متنفر بودن آنقدر ها هم کار سختی نیست.فقط کافیست یک چیز بخواهی و همان یک چیز نباشد … به همین سادگی …
من هم متنفرم …
یکی را تازگی ها، بعد از مدتی باز پیدا کرده ام که …
بعضی وقت ها آدم ها عادی نیستند. انقدر عادی نیستند که گاه تنها آرزویت این می شود که ای کاش یک بار هم که شده در چشمانت نگاه کنند و حقیقت را بگویند. حقیقت پنهان که ممکن است هر چیزی باشد. اما فقط بگویندش … رک و راست … بی مقدمه … بی مثل همیشه سکوت و نگاه برگرداندن و … این آدم ها برایم عجیبند. این آدم برایم عجیب است. گفتن ازش برایم عجیب است …
او را تازگی ها، بعد از مدتی باز پیدا کرده ام که …
دلم هم میخواست و هم نمیخواست که ببینمش.
هم ترسناک بود هم هیجان انگیز … اما آخر سر فقط سکوت … نگاه کردن هم سخت بود … نمی فهمم چگونه خیلی ها خیلی وقت ها خیلی جا ها میتوانند در چشم هم نگاه کنند … کار خیلی سختی است … نگاه خالیه خالی ، پر از سکوت واقعا سخت است …
کسی را تازگی ها، بعد از مدتی باز پیدا کرده ام که …
چقدر آدم ها سخت و پیچیدند ، گاه … چطور؟
اعتراف میکنم توقع نداشتم و اعتراف میکنم هنوز هم نمیدانم چرا؟! و اعتراف می کنم هنوز هم از ته دل می ترسم و ای کاش تمامش کنی … ای کاش ترس هایم دروغ باشند ، ای کاش بروی …
… را تازگی ها، بعد از مدتی باز پیدا کرده ام که …
خوشحالم … اول از همه ، ببخش. آخر سر هم باش ، هرچه هستی باش ، اما باش خودمان را می گویم.اگر باشی من هم دیوانه می مانم. قول می دهم … تازگی ها نتیجه گیری های خوبی کرده ام … تازگی ها فرصت بیشتری میخواهم …
دوستی را تازگی ها، بعد از مدتی باز پیدا کرده ام که …
که نمیشناسمش. به قول کسی هر آدمی برای خودش یک دنیاست … این یکی خیلی ناشناختست. نم پس نمیدهد ، لعنتی … فقط همین را میدانم که پنهان کردنی هایش و ندانسته هایم خیلی زیاد است. این را هم میدانم که باید کاری کرد …
خودم را هم تازگی ها از دور می بینم … وسط این همه آدم بدجوری دست و پا می زنم. همش به خاطر یک چیز کوچک و (…) است. قلبا مطمئنم که آخر کار دستم می دهد. آخر سر دخلم را می آورد … این هم سرنوشت من … این هم انتخاب من …
* این پست صرفا برای گفتن ناگفتنی های تازه به دوروبری ها بود … همین
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر