۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

آرشیو



Friday, April 30, 2010
مرگ یه بار
شیونم یه بار
Posted by Panthea at 12:24 AM 0 comments
Thursday, April 29, 2010
خطر

تا حالا شده احساس خطر کنین؟ از دست بعضی آدم ها. خطری که شاید از جنس بدی نباشد. ولی همین که شما دوستش نداشته باشین یا ازش بترسین کافیه برای اینکه احساس خطر کنین. و فقط 2 راه جلوی پایتان است. که هر دو تقریبا یکیند. شما در هر دو عرصه را خالی میکنید. چون میترسید از اتفاقات وحشتناک که حضورشان را چند وقتی است حس میکنید و شاخک هایتان خبر های خوبی نمیدهند. یا باید به طرز واضحی فرار کنید و برای همیشه فراموش شوید یا باید بمانید و بگذارید تا ازتان متنفر بشوند به شرط آزادی خودتان. و یک راه که من عمرا طرفش هم نمیروم آنست که بمانید و جلو بروید. پا به پای آن آدم سخت. من یکی نه جرئتش را دارم نه توانایی ریسک کردن. چون اگر یک درصد فقط یک درصد همان چیزی شود که ازش میترسیدم ، دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. و من نمیتوانم. نمیتوانم پا بر پلی بگذارم که جز بو و رنگ های بد و ناخوشایند چیز دیگری از آن طرفش ، از مقصد نمیدانم
Posted by Panthea at 7:45 AM 0 comments
Wednesday, April 28, 2010
آدم ها
اردیبهشت پارسال و امسال اتفاقات مهم ، جالب ، هیجان انگیز و سختی افتاد. یک اتفاق نسبتا مشترک. آدم ها بعضی وقتا زیادی سخت میشن. فرقی نمیکنه در چه راستایی. فقط سخت میشن. این همیشه بد نیست. دلیلش واضحه مگه نه؟ این کلمه یعنی "سخت" خیلی به درد من میخوره. آدم هایی که به تازگی سخت شدن ، آزارم میدن. ترجیح میدم نباشم. شاید بعضی وقتا هم آرزوی نبودن اونا رو بکنم. فرقی نمیکنه.این آدم های سخت غیر قابل درکن. من نمیفهمم. و هیچی بدتر از این نیست. هیچی سخت تر از این هم نیست. گاهی ترجیح میدم انقدر بد باشم تا ازم متنفر بشن و پایان. بی رحمانست ولی میشه. اینجاست که بازم نظریه ی همون فیلمه جواب میده. اینکه آدمای دور و برت اگه قرار بود تو یه کوله پشتی باشن و تو میخواستی حرکت کنی ، مسلما نمیتونستی. آدم های سخت خیلی سنگینن. پس چه خوب میشه اگه کوله پشتیتو هی کوچیک و کوچیک تر کنی! من هرچی میگذره و هرچی بیشتر بقیه و دیگران و آدم ها رو میبینم بیشتر احساس میکنم که باید کوله پشتیمو کوچیک کنم و سبک. هرچند اینو میدونم که دور و بریای من انقدر خوبن و انقدر من کم ازین آدم ها دیدم و شنیدم که اصلا دلیلی برای درد کمر و عدم توانایی راه رفتن وجود نداره. ولی پیشگیری بهتر از درمانه و این حرفا.راستی ، من به تازگی برای چند لحظه ( چند لحظه خیلی زیاده هاااا ) احساس زندگی بهم دست داد و هیجان. خیلی خوب بود اون لحظه ها . خوبیش به این بود که من همون لحظه فهمیدم که الان یکی ازون لحظه هاست و ازش رد نشدم. به هر حال. من دارم یه چیزای خاصیو حس میکنم. احتمالا حس همه گیری نیست. به قول یکی شاخکای من خرابه. ولی گفتم بدونین. در جریان باشین.
Posted by Panthea at 8:29 AM 0 comments
Friday, April 23, 2010
محدودیت
واقعا که این محدودیت ها سختند. و چه ماهرانه پوشانده میشوند. انقدر که تا برای مدت زیادی بیرونشان نباشی ، نمیفهمی آن فرشته های زیبا و دوست داشتنی چه در پس خودشان پنهان کرده بودند. ای کاش هیچ پرنده ای قفس نداشت. ای کاش ما هم مثل خیلی ها نبودیم که هرجور عادتمان بدهند ، رشد کنیم و فقط همان را ببینیم. کاش بال و پرمان آنقدر قوی و هوشمند بود که بتوانیم پرواز کنیم و همه جا را ببینیم. کاش غریزتا هم که شده میدانستیم بی نهایت چیست. میدانستیم بهشت کجاست. میدانستیم آسمان چه شکلیست. اینجوری هیچ وقت فریب نمیخوردیم. هیچ وقت در رویا های دور از واقعیت که فایده ای جز خراب کردن وجودمان را ندارند ، غرق نمیشدیم. ای کااااش ...
شاید هم همه میدانیم نهایت کجاست و خودمان را به ندانستن میزنیم.شاید چون نمیخواهیم همین داشته هامان را هم از دست بدهیم
. شاید چون پرواز واقعی که خیلی خیلی سخته ارزشش را نداشته باشد. شاید هم چون تعداد اندکیمان از دست خودشان خارج شده. دیگر حق انتخاب نداریم شاید. چه حیف ...
ادامه دارد. به زودی
Posted by Panthea at 4:24 AM 0 comments
Friday, April 16, 2010
انتخاب
سلام
4)
میدانید مشکل کجاست؟! مشکل من کجاست؟! من همه ی عمر دلخوش بودم به اینکه همه ی آدم ها هر چه هستند از صدقه سری کرده ها و نکرده های خودشان است. دلخوش به اینکه این دنیا هرچه هست ، آن بالا هر که هست ، چه فرقی میکند؟ روزگار و قضا و قدر جبر است یا اختیار، به هر حال بهترین شکل زمین بازی ست تا تو خودت را به همه نشان دهی. به همه یا به خودت. بازی یا جنگ یا زندگی. این را قبول دارم که شاید این انصاف نباشد که این زمین مانور ، برای کسی مثل من با برای کسی مثل شما فرق داشته باشد ... اما پس این آدم ها که در طول تاریخ از بین لجن زار ها و مرداب های فرهنگی ، اقتصادی ، ... سر در آوردند ، چه؟ مگه جز این است که آنها با انتخاب های خودشان جایی که الان هستند ، رسیده اند. شما هم میدانید که این آدم ها کم نبودند و نیستند.
من هنوزم دلخوشم. دلخوش به اینکه خودم خواستم الان ، در 16 سالگی از بودن بعضی آدم ها و از گفتن حرف هایشان زجر بکشم. از اتفاقات روزمره ای که بعضی ها آرزویش را دارند ، خسته شوم. و از تحمل این همه چیز ها که من " دوستشان ندارم " ناتوان شوم. من همه ی این "خسته شوم ، ناتوان شوم " ها را خودم خواسته ام. همه ی این بدی ها. اما با این همه ، هنوز هم اگر واقعا خسته شوم ، آرزوی مرگ آدم دیگری را میکنم. آرزوی نبودنش. آرزوی نبودن خودم. و ازین بابت ناراحتم. من خیلی ناراحتم که میدانم و نمیتوانم ... و تنها آرزویم این روزها ، توانستن دوستانم ست چه بدانند چه نه ...
هرچند ، اصلا به من چه؟ من که زندگی تلخ و شیرین خودم را میکنم و به هیچ احدی هم هیچ کاری ندارم. اما مگه زندگی جز اینست که اگر از دهر بپرسی کابین تو چیست ؟ بگوید : دل خرم تو کابین منست ... مگه جز اینه که این چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است؟!
( من اینا رو نمیگم که ادای آدماییو دربیارم که خودم پای ثابت نصیحتاشونم . من اینا رو میگم که شما ها جواب منو بدین. که بگین : هوووووو ... داری تند میری ... خوشی زده زیر دلت ... )
جواب)
فکر می کنم این جور خود را به مرگ زدن ها از دو ناحیه سرچشمه می گیرد: یا تنبلی و بیکارگی.. بی مصرفی و بیهودگی را خوش داشتن و دست به هیچ کاری نزدن به بهانه های رنگارنگ پوچ.. و یا عدم شناخت، بسته بودن چشم ها ، بی خبری .. بی خبری بیداد می کند.. بی خبری ریشه می سوزاند.. بی خبری همزاد مر گ است. بی خبری خودِ خودِ مرگ است..
توصیه ی اخلاقی : همه ی آدم هایی که واژه ی م ر گ برایتان آشناست ...! تاریخ بخوانید. ت ا ر ی خ
Posted by Panthea at 12:02 AM 0 comments
Thursday, April 15, 2010
مرگ
سلام
1)
می نویسم ... حتی الان که نوشتن سخت شده ... مثل قلمی میمونه که تا چند وقت پیش فقط باید هرچند مدت یکبار جوهریش میکردی تا بنویسه اما این روزها دیگه جوهری وجود نداره ... بهتر بگم ... با هیچ جوهری رنگ نمیگیره ... شاید فقط رنگ سکوت.
مینویسم که بگم زندم و مهم تر از اون زندگی میکنم ... مینویسم که بگم من زندم و زندگی میکنم به امید اینکه رنگ جوهرو ببینم به امید اینکه یه روزی بر اثر فعل و انفعالات شیمیایی ، متافیزیکی یا هر چیز دیگه ای ، رنگ جوهرم دیده بشه مثل آبلیمویی که اگه بهش حرارت بدی معلوم میشه. شاید یه روزی نوشته های من هم رنگی بشن شاید اونا هم منتظر گرمان ... شاید آتش ... آب ... شاید منتظر معجزند! همون چیزی که من به امیدش زندگی میکنم ...
چند سال پیش تو سریال مدار 0 درجه حبیب به سارا گفت : " خدا نمرده ، دلهای ماست که مرده " اینو گفت که بگه اگه الان معجزه ای اتفاق نمی افته واسه اینه که دلهامون مرده ... ازون موقع بود که گفتم دل من باید زنده بمونه ... من منتظر معجزه میمونم.
این روزها یکنواختی ، نیفتادن اتفاقای خیلی خیلی خوب و ... حال و هوای مردن دارن! دوستای من دارن میمیرن. بعضیاشون خیلی وقته که مردن. من میترسم ... من نباید بمیرم ... اما (!) ... دوست ندارم حرفیو بزنم که بعدا پشیمون بشم از گفتنش ... پشیمون از اینکه شاید اگه یه همچین روزی من اسمشو نمی اوردم الان اینجوری نمیشد ... پس نمیگم
نمیدونم شما هم منتظرش هستین؟! شما هم میترسین؟! یا انقدر مطمئنین که نمیترسین ازین که نیاد ، نشه ، ... از اینکه دلتون زندست و زنده میمونه چی؟
فعلا
... به امید اینکه این حال و هوای مه گرفته باز شه ... باز باز ... امید که وقتی مه رفت
کنار ... من باشم و معجزه ... دل من باشه و دل آدما و معجزه
2)
مینویسم که بگم نور دیدم. معجزه نزدیکه ... شاید
من ، دلم ، هنوز زندست ... زنده ، زنده ی بیدار ...
آدمای دیگه بهتر شدن ... از مرگ فاصله گرفتن به جز اوناییشون که خیلی وقته مردن ...
یکی هست که میگه مرده ... کالبدشکافی و همه ی شواهد و مدارک هم حاکی از اینن که اون واقعا مرده! بی چون و چرا
اما اون آدم قبلا ها خیلی زنده بود انقدر که من همیشه فکر میکردم اون یکی از معدود آدماییه که میجنگه ... که خیلی براش سخته ... شرایطش با همه فرق داشت و با همه ی اینها اون زنده بود ... و من ، حالا ، نمیتونم باور کنم که او مرده باشه ، که او دیگه نجنگه ...
این انصاف نیست ... نمیتونم راضیش کنم که باز هم بجنگه اما دلم هم نمیاد که بگم : خب! تسلیم بمون! من نمیخوام ... اون باید زنده بمونه ... اون یکی از کسایی بود که به من یاد داد تا بجنگم تا زنده بمونم تا زندگی کنم اما حالا ...
میدونم وقتی میگه مرده یعنی خیلی چیزا شده که دیگه نمیتونه اما آیا واقعا نمیتونه؟! هیچ امیدی نیست؟
اینا رو گفتم که بگم راهی هست که زنده بشه ... یه معجزه شاید بتونه ... من معلقم ... دلم میخواد کمک کنم اما نمیدونم چه جوری ... اون میگه : نمیشه ... نمیتونم ... نمیتونی ...
اما اون خودش قبلا ها میگفت : نه ، نمیشه ، نمیتونم و چیزهایی ازین قبیل برای یک جنگجو معنی ندارن!
امید که شما این روز ها خوب باشین ... زنده ...
جواب)
مرده که زیاده. تا دلت بخواد آدم نماهایی که آدم در می مونه که باید ازشون دوری کنه تا مبادا بوی تعفنشون مشام آدمو نسوزونه یا نه مثل صمد بهرنگی بره طرفشون و باور داشته باشه که می شه چشماشونو باز کرد.
باور دارم که ایمان ماندگاره. باور دارم که تعهد را نمی شه پشت چند تا حادثه ی تلخ ( که در جامعه ی ما مثل نقل و نبات ریخته) فراموش کرد یا پشت مشکلات روزمره ی زندگی به فراموشی سپرد.
می گم مردن نباید به این راحتی ها باشه. می گم مردن از جنس ترسیدنه. می گم ترسو می میره. می گم تا فرصت داریم، تا چیزهایی خوندیم و فهمیدیم که خیلیا نخوندن و بلد نیستن، حق نداریم به خودمون اجازه ی کنار کشیدن و دست روی دست گذاشتن بدیم.
می گم زیبایی در ساختن معنا می شه. و جهان هنوز چیزهای بسیاری داره که ما ندیدیم. چه راه های بسیار که هنوز نرفتیم...
شب که آوایی نمی آید
از درونِ خامشِ نی زارهای آبگیرِ ژرف،
من امیدِ روشنم را همچو تیغِ آفتابی می سرایم شاد.
3)
نمیدونم چرا حالا که من 16 سالم است و حالا که من انقدر زندگی را دوست دارم همه هوس مردن به سرشان میزند. نمیدانم چرا فقط آنها که واقعا دوستشان دارم وحداقل در ظاهر هم که شده ، آنقدر قوی و ورزیده هستند که ارزش زنده ماندن را بدانند و تن به مرگ ندهند ، میمیرند. اسمش نباید مردن باشد. این خودکشی است. خودکشی همگانی. باز هم صد رحمت به مرام نهنگ ها که میدانند هدفشان چیست و چرا باید بمیرند. این چه بساطی است که اسم قرن بیست و یک رویش گذاشته اند و فقط معدود آدم هایی دوستش دارند و فقط بعضی ها هر چند وقت یکبار بد و بیراه بارش نمیکنند. خیلی وقت است به این نتیجه رسیده ام که من چه قدر خوش خیالم. چه قدر کور و کر. چه قدر کور که هیچ یک از چیزهایی که آنها میبینند را من نمیبینم. واقعا نمیبینم. شاید هم خودم را به ندیدن میزنم. ولی هر چه هست من به این راحتی ها نمیتوانم این نفهمیدن ها را به قول کسی که خودش هم به تازگی قصد جان خود را کرده ، هضم کنم. به قول شما مگر آنها چه دیده اند؟ که من از تجربه کردنش محرومم. به قول شما نمیشود که این همه زنده ها و زندگی ها را کنار گذاشت به خاطر تلخی هایی که در این قرن بیست و یک و در این جامعه ی جهان سومی به وفور دیده میشوند. بی رحمی هم حدی دارد. حس عجیبی است. برای خودم و اندکی از آدم ها که هنوز از زنده بودنشان مطمئنم ، نگرانم. نگران اینکه نکند زندگی آن است و ما گرد جهان میگردیم؟! نکند واقعا چیزی را میدانند که من هم اگر میدانستم خیلی زودتر از اینها کم می آوردم. به هر حال هر چه هست ... اگر مقتضای سنم یا مقتضای شرایطم یا مقتضای ندیدن ها و نفهمیدن هایم هست ... من این اجازه را حالا حالا ها به خودم نمیدهم. ای کاش آنها هم انقدر ها س خ ت ی نکشیده بودند و انقدر ها شرایطشان بد نبود و انقدر ها ظرفیتشان پر نمیشد که حالا تسلیم مردن شوند. با آنها که مرده اند و خودشان را زنده فرض میکنند هم هستم. آی شما هایی که مرده اید یا به هر نحوی با پدیده ی مرگ درارتباطید، من را خوب روشن کنید. اگر انقدر خسته اید و انقدر از بدی دنیا مطمئنید که از دایره اش پاتان را عقب میکشید ، من یکی را هم روشن کنید. من که به قول شما تاریکم و بی درد.
من میترسم. من مطمئنم خیلی بیشتر از بعضی از این به ظاهر سختی کشیده ها و رنجیده ها و ... دیده ام. من میدانم این دنیا رویایی نیست. من هم کودکان خیابانی و آدم کش های سیستان را دیده ام. من هم به این چیز ها فکر میکنم. من هم طعم تنفر و دوست نداشته شدن را چشیده ام. من هم بدخلقی کرده ام. من هم غم و غصه داشته ام. ولی این چه وضعیست؟ چرا اینجوری ... چرا انقدر خودشان را دست کم میگیرند و مدام آدم هایی میشوند که انگار به ته خط رسیده اند. آدم هایی که خودکشی رویای هر شبشان است. آدم هایی که مدام میگویند : همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم ... شاید مشکل منم .واقعا مشکل منم. مشکل حافظه ی ضعیف من است و مشکل دلخوشی هاست. دلخوشی ها که به قول کسی فقط دلخوشیند و بس.
شماره ی 1 و 2 و 3 حرفای من بودند تو زمانهای مختلف به یه شخص خاص . و اون قسمت " جواب " بخشی از جواب اون شخص خاص بود به من.

۲ نظر:

  1. پست قبلیام لازم شدن. :)

    من سعی کردم کاری کنم و چیزی بنویسم که باورکنین حرفای خودمه اما نشد.

    حالا به همین حرفا اکتفا کنین. حتی اگه مال من نباشن.

    پاسخ دادنحذف
  2. فعلا ً تنها می گویم خیلی از حرف هایی را که مدت ها بود جرأت نمی کردم بزنم، زدی و این خوب است که از هیچ چیز نترسیدی و بی محابا گفتی.

    پاسخ دادنحذف