۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

جنگ رجز می خواند این روز ها …

آوردگاه بس ترسناک شده است … دلمان آتش بس میخواهد اما نه به قیمت عقب نشینی یا صلح مصلحتی …

نمی دانم چرا همیشه وقتی فقط یک چیز روی زمین مانده باشد که ازش بترسی ، همان یک چیز شبیخون می زند و اعلام جنگ می کند …

حیف که همیشه جنگ بر سر چیز های عزیز است ، حیف که همیشه حق با چیز های عزیز است و نمی شود هم آن چیز های عزیز را داشت و هم در جنگ پیروز بود …

می ترسم باز هم ، آخر جنگ ، قید چیز های عزیزم را بزنم … بدی اش اینجاست که هنوز نمی دانم در ازای این چیز های عزیز چه به دست می آورم … فقط می دانم از دست دادنی ها زیادند و من همیشه از دستشان داده ام. چون همیشه از یک چیز … یک چیز عزیز می ترسیدم و می ترسم ….

جنگ شبیه این مارپیچ های تو در توست که درست قبل از رسیدن ، حس میکنی که می دانی چه چیزی منتظرت است ، مثل اینکه قبل از رسیدن پرواز کنی و از بالا همه ی راه و مقصد را ببینی ، و از اینجا به بعد است که همه ی سعیت را میکنی تا راه را گم کنی ، تا هیچ وقت در واقعیت واقعیت به حقیقت نرسی … و با همه ی خود گم کنی ها ، … ، باز هم می رسی. از همین جای داستان است که بدم می آید. که همیشه باید ترسید … که باید همین جای جنگ ، از دست دادنی ها را از دست داد و همیشه حسرت به دل ماند … حسرت به دل ماند چون یا باید حسرت به دل ماند یا باید آن چیز ترسناک را با آغوش باز پذیرفت و به پایشان نشست …

اما من … همیشه از دست می دهم …

۸ نظر:

  1. " با که باید گفت این، من دوستی‌ دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن... ."


    به گمانم یادت می‌‌آید این را هنوز.

    و به گمانم باز هم از این‌ها لازم، شده ای؛ این بار دیگر برای من و این مدت.

    و من این مدت ها!

    .

    .

    .

    تو ببخش.

    -همین-

    پاسخ دادنحذف
  2. نه! "..."! نه! من نه از آن جمله ها لازم دارم و نه تو به با این جمله ها خطاب شدن ...!

    پاسخ دادنحذف
  3. پانته آ‌ نظر گذاشتن برای تو سختمه. لابد نمی فهمم حرفات رو. خیلی نزدیکی ها... خیلی دغدغه ای ها... خیلی دم دست (به معنای مثبت البته) به تصویر می کشی ها، اما نمیشه چیزی رو بگم که تو انقدر نزدیکش کردی... جیز میشه انگار! کلی گفتم ها.(یعنی جونم بالا اومد تا این خزعبلات(؟) رو بگم!)
    فهمیدی چی گفتم؟ اگه فهمیدی، به زبون ساده تر به خودمم بگو! [چشمک!]

    پاسخ دادنحذف
  4. از دست دادن که حکایت هر روزه است...
    خیلی که از دست بدهی،به خودت می گویی شاید شیرین باشد،بیشتر که بگذاری بروند،لابد مطمئن می شوی که شیرین هم هست...
    من هنوز بین از دست دادن و "شاید شیرین بودن"اش دارم تلو تلو می خورم...

    پاسخ دادنحذف
  5. سارا ، چی میگه؟!! :دی

    مریم ، از دست دادن تلخ تره یا از دست ندادن؟! من اینجاش گیر کردم!

    پاسخ دادنحذف
  6. " تنهایم -

    فرماندهی که لشگر خود را گم کرده است

    بر کرانه ی تاریک

    تاریک

    که بوی شغال می‌‌دهد."

    چند وقتی بود که می‌خواستم این را بگویم اما فراموش می‌کردم،و گاه هم بهانه‌های خودم... .

    تو که می‌‌دانی، این روز‌ها کم حواسی ام غوغا می‌کند.

    پاسخ دادنحذف
  7. برو بابا! اصلاً تو هیچ وخ حرف منو نفهمیدی! دیگه هیچی نمی گم :(

    پاسخ دادنحذف
  8. ساراا ، خب خودت گفتی هیچی نفهمیدی! به من چه؟!
    :)

    پاسخ دادنحذف