اینکه بگن زندگی تو این دنیا مثه زندگی تو رحم مامانت میمونه چیز جدیدی نیست ولی اینکه میگن آدم تو خودش زندگی میکنه تا شاید این یه جور مرگ اختیاری باشه … این تازگی داره برام.
نمیدونم لزوما این همونه یا همون نیست. یعنی نمیدونم این یه مرگه یا نه. ولی میدونم که خیلی از ماها، از جمله خودم تو خودمون زندگی میکنیم.
اون آدما که اسمشو میذارن مرگ اختیاری یه چیزای دیگه هم میگن. میگن هر کی هر چی میگه از خودشه. یعنی … تو هرچی میگی … هرچی … از خودته و فقط گاهی وقتا ممکنه به زبون کس دیگه ای باشه.
اون آدما میگن وقتی خواب بد ببینی یعنی داری میجنگی. یعنی هنوز زنده ای. اما وقتی خوابای خوبت شروع شن ، باید نگران بشی …
اگه بیایم بگیم زندگی هم یه خوابه … اون وقت ما باید خوشحال باشیم از اینکه هر روز کابوس میبینیم. به هر حال همه ی ما زود یا دیر میمیریم. احتمالا هم یه بهشتی در کاره که تو هر چقدر هم گناه کار باشی بالاخره ته تهش میری بهشت. پس اینکه آدما آرزوی یه زندگی آرمانی و بی غم و غصه و یه جور مرگو داشته باشن ، منطقی نیست. چون تو از وقتی پا تو بذاری تو بهشت تا نهایت بی نهایت قراره تو خوبی و خوشی جاودان بمونی. پس چرا زندگی این دنیاتم همش ناراحت باشی که چرا انقدر بده؟ من میگم باید کار کرد و جنگید تا بهتر بشه ولی اینکه یه گوشه بشینی و بگی خسته شدم یا دیگه نمیخوام نمیتونم … اینا رو قبول ندارم. اینکه بخوای مدام از رنج و درد بنالی و گریه کنی و … لزوما بد نیست. اتفاقا لازمه. اما … مخاطبان گرام! زیاده روی نفرمایین!
این روزها که اسمشو گذاشتن سالگرد … من سرگردانم. نمیدونم قضیه چیه؟ یعنی میدونم که اتفاقای خیلی بدی افتاده . اما نمیدونم راه حل چیه؟! اگه کسی جوابی برای این سوال داره بگه. چون من در حال حاضر به پوچی ای رسیدم که احساس میکنم هر کاری که بتونم انجام بدم مثه یه جور دست و پا زدن تو دریاست که فقط شاید کلی سر و صدا راه بندازه . ولی اینجوری نه خودم شنا یاد میگیرم نه میتونم دیگرانو نجات بدم. پس … کمک!
یادداشت : از اونجاییکه همه رو برق میگیره و ما رو خاطرات سگ ادیسون!! حاصلت امتحانامون هم این شد که به جای ابتدای بردار مکان بگیم مبتدای بردار مکان!! خلاصه اینکه امتحاناست و اگه سیم ها اتصالی میکنن … ببخشین.
* موسیقی متن مثلا یه جور موسیقی محلی ژاپنه که من عاشقشم!
واییی!! پانی! یه اندازه یه دنیا جواب،حرف،بحث و سوال و غیره دارم راجع به این پست که در این مجمل نمی گنجد البته و آرتروز انگشت و اینا...!
پاسخ دادنحذفو با این اوصاف فکر کنم باید تو رو هم به گروه بحث تابستانی مون اضافه کنیم...متعاقبا به صورت شفاهی توضیح می دهیم بعد از مشورت با هیئت رئیسه!(زهرا و اینا...!!)
امروزم توی کافی شاپ مقصود دقیقا بحث بود...!(اینو محض بدجنسی گفتم فقط!)
پست!! آدم قاتل باشه ولی پست و خائن نباشه! نبووود؟ مدافعین حقوق مریم؟! دادستان چی؟؟
پاسخ دادنحذفبه قیافه ی پستم میاد بحث برانگیز باشه ... ولی تو زیاد جدی نگیر!!
ببین! نظر می ذارم که بفهمی خوندم.
پاسخ دادنحذفولی بیشتر از همه چیز این وبلاگ یه چیزیش مدام توی سر من می پیچه و اون "نمی دونم" شه...
واقعاً هیچی نمی دونم...
... خوب ...
پاسخ دادنحذفتا کی اسیر سه نقطه ها خواهیم بود؟ تا چند حرف هامان را خلاصه می کنیم در فریاد انبوهی سه نقطه که آخرش هیچ مان نمی فهمیم حرف دیگری را؟
پاسخ دادنحذف...
آره سارا! دیدی؟!! من هم هیچ وقت نمیفهممشون ولی عادت کردم. یه جورایی وقتی نمیخوای یه چیزاییو بگی یا قایمشون کنی به دردت میخورن... ( مثل همین الان که به جای اینکه بگم از گفتن میترسم اونو گذاشتم )
پاسخ دادنحذفحداقلش اینه که ... مفهوم " نمیدونم " رو تداعی میکنه!!
باور کن که خودمان هم نمی دانیم پشت این سه نقطه ها چه حرف های ناگفته ای داریم... باور کن "خودمان" هم نمی دانیم...
پاسخ دادنحذفمن سارای خودم رو می خوام
پاسخ دادنحذفسارایی که خودشو قایم نمی کنه پشت زبان معیار
سارایی که ساده س.
سارایی که خودشه.
گاهی محتاج می شوم به نشان دادن لبخندی که تنها هنگام که ببینی اش می فهمی که زهرآلود کدام اندوه است این لبخند...
پاسخ دادنحذفهدی! قایم نشدم. اگه ساده بودم هنوزم هستم. خوبه که گاهی می تونم پشت زبون معیار پنهان شم. خودمم.
اندوه ... ای خوشی مستتر! ای دگر شکل خوشی! ای تعبیر خوبی ها!! از جان سارا چه میخواهی؟!!
پاسخ دادنحذف(:
پاسخ دادنحذفاینقدرم داد و بی داد نکن. چیزی نمی خواد از جونم. تا شماها رو دارم هم غصه ندارم که دادا!