۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

*مرثیه* ی سنگدلی های یک خودخواه!!!!

سلام

به خیال بعضی ها همیشه جای انتخاب هست. همیشه اختیار راه خودش را باز می کند. اما اینجا … حالا … نمیدانم باید گفت جبر یا اختیار. باید گفت غفلت یا بیماری. نمی دانم …

بعضی از آدم ها ( شاید از جمله من ) هستند که اگر آب رودخانه جاری باشد ، آنها هم جاری اند. اینکه جریان مخالف باشد یا موافق ، در هر صورت آنها حرکت می کنند.

ما … از همه چیز و همه کس می گذریم.این وسط اگر پای سنگ یا شاخه ای هم در میان باشد ، ما باز هم می گذریم. شاید با کمی درنگ. شاید با تردید. با کمی وقت کشی. اما در نهایت باید گذشت.

این گذشتن ها خیلی وقت ها خوبند. برای آدم های خودخواهی مثل من همیشه خوبند. اما تازگی ها… کار از شاخه و سنگ گذشته است و من حالا با آدم ها سر و کار دارم. آدم ها … موجوداتی که همیشه حق به جانب آنهاست. بی چون و چرا. عدل ، منطق و هر چیز دیگری که در مقام قضاوت باشد ، حتی وجدان من ، حق را به آنها می دهد. به همان آدم ها که در جریان آب جلوی چشمت سبز می شوند و تو برای مدتی کوتاه یا بلند ، به همان اندازه که زمان لازم باشد تا خوب لمسشان کنی ، می مانی و بعد باز هم می گذری …

بین اینها که گاه بهشان دل می بندی ، بعضی ها هستند که حتی اگر از جنس تو هم نباشند ، با گذشتن آشنا هستند. یا می مانند و رفتنت را نگاه می کنند یا همراهت می شوند. تا اینجای قضیه مشکلی نیست. این آدم ها ، همان دوستان عزیز و دوست داشتنی ات می شوند که … از گذشتن هایت می گذرند … هر چند گاه نگاهشان سنگینی می کند … هرچند گاه بعضی حرف ها دلت را می لرزانند …

و اما بعضی ها که شاید از جنس خاکند. از جنس ریشه کردن. که نمی گذرند و طبیعت همیشه با آنهاست. همیشه حق به جانب آنهاست. اینجاست که بین زمین و هوا می مانی …

اولین بار که ریشه ها دست و پایت را می بندند ، به خودت می آیی و باز هم بین درست و غلط سرگردان می شوی. چرا؟

به همه چیز شک می کنی. حتی گاه به جبر یا اختیار!

تو همیشه کارت گذشتن بوده و می دانی که این چنین خواهد بود. چون شاید رسیدن در رفتن باشد. ولی به چه ارزشی؟ من یکی که نمی دانم …

من همیشه گذشته ام. بعد از این هم میگذرم. اما کم کم … اما تازگی ها این گذشتن ها دارند گران تمام می شوند. به قیمت شک و تردید. شک به نفس گذشتن.

* باید به ریشه ها حق داد … اما من …

* گاه فکر می کنم که شاید از همان اول که راه افتادم باید قید آدم ها را می زدم. یک خط قرمز دورشان … گاه فکر میکنم تنهایی سخت است ولی آن هم برای خودش عالمی دارد!

* هنوز نمیدانم نوشتن به چه درد می خورد. هنوز بیهوده بودنش را می دانم. اما انگار باید نوشت …

* این روزها تخیلاتم پر پر می زنند …

* این روزها ، ساختار شکنی میکنم. من هم مرثیه می نویسم حالا.من هم تلخ …

۱۴ نظر:

  1. این روزها -اگر کتاب های نخوانده مجال فکر بی خود بدهند به این ذهن ناسازگار- گاهی فکر می کنم آدم ها ارزشش را ندارند. هر کسی می خواهد باشد، باشد. اگر پای رفتنت و گذشتنت -تا ته تهش- بایستد و همراهی ات کند که خب چه به تر.(بماند که گاهی به این همراهی هم باید شک کرد، که بعید نیست همین دوستی که ازش حرف می زنی، یک باره پوشالی از آب در بیاید و یا خودش اسیر ریشه ها شود.) اما اگر ریشه کرده باشد و تردید ماحصل لمسش باشد، چشمانت را ببند و بگذر. تردید نکن. بگذار گران تمام شود. گذشتن اگر نفس کار توست، نگذار کسی -شاید ریشه ای، یا از جنس خاکی- تردید ایجاد کند.
    با این حال، آن طور که باید و شایسته است، نمی فهمم حرف هایت را. مشکل من است و می ترسیده ام -و می ترسم- که حرف بزنم. چون حرف حرف خودم است، با منطق نداشته ی خودم، با فلسفه ی نداشته ی خودم و صرفا ً پاسخی یا نظری نبوده برای حرف های تو یا باقی، که من حرف های تو را مخصوصاً نمی فهمم.
    [جدای تمام حرف هایت، گاهی شک اصلاً جایز نیست. نوعی کفر است و انکار. مثل همین شک به نفس گذشتن. بگذر. چه که گاهی لازم می شود تنها برای گذشتن و رسیدن، له کنی و بگذری. بگذر...

    پاسخ دادنحذف
  2. فهمیدن که فکر کنم خوب فهمیدی. اما تو یکی چرا ؟!! له کنم و بگذرم؟! همین؟!

    پاسخ دادنحذف
  3. نظر -مثلا ً- خصوصی(!):
    همین؟ یعنی کمه، بازم بگم؟ خب بشکن و بگذر. به هم بریز و بگذر. خرد کن و بگذر. هر جور می خوای... فقط بگذر!
    نفس گذشتن مهمه. دیگه به باقی ش کاری نداشته باش. بد میگم؟ اگرم کسی گفت از انسانیت به دوره و این حرفا، باور نکن. دروغ می گن. مردم این روزا زیاد دروغ می گن. تازه، حقه ته. گذشتن حقه ته. بگذر. هر جور می خوای.
    (چرا این وبلاگ .... ِت نظر خصوصی نمیذاره آبرومونو برد!؟

    پاسخ دادنحذف
  4. :دی نظر خصوصی نداره دیگه! این میتونه حسن محسوب شه البته!
    خیلی بی رحمیه گذشتن ها ...! اگه حق داشته باشن چی؟!
    ( نیمخوام خیلی لطیف باشم! من خودم خیلی زود ، خیلی بی مقدمه ، خیلی بزدلانه ، گذشتم. له کردم و گذشتم!! پشیمونم نیستم ولی انگار یه جورایی شک دارم هنوز!!! نه به خودم و احساسم! به دیگران و احساسشون!)

    پاسخ دادنحذف
  5. یعنی طرف حق داره -یا داشته-؟ پانی یه کم زود به فکرش نیافتادی؟! چون حالا طرف له شده و رفته و شمام گذشتی! ولی ملالی نیست. فکرتو مشغولش نکن. بزرگ میشه یادش میره.

    پاسخ دادنحذف
  6. :دی! فقط همین!
    سارا! من باید رد میشدم!!

    پاسخ دادنحذف
  7. خوب کردی.
    خدایی این یکی دیگه خصوصیه. این تن بمیره بذارین فقط این پانته آ هه بخونه.
    (پانی لینکت کردم! یادته نمی ذاشتی؟ دیگه حالا که کار از کار گذشته، بی اجازه ت رفتم لینکت کردم. جون تو کلی ذوق کردم اسمتو دیدم تو پیوندام!

    پاسخ دادنحذف
  8. یه لحظه ذوق مرگ شدم که نکنه وبلاگ جدیدتو میگی!!

    پاسخ دادنحذف
  9. پانته آ پروین حسینی! وبلاگ جدیده رو نمی گم. ولی حالا که حرف شو زدی، آدرسش رو بذار همین جا که باقی بچه ها هم داشته باشنش.

    پاسخ دادنحذف
  10. سارا عنایتی! حتماً این کارو می کنم اگه پیداش کردم.
    مشکوک شدی! منم خنگ شدم!

    پاسخ دادنحذف
  11. پانته آ قالب عوض نکردی؟ آخه انگار قبلا ً همه جای صفحه ت ازین سه نقطه رنگیا داشت، ولی حالا فقط زیر نوشته هاته. توهم منه یا واقعا ً این جوریه؟

    پاسخ دادنحذف
  12. نه خیر! توهم نبود. فقط پشت نوشته هات خال خالی بود. اون دفعه که اومدم واقعا ً این جوری بود. به جون خودم راست میگم. توهم نبود.

    پاسخ دادنحذف
  13. یه پست بذار دیگه ، پانته آ!

    پاسخ دادنحذف