آدم ها سر آخرین جلسه ی انشا نشسته اند. یک معلم هم از دور به چشم می خورد. چیزی خوانده می شود. یک جنگجو ی دیوانه در میان جمع است. حس خاصی ندارد. از دور و برش هیچ برداشتی نمی کند. خسته ... نجنگیدن ... همین 2 کلمه شنیده می شود.
- تو مردی. دیگه نمی جنگی ...
جنگجوی دیوانه فکر میکرد جنگجویانه زندگی می کند. حالا ... حقیقت رو شده بود. رویارویی با حقیقت برای هر کسی آسان نیست. برای همین هیتلر خودش را کشت.
فردای آن روز جسد پیدا شد. بی آنکه توهمی در کار باشد این بار.
* گفتم آدم باید جرئت رویارویی با پوچیو داشته باشه تا بعد نفس کشیدن فراموشش بشه ... من یا خیلی وقته جرئتشو پیدا کردم و نفس کشیدنم فراموشم شده ... یا کلا باید اول نفس کشیدن فراموشت شه تا بعد با پوچی رو به رو شی. که در هر صورت ... من نفس کشیدن فراموشم شده.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
پانته آ و نفس نکشیدن؟ هه! خودت را هم بکشی باور نمی کنم. همیشه نفس می کشیدی... می جنگیدی... بجنگ با نفس نکشیدن، با کسی که تو را به مردن متهم کرده...
پاسخ دادنحذفدلیلی نداره چون بقیه خوب نیستن یا بقیه نفس نمیکشن، اون آدمایی که خوبن هم تظاهر به نفس نکشیدن کنن. تا همرنگ ججماعت بشن.
پاسخ دادنحذف