خیلی از آدم ها فراریند. زندانی فراری. دختر فراری. سرباز فراری.
من هم فراری شدم. اخیرا ها. تازگی ها. من از خودم و فکرام فرار میکنم. یه ماهی میشه که به هیچی فکر نکردم. وقتی میگم هیچی یعنی هیچی به جز این :
چیست اما ساده تر از این ، که در باطن
تار و پود هیچی و پوچی همآهنگ ست
...
به این خیلی فکر کردم ولی انقدر از فکر هام فرار کردم و میکنم که این جمله هم دیگه برام مفهومی نداره. بعد از این همه مدت هنوز نمیفهمم میخواد چی بهم بگه.
بگذریم ...
فرار ... خیلی از آدم ها از خیلی چیزا فرار میکنن. اینکه بخوای از زندگی فرار کنی یا از خونت یا از مدرسه یا آدم های دیگه چیز مهمی نیست. منظورم اینه که همه به این حقیقت عادت کردن. به اینکه یه هو برگردن و پشتشونو نگاه کنن و ببینن خیلیا نیستن. جا موندن. فرار کردن و الان هم خبری ازشون نیست. این عادیه. من عادت کردم. امید که برگردن. همین
و اما خودم ... من هم دارم فرار میکنم. از خیلی چیزا. ولی یکیش که تازگیا متحولم کرده و نمیذاره نه بنویسم نه فک کنم نه ... اینه :
مثلا شما یه آدمین در مرکز یه دایره. همه ی آدما مرکز یه دایرن که خب خیلی وقتا این دایره ها تو یه نقطه بر هم مماس میشن. یا متقاطع یا شاید هم منطبق.
من یه دایره ی خیلی خیلی کوچیکم که واسه همین بین خیلی از دایره ها گیر میکنه و باهاشون برخورد داره. میشه اینجوریم بهش نگاه کرد. ذهن شما مثل یه چهار راه میمونه که هر چیزی ، هرجوری ممکنه از روش رد شه. هر آدمی ، هر اتفاقی. چه چراغای 4راتون با پلیس کنترل بشه ، چه اتوماتیک . چه شلوغ باشه ، چه خلوت. به هر حال رفت و آمد هست. معمولا آدمایی که بد موقع میان وسط چهار راه یا اونایی که میخوان رو یه نقطه بمونن یا موتورسوارا رو اعصابتونن.
اصل مطلب اینجاست که من به عنوان این 4 راه یا بعنوان مرکز اون دایره ی کوچیک ظرفیت زیادی ندارم . اگه یکی بخواد زیادی به مرکز نزدیک بشه دیوونه میشم. یا وقتی یکی که یه خط راسته و میاد طرفم نمیدونم چی کار باید بکنم؟ یاد نگرفتم چه جوری حرکت کنم که بدون اینکه دقیقا از وسطم رد شه ، بگذره. چرا بعضی از این اشکال هندسی عجیب و غریب میچسبن بهت و سعی میکنن قطعه ی گم شدت باشن. وقتی تو اصلا دنبال قطعه ی گم شدت نمیگردی؟! این بی انصافیه وقتی تو نخوای یکی شعاع دایرت باشه و چون کاری جز فرار کردن بلد نیستی ، از دستت ناراحت بشه ...
یه چیز دیگه هم خیلی آزار دهندست. اونم وقتیه که تو نمیخوای اون شکل هندسی مزاحم چسبنده باشی ولی همه فک میکنن هستی. شاید تو فقط میخوای یه دایره ی کوچیک بمونی. یه دایره که داره با سرعت ثابت حرکت میکنه و نمیخواد زیادی به مرکز شکلی نزدیک بشه. یا اینکه دست بذاره رو نقطه ی تقارن شکل یا هر جای حساس دیگش. ولی همین که هستی و تصادفا گاهی اوقات از نزدیکیه بعضی شکلا رد میشی کافیه برای بدنامیت تا آخر عمر. جو این صفحه شطرنجی که ماها روشیم اصلا خوب نیست. هیچ حرکت و هیچ حالتی تعریف واقعی خودش رو نداره. خیلی وقته که آدما دیگه فرق بین دو تا مثلث هم نهشت و دو تا مثلث متشابه رو نمیدونن.
من هم خیلی چیزا رو نمیدونم. خیلی از تعاریف. خیلی از قضیه ها. من هم مطمئن نیستم هنوز که یه دایره ی کوچیکم یا یه خط شکسته.
...
( کلی حرف دیگه هم بود. چون گفتین همه پستات طولانین. و چون قضیه رو نباید زیادی هندسیش کرد وگرنه کار به جاهای باریک میکشه ، همینا رو میگم . تا بعدا ... )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر