من یقین دارم. فراموشی گرفته ام. نمیدانم در حد یک بیماری هست یا نه. اما هست.
من فراموش کرده ام. چیزهایی به قدمت تاریخ. و چیزهایی به اهمیت زندگی.
فراموشی از فکر کردن به پوچی بعد از مرگ هم ترسناک ترست.
فراموشی از سستی و ناتوانی آدمیزاد در برابر پرستش خدا هم ، بی پایه تر است. و شاید زورش بیشتر باشد.
فراموشی از معلوم های مجهول نما ، خطرناک تر ، شاید از مجازات اشتباه ناخواسته هم زجرآور تر باشد.
و از اینکه بعد از چند سال بفهمی ، بهترین دوستت ، یک آدم خیالی ساختگی متولد ذهنت ، بیش نبوده ، هم ، خرد ترت میکند.
هیولای ترسناک اوهام در جنگ با فراموشی شکست میخورد. و راه پیروزی … فراموش کردن فراموشیست شاید …
هنوز نمیدانم بن بست قرار است نهایت باشد یا فراموشی … این را هم نمیدانم که صورتک میتواند کمک کند اینجا؟
"...
پاسخ دادنحذفآه ، بینم پر طلا زنبور مست کوچکم اینک
پیش این گلبوته ی زیبای داوودی
کندویش را در فراموشی تکانده ست..."
(اخوان)
و بی تفاوتی، از اونم بدتره...
پاسخ دادنحذفسارا! (!)
پاسخ دادنحذفهدی! احتمالا آره ...
فراموشی گرفتی؟پس یادآوری هایت را بریز دور...!
پاسخ دادنحذففراموشی گرفتم اما یادآوری ها خوبند ... چون یه چیزی را به یادت میارند ... هر چه قدر هم فراموشی گرفته باشی ... یادآوری ها یک چیز کوچک و دوست داشتنی را به یادت می آورند ... اینکه تو زنده ای!!!!
پاسخ دادنحذفنه اشتباه نکن...پشت صورتک یه جسده!من می بینمش!
پاسخ دادنحذفشاید فقط من!
نه! صورتک همیشه برای پنهان کردن نیست. خیلی وقت ها کمک میکند ... کمک به زنده ماندن نه زنده نما بودن!
پاسخ دادنحذفمن نمردم! :(( فهمیدی؟!