چیزی که چند وقتی است مرا با خودش درگیر کرده ، شناخت است. اسمش و بعضی از جزئیاتش آدم را یاد بحث های روانشناسی کلاس های پرورشی می اندازد. یا تیتر کتاب هایی که با یک “چ” شروع می شوند. چگونه …
مشکلی که هست … تفاوت بین چیزیست که من می شناسم ، تصویری که از خودم در ذهنم است و چیزی که بقیه مرا می بینند … این مسئله به طرز وحشتناکی این روزها تکرار می شود و آزاردهندگیش در این است که من نمیدانم کدامش به واقعیت نزدیک تر است … احتمالا اینجا هم مثل همیشه باید گفت : نمی شود تعیین کرد … بخشی از این و بخشی از آن … همه چیز نسبی است . ( این نسبی بودن همیشه توجیه قابل فهمی بوده و هست ولی دیگر عدم قطعیت دارد امانم را می برّد!!! )
تمام این قضیه مثل این می ماند که خودت را در آینه ببینی و جلو چشمانت بقیه جور دیگری نقاشیت کنند … روی همان آینه پر شده از رنگ ها و طرح هایی که غریبه اند و بدیشان اینجاست که از دید بقیه آنها از هر چیزی به تو آشنا ترند … دیوانگی این روزها هم دیگر کارت را به جایی رسانده که همه ی رنگ ها و نقش ها را بر هم زده شده اند و حالا … یک آینه ی رنگارنگ ( شاید بدرنگ ) برایت باقی مانده که هیچ چیز در آن معلوم نیست. هیچ چیز …
لعنتی!! چرا این همه عین هم داریم فکر می کنیم؟!
پاسخ دادنحذف:دی! خیلیا عین هم فکر می کنند ، این روز ها!!!
پاسخ دادنحذفیک آینه ی رنگارنگ (شاید خوش رنگ)...
پاسخ دادنحذف