم. شاید زده نشده باشی. ولی هرچه هست آن “او” باید برود … باید برود …
من … من بدجنس و دوست بدجنسم … هر دو از این –اسمش را می گذاریم بیماری – رنج می بریم. هر دو با نقطه ضعف های متفاوت ، که البته تا حدی هر دو آنها به “روابط انسانی “ مرتبط اند ، دیوانه وار مرتکب گناه می شویم.
ما ، صاحبان این درد مشترک ، بی توجه به همه چیز ، آدم ها را ترک می کنیم. می گذاریمشان کنار …
من و دوست دیوانه ام ، تازگی ها ، به تکرار ، صدای شکستن شیشه ها را می شنویم.
و مدام آدم ها ، بی توجه به نقاط حساس روح بدجنس ما ، به حریم ما تجاوز می کنند و پا روی نقطه ی ضعف می گذارند و … شیشه درست جلوی چشم ما خرد می شود. انقدر خرد که شک می کنیم از همان اولش هم شیشه ای در کار بوده یا نه …
من و دوست بدجنسم … بدجنسیم و تلخ. ناراحتیم و متاسف. اما نمیتوانیم پشیمان باشیم … هرگز نمی توانیم …
ای کاش شیشه ها دست از شکستن بردارند. ای کاش هیچ کس پنبه ی گوش مرا در نیاورد تا هرگز صدای شکستن شیشه ها را نشنوم.
این روز ها ، چشم هایم را بسته ام … تا نبینم که آدم ها ، بی گناه ، بی خبر ، بی فکر ، خودشان را به نقطه ی ضعف نزدیک می کنند … حیف.
تازگی ها ، انقدر جلوی چشمانمان شیشه شکسته که دیگر جای انکار نیست. انقدر که دیگر جایی برای پشیمانی نیست و نه برای سرزنش.
حقیقت تلخ است . واقعیت هم.
معجزه شاید اینجا ، این بار ، بودن کسی باشد که حتی اگر پا روی روان ما هم بگذارد ، شیشه ای شکسته نشود … شاید …
سخت بود. بازگو کردن این حقیقت تلخ کهنه خیلی سخت بود.
فقط برای دوست عزیزم …
چه کنیم با این شیشه که تمام مدت میشکنه دوست بدجنسم؟!؟!؟!؟هیچ کاری نکنیم من میگم....مثل همیشه که آدمارو گذاشتیم کنار....بیا ادامه بدیم...ها؟حداقل فعلا...میدونی که من دارم راس میگم دیگه؟هرچی باشه من جزو عقلا ام!!!!!!:دی
پاسخ دادنحذفبله ... بله ... نمیشه حالا خدایی یه کم تنوع؟!! ما همش داریم از یه جا خنجر می خوریم!! نمیشه که ... انصاف نیست ...
پاسخ دادنحذفعقلاا؟!! هاااااااااااااااان؟ چی میگه؟!